تبليغاتX
لحظه های ناب




























 

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد !

 

لحظه اول : بالاخره سوفیا رو از نزدیک دیدم .

البته افتخار نداد بیاد شب ها رو خونه ی ما بخوابه ولی خوب تقریبا همه وقت ها رو با هم گذروندیم .

از دیدنش خیلی خوشحال شدم ولی اون جوری که دوست داشتم نتونستم ازش پذیرایی کنم .

دختری شاد و دوست داشتنی .

 

لحظه دوم : زلزله و وحشت . گریه و جیغ . 

ساعت 3 نیمه شب .  احساس کردم دارم خواب میبینم  و توی خواب  یه اتفاق وحشتناک افتاده و من دارم جیغ می کشم .

دیدم  آیین سفت بغلم کرده و دستش رو گذاشته روی صورتم و میگه : هیچی نیست . الان تموم میشه .  متوجه شدم که خواب نبوده و همه ی این چیزها واقعیت بوده . تمام خونه داشت می لرزید . صدای در که همه اش می لرزید . برق ها قطع شد . چشمام رو بستم و فقط جیغ می کشیدم و گریه  میکردم . هر کاری کردم بتونم بلند شم و بریم بیرون نتونستم . پاهام بی حس شده بود ، اصلا نمی تونستم  پاهام رو حرکت بدم .

حس و حال بدی بود . همه اش منتظر بودم آوار بشه . چشمام رو که می بستم زلزله بم می یومد جلوی چشمام و منتظر بودم بریم پایین .

خیلی طول کشید تا زلزله تموم شد . از ترس دیگه نتونستم بخوابم .

آیین که رفت سرکار  رفتم و روی مبل نشستم از ترس و استرس  خودم رو جمع کرده بودم توی مبل  .

سوفیا زنگ زد و گفت از رادیو شنیده و حالمون رو پرسید .

با بابا که صحبت کردم ازم پرسید که چیزی هم شکسته یا نه ؟

به بابا گفتم : میترسم از جام تکون بخورم و برم ببینم چیزی شکسته یا نه .

آیین که از اداره اومد رفتم و دیدم  بعضی از ظرف هام شکسته و قاب ها و شمع ها همه افتاده و کلی از چیزها ریخت و پاش شده بود .

زلزله ای رو که حدود 6 ریشتر بود اخبار اعلام کرد 4/8 ریشتر . حدود 300 نفر زخمی و کلی خرابی خونه و له شدن ماشین ها .

فردا شبش دوباره زلزله اومد ولی کمتر بود .

تا 5 شب مردم بیرون می خوابیدند .

شب دوم که زلزله اومد  دیگه من می ترسیدم بخوابم . شب سوم  موقع خواب  گریه ام گرفت و توی تخت داشتم ریز ریز گریه می کردم ، فکر می کردم آیین خوابیده .

صداش رو شنیدم که ازم پرسید : خوبی؟

گفتم : آره .

دستش رو کشید روی صورتم و دید صورتم خیسه . بلند شد روبروم نشست و گفت: چرا گریه می کنی؟ نترس ، دیگه هیچی نسیت .

گریه ریز ریزم تبدیل شد به هق هق و گفتم : می دونی سختیش چیه ؟ اینه که اگه بمیری توی غربت مردی . برای آخرین بار توی چشمام مامان و بابام نگاه نکردم . نبوسیدمشون . آتنا و علی رو ندیدم . بهشون نگفتم چقدر نگران آینده شونم . بهشون نگفتم که همه ی زندگی من هستند و هر کاری واسه خوشبختیشون میکنم . به خانواده ام نگفتم چقدر دوستشون دارم .

این که به قدر تموم لحظه هایی که کنار تو بودم رو ندونستم .

از آیین خواستم به خاطر همه ی بدی هام منو ببخشه .

سخته توی غربت بودن . 

 

لحظه سوم : مهمان داشتیم . صبح نشینی .

قرار بود ساعت 11 بیان خونه ی ما و صبحانه بریم لب دریا .

