می نوشم
طلای ناب پاییز را
می فروشم
از زمستان
معبدی از برف
می سازم
از تابستان لباس عریانی
می پوشم
و سر به دریا میگذارم .
لحظه اول : چند روز قبل از شروع بهار این قدر گرفتار بودم که دیگه داشتم از پا در می یومدم ُ شبها ساعت ۱۰ مثل جنازه پهن میشدم روی تخت و خوابم میبرد .
لحظه دوم : شب آخر تازه یادم افتاد سفره ی هفت سینم رو درست نکردم و خیلی هم خسته بودم .
فقط تونستم ۲ ساعت وقت بذارم برای درست کردن سفره .
لحظه سوم : قبل از تحویل سال با آیین و آتنا کلییییییییی رقصیدیدم و جیغ کشیدیم و هوار و کلی تخلیه انرژی و خوشی .![]()
لحظه چهارم : ساعت ۱۵ و ۱۳ دقیقه . دعاهای پای سفره . دلتنگی واسه مامان و بابا و علی . شادی شروع یه سال جدید . تموم شدن سالی که گذشت با تموم خوبی ها و بدی هاش . اشک ها و خنده ها . بیماری . سلامتی دوباره . حس کردن لطف های اونی که اون بالاست و هیچ وقت ما رو تنها نذاشته . کارهای انجام شده و کلی کارهای ناتموم . همه ی اینها توی ذهنم وول میخورد و با بوسه ی آیین و آتنا و تبریک هاشون همه اش پراکنده شد و دوباره دعاهام رو تکرار کردم و با بوسه و لبخند و تبریک وارد سال جدید شدم .![]()
لحظه پنجم : جای مامان و بابا و علی خیلی خالی بود . وقتی باهاشون حرف میزدم بغض عجیبی از دوریشون داشتم.![]()
لحظه ششم : ۴ یا ۵ ساعت بود نمیدونم ولی فقط گریه بود و گریه و گریه .
یادآوری گذشته و ترس از آینده .
و فردا تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم .![]()
لحظه هفتم : دوباره رقص و قر و دیوونه بازی .![]()
لحظه هشتم : وااااااااااااااااااااایییییییییییییییی که چقدر اینجا شلوغ شده . نمیشه نفس بکشی . اصلا جای سوزن انداختن نیست . غلغله شده .
دیشب با آیین و آتنا بستنی خریدیدم و گفتیم بریم پاتوقمون لب دریا که همیشه خلوته خلوته . وقتی رفتیم چشمام شده بود ۸ تا . جا نبود که ما بتونیم از بین مردم و چادر ها رد شیم .
ما هم عین مجسمه رفتیم یه جایی ایستادیم و بستنی ها رو خوردیم و برگشتیم خونه .
حالا قراره امروز ظهر بریم ببینیم میشه رفت لب دریا یا نه .
لحظه نهم : دیشب یه فیلم خیلی وحشتناک دیدیم . من که داشت قلبم از توی دهنم میزد بیرون .
آخه یکی نسیت به من بگه وقتی میترسی مگه آزار داری فیلم وحشتناک میبینی .
البته بهم گفتند ولی من گفتم : یعنی چی ؟ خودتون میترسید . من میخوام فیلم ترسناک ببینم .
ولی با همه ترسش خیلی حال داد .
من و آیین و آتنا سه تا باشلت گذاشتیم روی زمین و هر سه تامون چپیدیم توی بغل هم . کلی هیجان داشت .آی حال داد .
لحظه دهم : قراره یه دوست جون وبلاگی بیاد بندرعباس و من ببینمش.
اینقده خوشحال شدم از شنیدن صداش .
منتظرم منتظرم .![]()
لحظه یازدهم : آتنای ناز نازی خیلی خوشحالیم که تو پیش ما هستی . مرسی که عید رو کنار ما گذروندی و قبول کردی مهمون ما باشی . بهترین من .![]()
لحظه عشق : آیینم به خاطر اون کاری که انجام دادی ممنونم . ![]()
سال خیلی خوبی رو با هم پشت سر گذاشتیم . با تموم خنده هاش و گریه هاش .
پر از عشق بود و مهربونی .
سفر های خوب و به یاد موندنی .
حرف های دلگرم کننده ات و امید به آینده و دلگرمی هات واسه رسیدن به هدفم .
ممنون به خاطر همه ی مهربونی هات . به خاطر عشقی که بی بهونه نثارم میکنی .
به خاطر تموم چیزها یی که خودم میدونم و خودت .

عاشقانه :
فصل حقیقی عشق لحظه ای است که دریابیم
که تنها ماییم که عاشقیم
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچ کس دیگری نیز چون ما عاشق نخواهد بود .


