ز دستم بر نمي خيزد كه يك دم بي تو بنشينم
به جز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم
تو دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دينم .
سعدي
لحظه اول : 5 فروردين ، صبح زود به طرف بوشهر حركت كرديم . هوا خيلي خوب بود، ابري و با كمي بارون نم نم .
درياي لنگه ايستاديم و صبحانه خورديم وبا آتنا تني زديم به آب و تا تونستيم جيغ كشيديم .
بالاخره من تونستم يه جاي خلوت كنار دريا پيدا كنم و با تمام وجودم جييييييييييغ بكشم .
جاتون خالي ،خيلي كيف داد.
ساعت 5 عصر رسيديم بوشهر .
خاله سيمين و همسرش و دخترش هم خونه ي ما بودند و داشتند خونه رو آماده ميكردند براي فردا كه مامان مي خواست از سفر بياد .
شب هم همه ي خاله ها و دايي ها ( حدود 30 نفر بوديم ) رفتيم اخراجي هاي 2 .
البته من و آيين بار سوممون بود . بار اول رو كه جشنواره رفتيم . بار دوم رو بندر عباس ،آتنا رو برديم و بار سوم هم بوشهر با جمع رفتيم .
لحظه دوم : 6 فروردين ساعت حدوداي 6 عصر مامان از سفر مكه برگشت . خوشحالي من غير قابل وصفه ، دلم براي مامان يه ذره شده بود .
خلاصه اينكه چند روز رو حسابي درگير كارها و مهمون اومدن و دعا و وليمه و اين چيزها بوديم .
واي سوغاتي هاي خيلي خوشكلي هم مامان برامون آورده بود .
مامان علاوه بر خودمون ، براي نوه هاي آينده اش هم سوغاتي آورده بود .
لحظه سوم : 13 به در رفتيم درياي هليله . ما و دو تا خاله ها و دایی و یک مامان و میگل و گلچه و خانواده ي يك مامان .
باز هم جاتون خالي ، خيلي خوش گذشت.
عيد خيلي خيلي خوبي بود . با تمام حس ها و لحظه ها و آدم هاي خوبش.
لحظه چهارم : شنبه 15 فروردين برگشتيم بندرعباس .
لحظه پنجم : دوباره فيلم ديدن ها از سر گرفته شده و مثل قبل بالشت ها رو ميذاريم جلو تلويزيون و تخمه و چايي و نسكافه و ديدن فيلم .
لحظه ششم : براي سال جديدم برنامه ريزي كردم و تصميم هاي خوبي گرفتم . هدف هام رو زياد بزرگ انتخاب نكردم كه بتونم از پسش بر بيام . براي تابستون برنامه 2 تا سفر رو گذاشتيم كه اگر خدا بخواد و جور بشه بتونيم بريم .
لحظه هفتم : خوندن كتاب ذهنم رو تازه ميكنه .
لحظه هشتم : ارتباطم رو با چنين آدم هايي هيچ وقت ادامه نميدم ، يا قطعش ميكنم يا محدود ، بستگي به بقيه خصوصيات اون طرف داره، و يا هرگز نميذارم ارتباطي به وجود بياد :
آدم هاي بدقول .
كساني كه خيلي راحت درباره افراد قضاوت ميكنند .
كساني كه روزگارشون به غيبت كردن و تهمت زدن ميگذره .
لحظه نهم : آيين مهربون من جمعه براي سه روز داره ميره ماموريت و من باز خودم خواستم كه بندر عباس بمونم .
خيلي راضيم از اينكه ديگه از خيلي چيزها نميترسم و شجاع تر شد م . مرسي خدا .
لحظه دهم : از يك مامان گل ، كلي چيزهاي خوب ياد گرفتم .
ممنون يك مامان دوست داشتني.
لحظه يازدهم : اين روزها رو داريم دنبال خونه ميگرديم كه جابه جا شيم . قراردادمون تا 15 خرداده ولي دوست داريم زودتر بريم به يه خونه ي بزرگتر .
يه مدته خيلي حس وبلاگ نوسي رو ندارم و بيشتر با فيس بوك سرگرمم.
لحظه دوازدهم : آتنای من، خيلي جات خاليه .
لحظه سيزدهم : ديشب با آيين رفتيم جيگركي و جيگر تازه زديم تو رگ داداش . خيلي حال كرديم جون شوما . جاي تمومه بر و بچ مجازي خالي بود .
لحظه چهاردهم : آيين مهربون من ، ممنون به خاطر كتاب هايي كه بهم هديه دادي . عاشقانه امروز رو يه قسمت از يكي از كتابهايي كه هديه دادي مينويسم .
عاشقانه :
اما من و تو ، دلدارم ،
مرا با هميم ،
پيوند خورده از تن پوش تا ريشه
پيوند خورده به پاييز و آب و گويج هاي گل سرخ،
تا كه پيوسته بمانيم ، فقط تو ، فقط من .