غروب بود داشتم کیکی درست می کردم . کیک رو گذاشتم توی فر و مشغول شستن ظرف ها شدم . فقط فهمیدم یه صدای وحشتناکی اومد ، فکر کردم دوباره زلزله اومده .همون جوری کنار ظرف شویی ایستادم و داد زدم آیییییییییییییییییییییین بدو بیاااااااااااا .

آیین توی بالکن بود . دوید و اومد توی آشپزخونه . برگشتم و دیدم وای شیشه ی فر پودر شده و همه اش  وسط آشپزخونه پخش شده بود و از داغی زیاد جلز و ولز می کردند . دو تامون خیلی ترسیده بودیم . آیین اومد منو  از آشپزخونه برد بیرون . بغلم کرد و فقط گفت : خدا رو شکر که هیچ کدوممون کنار و روبروی فر نایستاده بودیم . خدا رو شکر که سالمی .   heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

 

 لحظه چهارم  : این روزها رو همه اش مشغول دیدن despread housewife  هستم . سریالش رو خیلی دوست دارم . زندگی روزمره چند تا خانواده .

 

لحظه پنجم : آیین جمعه صبح رفت ماموریت و دیروز ظهر برگشت .

دوباره من شدم و تنهایی و دلتنگی .

یکشنبه غروب بعد از اینکه باشگاه تموم شد با یکی از دوستام که رفت و آمد خانوادگی باهاشون داریم . رفتم بیرون .

دوستم گفت میخواد بره سیتی سنتر خرید ، ازم پرسید که میرم باهاش .

منم گفتم باشه . واسه ی دیروز می خواستم یه هدیه واسه آیین بخرم .

با هم رفتیم سیتی سنتر . اون چیزی رو که می خواستیم پیدا نکردیم .

رفتیم زیتون . من واسه آیین یه خرس کوچولوی خوشگل گرفتم و رفتیم یه مغازه ی دیگه که دوستم چاقوی میوه خوری بگیره .

مغازه خیلی کوچولو بود و من رفتم بیرون ایستادم .

دوستم صدام زد وگفت بیا ببین این چاقو خوبه . من رفتم دیدم مغازه خیلی کوچولوه و جا نیست .

پشن سر دوستم ایستادم . چاقو ها رو آورد توی دستش گرفت . یکیش رو از جعبه بیرون آورد و نگاه کرد وبرگشت که نشون من بده   یه دفعه یه دردی رو پایین بینیم احساس کردم و دیدم داره کف مغازه خون میریزه .

دوستم یه جیغ  کشید و فقط میگفت دستمال ..

فقط میدونستم دماغم داره میسوزه و میدیدم همین جوری کف مغازه داره خون میریزه . دستم رو گرفتم جلوی بینیم . بعد دستمال گذاشتم روی بینیم . هر چی دستمال می ذاشتیم فایده نداشت . همه ی دستم شده بود خون .

از مغازه اومدیم بیرون .

روبرو بوتیک یکی از دوستامون رودیدم . احساس می کردم حالم خیلی افتضاحه .

رفتیم داخل مغلزه .

آقای شهورزی تا منو دید با دستای خونی . شوکه شد . گفت چی شده .

منم یه خلاصه گفتم : اتفاقی کارد خورده توی بینیم .

بیچاره خیلی ترسید . روی دتمال یه کم مواد ضد عفونی ریخت و داد گذاشتم روی بینیم .

سوزشش خیلی زیاد شد . احساس کردم دارم میافتم . یه صندلی برام گذاشت و نشستم .

چشمام رو بستم . . صدای آقای شهورزی رو میشنیدم که ازم عذر خواهی کرد  و دستی رو روی صورتم احساس کردم . چشمام رو باز کردم دیدم صورتم رو تمیز کرده و یه چسب هم زده روی بینیم . رفت و یه ابمیوه برام آورد و داد خوردم . آب میوه که تمام شد احساس کردم یه کم حالم اومده سرجاش .

نگاه کردم دیدم دستام هنوز خونیه .

با مواد ضد عفونی دستام رو پاک کردم و ازم خواست که ببرم دکتر . ازش تشکر کردم و گفتم اگر دیدم نیاز هست حتما میرم . ولی مطمئن بودم امکان نداره برم دکتر .

