مامان شنبه ظهر رفت مکه جايي که براي رفتنش لحظه شماري ميکرد و الان وقتي باهاش تلفني صحبت ميکنم صداش غرق شادي و آرامشه .
ديروز بهم ميگه دو تا لباس نوزاد خريدم برات يکي دخترونه و يکيش هم پسرونه .ميخوام دوتاشون رو هر جا که رفتم طواف بدم و من کلي عشق کردم .
مامان که رفت آتنا و علي با ما اومدند بندرعباس و علي ديروز برگشت بوشهر پيش بابا و آتنا هم که اينجاست .
بابا با ما نيومد بندرعباس . گفت که خيلي کار داره و قبل از اينکه مامان بياد بايد کارهاش رو انجام بده و حالا فهميدم که بابا داره حسابي خونه تکوني ميکنه و ميخواد وقتي مامان مياد همه چيز عالي باشه .
باباي گلم هم بالاخره بازنشسته شد . بهترين باباي دنيا باز نشستگيت مبارک .
با آتنا اينجا کلي خوش ميگذره .
پ.ن : نوشتم که اين اتفاق هاي مهم رو يادم بمونه و توي لحظه هاي زندگيم ثبتشون کرده باشم .
اين روزها خييييييييييييييييييييييييييليييييييييييييييييييي سرم شلوغه .
+
ارسال شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387و ساعت 9:35 توسط آیین و آیینه


