
ديروز بهم ميگه دو تا لباس نوزاد خريدم برات يکي دخترونه و يکيش هم پسرونه .ميخوام دوتاشون رو هر جا که رفتم طواف بدم و من کلي عشق کردم .
مامان که رفت آتنا و علي با ما اومدند بندرعباس و علي ديروز برگشت بوشهر پيش بابا و آتنا هم که اينجاست .
بابا با ما نيومد بندرعباس . گفت که خيلي کار داره و قبل از اينکه مامان بياد بايد کارهاش رو انجام بده و حالا فهميدم که بابا داره حسابي خونه تکوني ميکنه و ميخواد وقتي مامان مياد همه چيز عالي باشه .
باباي گلم هم بالاخره بازنشسته شد . بهترين باباي دنيا باز نشستگيت مبارک .
با آتنا اينجا کلي خوش ميگذره .
پ.ن : نوشتم که اين اتفاق هاي مهم رو يادم بمونه و توي لحظه هاي زندگيم ثبتشون کرده باشم .
اين روزها خييييييييييييييييييييييييييليييييييييييييييييييي سرم شلوغه .
از اون عروسک های قدیمیم یه کم خسته شدم .
دلم یه عروسک باربی جدید میخواد با کلی لباس 
To My Mother
For as long as I can remember
You were always by my side
To give me Support
To give me confidence
To give me help
![]()
![]()
For as long as I can remember
You were the person
I looked up to
So strong
So sensitive
So pretty
![]()
For as long as I can remember
And still today
You are everything
A mother should be
![]()
![]()
For as long as I can remember
You always provided stability
Full of laughter
Full of tears
Full of love
![]()
Whatever I be come
Is because of you
And I tank you
Forever for our
. relationship
Happy women's day to you the best mother & wife of the world![]()
نامت شنوم دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراکنده شود .
رودکی
لحظه اول : چهارشنبه 30 بهمن رفتیم بوشهر که گلکم توی وبلاگش کلیات سفر ما رو به بوشهر نوشته .
این سری رو سعی کردم همه اش رو با خونواده باشم ، فقط یه شب شام با مهدی رفتیم بیرون .
آیین جون و بابا که ظهرها و شب ها همه اش مشغول بازی کردن تخته نرد بودند .
یه جمعه هم خاله ها ناهار خونه ی ما دعوت بودند که خیلی خوش گذشت .
من 2 تا خاله دارم که خیلییییییییییییییی دوستشون دارم .
خاله زهرا که یه دونه دختر داره .![]()
خاله سیمین هم دو تا دختر داره .![]()
همه شون از من خیلی کوچیکترند ( آخه من نوه ی بزرگ دختر هستم ) ولی خیلی با هم صمیمی هستیم و هم دیگه رو خیلی دوست داریم .
بعد از ناهار آقایون مشغول بازی تخته نرد شدند و خانوم ها هم مشغول صحبت و من و دخترها همه رفتیم توی اتاق و صدای موزیک رو بلننننننننننننند کردیم و بزن و برقص و دیوونه بازی و خنده و خنده و خنده .
آخ که چه حالی داد .
قبل از غروب هم به آیین گفتیم ما رو ببر لب دریا هم عکس بگیریم و هم غروب آفتاب رو ببینیم .
یه آقای خوش تیپ و دوست داشتنی و چهار تا خانوم خوشگل و نازنازی ، چه شود ...
کلی عکس های باحال و با کلاس و بی کلاس و جدی و خنده دار گرفتیم .
عجب جمعه ی خوبی بود .![]()
یکشنبه 4 اسفند هم شام خونه ی خاله زهرا دعوت بودیم که تولد عمو کامران هم بود .![]()
شام خوشمزه و کیک خوشکل و دست و کل .
من و محدثه هی می خوردیم هی میگفتیم داریم می ترکیم . شده بودیم عینهو این قحطی زده ها و من هم که همیشه میگم هیچ لذتی مثل خوردن نیست .![]()
خلاصه اینکه خاله جون سنگ تموم گذاشته بود .
جهارشنبه اش هم ناهار خونه ی خاله بزرگه بودیم .
به به ، قلیه ی میگو غذای مورد علاقه ی آیین و کلی چیزهای خوشمزه .![]()
عصر هم خاله جون قهوه درست کردو برامون فال قهوه گرفت .
چقدر کیف داد .
توی فال مامان و آتنا و علی یه بچه ی کوچولو بود که همه می گفتند بچه ی منه و ندیده و نیومده کلی قربون صدقه اش رفتند .
علی گفت : من دیشب خواب دیدم دایی شدم .
توی فال خودم یه نی نی بود که خاله می گفت چشماش درشته مثل خودته . ![]()
توی فال آیین هم یه خانوم بود که یه نی نی بغلش بود ، آیین خان هم کلی قربون صدقه بچه اش رفته .
البته خودم بیشتر از همه قربونش رفتم و فداش شدم .