دیگه دوستم تاکسی دربست گرفت و رفتم خونه شون .  دیدم هنوز داره بینیم خون میاد  . چسب رو در آوردم تمیزش کردم . هون جا موندم تا مطمئن شیم که خون بند میاد و نیازی به بخیه نداره .

ساعت 12 برگشتم خونه و تا صبح از ترس اینکه یه وقت  دوباره خون بیاد و مجبور شم برم دکتر نخوابیدم .

توی اون زمان چقدر به حضور آیین نیاز داشتم .

ولی خوب صداش تنهام نذاشت .

 

لحظه ششم : دیشب با آیین رفتیم بوتیک آقای شهورزی و بابت پریشب ازش تشکر کردیم .

 

لحظه هفتم : عزیزترینم ، دیروز مبارک

دیروز کیک درست کردم و کلی عکس های خوشگل گرفتیم و شام هم رفتیم سون .romanticdin.gif : 56 par 22 pixels.

 

لحظه هشتم : مهربونم امروز هم مبارک .

64 ماهگر ازدواجمون مبارک .

باشد که همیشه عاشق بمونیم


لحظه نهم : جمعه میریم قشم و شنبه بر میگردیم . یه سفر یه روزه ی عالی .hi5.gif : 62 par 43 pixels.

 

عاشقانه:

نان را،هوا را ،

روشنی را ،بهار را ،

از من بگیر

اما خنده ات رات هرگز

تا چشم از دنیا نبندم .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت14:54توسط آیین و آیینه | |

من ، در آن لحظه،که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

                                     در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

                                    در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

                                   در چشمه ی مهر

اهتزار ابدیت را می بینم 

 

لحظه اول : به تاریخ آخرین نوشته ام که نگاه میکنم باورم نمیشه که توی این مدت چیزی ننوشته باشم .

 

لحظه دوم : امسال سال پر سفری داشتیم . آخر های تیر یه سفر یک هفته ای رفتیم قشم .

ماشینمون رو هم بردیم .

خیلی سفر خوب و پر خاطره ای بود .

آیین منو برد سر چاه های نفت و گازشون .

جاهای تاریخی قشم رو دیدیم .

خیلی خوش گذشت . تصمیم گرفتیم یه برنامه دیگه بذاریم و توی زمستون هم بریم  و دوباره یه چند روزی بمونیم .

 

لحظه سوم : اوایل مرداد یه سفر 17 روزه داشتیم من و آیین و مامان و بابا و آتنا .

 

لحظه چهارم : پارسال تولدم رو مشهد بودیم ، کنار دو تا دوست خوب .

اون تولد یکی از بهترین تولد هام بود .

یادش بخیر. چقدر دلم براتون تنگ شده دوست های خوب و مهربونم .

امسال رو تولدم توی راه بودیم . از سنندج به تبریز می رفتیم .

تولدم رو هم سقز گرفتیم .

امسال تعداد بیشتری تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتند .

 

لحظه پنجم : قرار بود شهریور با آتنا و علی به یه سفر بریم که به خاطر ترس از آنفولانزای خوکی کنسل شد .

 

لحظه ششم : ماه رمضون امسال خیلی خیلی خوب بود . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ، ولی نمی دونم چرا ماه رمضون امسال رو خیلی دوست داشتم  .

کلی غذاهای خوشمزه  و جدید درست کردم .

امسال رو شب های قدر نتونستیم بریم بوشهر .

روزهایی که عزاداری ها زیادند خیلی سختمه که بندر عباس باشم ، یه جورایی دلگیر تر میشه و حس غربتش بیشتر .

ولی امسال رو کاری کردیم که بهمون سخت نگذره . سه شبش رو با دوست هامون دور هم جمع شدیم .

شب آخر رو هم  رفتیم لب دریا نشستیم و دعا و قران خوندیم تا نزدیکی های سحر .

خیلی حس خوبی داشت ، نمیدونم ، توصیفش سخته ولی یه آرامش خاصی داشت .

 

لحظه هفتم : با آیین ساعت های باشگاه رفتن هامون رو هماهنگ کرده بودیم  که توی یه ساعت  بریم  باشگاه .  این جوری خیلی خوب بود و مجبور نبودیم همدیگه رو تنها بذاریم .

 

لحظه هشتم : عید فطر  مامان و بابا و آتنا و علی اومدند بندر عباس .

با اینکه هر سال عید فطر رو ما بوشهر بودیم ولی  میشه گفت امسال بهترین عید فطری بود که داشتم .

 

لحظه نهم : اواسط مهر آیین  یه دوره تهران داشت و باید میرفت .

با وجود اینکه کلاس داشتم تصمیم گرفتم باهاش برم .

مامانم هم زنگ زد که برو .

دلم برای میگل و گلچه و یک مامان و دایی هم کلی تنگ شده بود و خیلی دوست داشتم برم ببینمشون .

اما روزی که آیین سفارش کرده بود برام بلیط بگیرند ، زنگ زدم و گفتم که نمیام .

دوست داشتم که دیگه از تنهایی نترسم . میخواستم تنها بودن رو تجربه کنم .

به این فکر کردم ممکنه یه وقت هایی پیش بیاد و یا یه جاهایی آیین بخواد بره ماموریت که اصلا امکان نداشته باشه من رو ببره ، اون موقع خیلی بده چون توی یه کار انجام شده قرار خواهم گرفت .

دوست داشتم یه سریه دیگه با هم بریم تهران که آیین هم بتونه همه وقتش رو باهام باشه و دوره و همایشی نباشه .

کلاسم هم خیلی برام مهم بود .

خلاصه اینکه خودم رو کشتم تا آیین رو راضی کردم .

تجربه خیلی خوبی بود .

بدون هیچ ترسی و دلهره یی.

کلاسم رو می رفتم  . با دوستهام بیرون رفتم ، گاهی هم دوست هام می اومدند و بهم سر میزدند .

ولی امان از دلتنگی .

توی اون 5 روز خیلی دلم تنگ شده بود . مثل دلتنگی های دوران نامزدی.

احساس سال 82 رو داشتم وقتی دانشجو بودیم و از هم دور.

وقتی آیین برگشت . بهش گفتم : میدونی الان چه حسی دارم ؟ الان که کنارمی حس  تمام اولین ها رو دارم .

اولین دوستت دارم گفتنت ، اولین نگاه های عاشقونه ، اوین باری که دستم رو گرفتی ، اولین باری که بوسیدیم .

خدا رو شکر کردم از داشتنت ، از بودنت ، از عشقت .

 

لحظه دهم : چهارشنبه 22 مهر رفتیم شیراز .

خونه ی فیروزه  و حامد .

آخ که دلم برای فیروزه یه ذره شده بود . 12 ساله که فیروزه بهترین دوستمه و 2 ساله که ازدواج کرده و شوهرش هم مثل خودش خوب ومهربونه. 

5 روز رو شیراز بودیم .

تقریبا هر روز رو هم با محمد مهدی و نجمه و هومن بیرون می رفتیم .


 لحظه یازدهم : تخت جمشید و نقش رستم . بستنی و شام جیوانی . قلیون کشیدن  هومن .

باغ دالاهو  بام شیراز . دست زدن و رقصیدن های توی ماشین . دنبال ماشین عروس رفتن و واسشون کل زدن و رقصید .

یادته محمد مهدی؟

 غذاهای خوشمزه فیروزه . ناهار توی باغ فیروزه  . آخر شب ها .و چمران با فیروزه و حامد . کافی شاپ هتل هما و  زنده کردن خاطرات نامزدی . حافظیه .

با فیروزه تنهایی نشستن و حرف زدن . شب آخر و گریه کردن های من و فیروزه توی بغل هم .


لحظه دوازدهم : از پیش دانشگاهی یه دوست دیگه به جمع من و فیروزه اضاف شد . "اسما " . دختری مهربون و دوست داشتنی و آروم .

یه روز رو با فیروزه رفتیم خونه ی اسما . تازه نامزد کرده بود و من کلی خوشحال .