خاله جون مرسی . سنگ تموم گذاشتی .![]()
پنج شنبه هم که مامان مراسم دعا داشت و خیلی خوب بود .![]()
جمعه صبح هم برگشتیم .![]()
لحظه دوم : یه روز ، صبح زود بیدار شده بودم و با آیین و آتنا رفته بودیم خرید و وقتی برگشتیم خیلی خسته بودم . ( من اصلا عادت ندارم ظهرها بخوابم و خواب ظهر رو دوست ندارم ) بعد از ناهار دیدم توان نشستن ندارم و آتنا هم گفت منم خسته مه . رفتیم که بخوابیم . آتنا رفت توی تختش و منم گفتم میام بالا پیش تو .
خلاصه اول اینکه کلی کل انداختیم که چه کسی کنار بخوابه .به آتنا گفتم : من تپلو هستم و اگر کنار نخوابم می افتم ها و بعدش هم اگر افتادم ل خودم که چیزیم نمیشه میترسم زمین ترک بخوره .
وآتنا خانوم رضایت داد من کنار دیوار بخوابم .
شاید یکی از بهترین خواب های عمرم بود .
وقتی بیدار شدیم اول کلی آتنا رو بوسه بارون کردم و بعد بهش گفتم : نمی دونی چه لذتی داد کنارت خوابیدم .
و مطمئنم این خواب همیشه و تا وقتی زنده ام توی ذهنم می مونه و حس خوبش توی قلبم .
لحظه سوم : روز اسپندارمذگان رو من پادشاهی کردم و روز مهندسی رو آیین جون .
لحظه چهارم : حدود ۱۱ روزه دیگه مامان قراره بره سفر و ما هم دوباره میریم بوشهر البته برای 2 روز .
لحظه پنجم : همزمان با جشنواره فجر تهران اینجا هم برای اولین بار فیلم ها اکران شد و ما هم خیلی از فیلم ها رو رفتیم ، یعنی تقریبا هر شب از ساعت 7 تا 11 سینما بودیم .
این روزها هم همه اش در حال فیلم دیدنیم .
لحظه ششم : یکی از دوست های دوره ی دبستان و راهنماییم رو از توی facebook پیدا کردم . خیلی خوشحال شدم از پیدا کردنش .![]()
لحظه هفتم : پدر مهربون سروش ، یکی از بهترین دوست های ما چند روزه پیش فوت کردند و ما خیلی ناراحت شدیم .
آیین هم می خواست برای مراسم بره شیراز که سروش گفت نمی خواد این همه راه بیاید ، خودم میام بندر .
سروش پسری مهربون و خیلی خود خوره .
میدونم که داره روزها و لحظه های سختی رو میگذرونه و هیچ کسی هیچ کاری نمی تونه برای التیام دردش کنه و چه سخته این روزها و لحظه ها ، وقتی حتی کلمه ای و حرفی هم نمیتونه تسکینت بده .
سروش جان صبور باش، هر چند که میدونم حرف بیهوده ایه .![]()
لحظه هشتم : یه لذت خاصی داره خونه تکونی و درست کردن سفره ی هفت سین .
تمام خریدها رو برای درست کردن سفره ی هفت سین کردم و لی هنوز شروع به درست کردنش نکردم .
امسال می خوام سفره رو با سبد درست کنم .
ببینیم چی می شه .![]()
پ.ن : قالب رو عوض کردم فعلا به خاطر اینکه بعضی از دوستان قالب براشون مشکل ساز بود . سفارش قالب جدید رو به بهترین داداش دنیا دادم .
عاشقانه :
از لحظه ی دیدار تو
دریافته ام که باارزش ترین احساسی
که انسان می تواند داشته باشد
عشق است .
اگر می توانستی در دوره ای تاریخی زندگی کنی و لباس های آن دوران را به تن کنی، کدام دوره را انتخاب می کردی؟
آیینه : من لباسهای قرن ۱۸ - ۱۹ رو خیلی دوست دارم و لباس های یونانی قدیم .
آیین : هنوز دارم فکر می کنم .
شرح کارت پستال بدین گونه است :
من و آیین دوربین رو تنظیم کرده بودیم که ازمون عکس بگیره وقتی خودمون رو آماده کردیم برای عکس گرفتن چشممون که تو چشم هم افتاد هر دومون خنده مون گرفت بدجور و سر هامون رو به هم تکیه داده بودیم و داشتیم می خندیدیم که دوربین عکس گرفت .
یه عکس کاملا طبیعی شده بود از خندیدنمون و آیین این عکس رو خیلی دوست داشت ُ من هم تصمیم گرفتم این عکس رو کارت پستال کنم برای روز عشق . و شعری هم کنارش نوشتم که براتون می نویسمش :
Three things that make my life complete
Are love,laughter,and you, my sweet
The laugh has lasted since day one
Loving you darling,has been so much fun