چه روز خوبی بود . چقدر سه تایی با هم دردل کردیم . از اون حرف هایی که فقط میشه به بهترین دوست ها گفت . حرف زدیم ، شیطونی کردیم ، خندیدیم ، دوچرخه سواری کردیم و با یاد آوری بعضی خاطرات هق هق گریه سر دادیم .

 

لحظه سیزدهم : یه شب که با آیین دو تایی رفته بودیم بیرون .

آیین یه جایی رو نشونم داد و گفت ازینجا چیزی یادته ؟

گفتم : نه . کجاست ؟

گفت : شاید چون یه کم تغییر کرده یادت نمیاد ، یه کم بیشتر دقت کن .

گفتم : یادم نمیاد...

گفت : اینجا جاییه که اولین بار بوسیدمت .

 

لحظه چهاردهم  : بعد از شیراز 5 روز هم بوشهر بودیم .

تولد آتنا بود .

روز تولدش مثل ماه شده بود . بردمش عکاسی و کلی عکس های خوشگل گرفت .

عکس های سالگرد ازدواج خودمون هم چاپ شده بود .

یه روز هم رفتیم یه جایی کنار دریا پیدا کردیم که بشه  بدون و مانتو و روسری باشیم .

من و آیین و آتنا . کلی عکس های با حال و دوست داشتنی و خنده دار و مهربونانه .

 

لحظه پانزدهم : وقتی رسیدیم بوشهر علی خواب بود . رفتم بوسیدمش و از خواب بیدارش کردم . وقتی داشت بغلم می کرد دست هاش رو دیدم ، شوکه شدم . گفتم چی شده ؟

پاهاش رو هم نشونم داد.

گفتم : تور و خدا بهم بگین چی شده ؟ تصاف کردی؟ افتادی؟ چی شدی؟

پوست دست و پاش همه قرمز و پوسته پوسته بود . داشتم قالب تهی میکردم . بغض کرده بودم . علی گفت : دو هفته پیش رفته بودم خونه دوستم  ، رفتم چایی دم کنم ، پاهام لیز خورده و آب جوش ریخته روم .

نمیدونید چه حالی شد . همه اش راه میرفتم و میگقتم الهی قربونت برم که چقدر درد کشیدی .

خدا رو صد هزار مکرتبه شکر که سوختگیش سطحی بود ه و مامان هم خیلی بهش رسیده بود و باعث شده بود که اثر سوختگیش  از بین بره .

شب آخر که بوشهر بودیم . کنار مامان نشسته بودم که علی اومد کنارم نشست و شروع کردیم باهم صحبت کردن . بعد اومد سرش رو گذاشت روی پاهام و دراز کشید .

توی اون لحظه همهی وجودم دوست داشتن علی بود . تنها برادرم . دلیل زندگیم .

دستم رو توی موهاش کردم و نوازشش کردم  . توی اون لحظه فقط و فقط از خدا خوشبختی علی رو خواستم .

تمام وجودم حس دوست داشتن خانواده ا م شد  و بغضی که نمی خواستم اشک بشه و اونها رو ناراحت کنم. 

وقتی آتنا خواب بود هر چند دقیقه ای یه بار میرفتم و پتو رو از روی صورتش کنار میزدم و لپاش رو می بوسیدم .

بیشتر مامان و بابا رو نگاه کردم . بیشتر از هر شب کنارشون نشستم و باهاشون حرف زدم .

الانم که دارم مینویسم اشکام سرازیره و دلم براتون یه ذره شده .

 

لحظه شانزدهم : همه چیز عالیه . زندگی اون جوریه که من می خوام . تلخی هاش رو هم به پای یه تجربه جدید و یاد گرفتن صبوری بیشتر میذارم .

هر ماه توی  ماهگرد ازدواجمون وقتی میشینم و خاطرات  خودم و آیین رو مرور میکنم . به این نتیجه میرسم که خوشبخ تر از ماه قبل  و حتی روز قبل هستم .

خدایا شکرت به خاطر تمامی لحظه های نابی که به من و آیین دادی .

 

عاشقانه :

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی ،هر چه تو گویی و تو خواهی

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت20:56توسط آیین و آیینه | |