تبليغاتX
لحظه های ناب




+ ارسال شده در  جمعه سی ام اسفند 1387و ساعت 16:51  توسط آیین و آیینه 

مامان شنبه ظهر رفت مکه جايي که براي رفتنش لحظه شماري ميکرد و الان وقتي باهاش تلفني صحبت ميکنم صداش غرق شادي و آرامشه .

ديروز بهم ميگه دو تا لباس نوزاد خريدم برات يکي دخترونه و يکيش هم پسرونه .ميخوام دوتاشون رو هر جا که رفتم طواف بدم و  من کلي عشق کردم .

مامان که رفت آتنا و علي با ما اومدند بندرعباس و علي ديروز برگشت بوشهر پيش بابا  و آتنا هم که اينجاست .

بابا با ما نيومد بندرعباس . گفت که خيلي کار داره و قبل از اينکه مامان بياد بايد کارهاش رو انجام بده و حالا فهميدم که بابا داره حسابي خونه تکوني ميکنه و ميخواد وقتي مامان مياد همه چيز عالي باشه .

باباي گلم هم بالاخره بازنشسته شد . بهترين باباي دنيا باز نشستگيت مبارک .

با آتنا اينجا کلي خوش ميگذره .

پ.ن : نوشتم که اين اتفاق هاي مهم رو يادم بمونه و توي لحظه هاي زندگيم ثبتشون کرده باشم .

اين روزها خييييييييييييييييييييييييييليييييييييييييييييييي سرم شلوغه .

+ ارسال شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387و ساعت 9:35  توسط آیین و آیینه 

 

از اون عروسک های قدیمیم یه کم خسته شدم .

دلم یه عروسک باربی جدید میخواد با کلی لباس

+ ارسال شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387و ساعت 13:6  توسط آیین و آیینه  | 

To My Mother

For as long as I can remember

You were always by my side

To give me Support

To give me confidence

To give me help

 

For as long as I can remember

You were the person

I looked up to

So strong

So sensitive

So pretty

  

For as long as I can remember

And still today

You are everything

A mother should be

  

For as long as I can remember

You always provided stability

Full of laughter

Full of tears

Full of love

  

Whatever I be come

                 Is because of you

                             And I tank you

                                      Forever for our

.  relationship

  Happy women's day to you the best mother & wife of the world

 

 RussianHolidayWomensDay.jpg

+ ارسال شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387و ساعت 11:53  توسط آیین و آیینه  | 

نامت شنوم دل ز فرح زنده شود

حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان

خاطر به هزار غم پراکنده شود .

                                          رودکی

 

لحظه اول : چهارشنبه  30 بهمن رفتیم بوشهر که گلکم توی وبلاگش کلیات سفر ما رو به بوشهر نوشته .

مثل همیشه خوش گذشت .  

این سری رو سعی کردم همه اش رو با خونواده باشم ،  فقط یه شب شام با مهدی رفتیم بیرون .

آیین جون  و بابا  که ظهرها و شب ها همه اش مشغول بازی کردن تخته نرد بودند .

یه جمعه هم  خاله ها ناهار خونه ی ما دعوت بودند که خیلی خوش گذشت .

من 2 تا خاله دارم که خیلییییییییییییییی دوستشون دارم .

خاله زهرا که یه دونه دختر داره  .

خاله سیمین هم  دو تا دختر داره .

همه شون از من خیلی کوچیکترند ( آخه من نوه ی بزرگ دختر هستم ) ولی خیلی با هم صمیمی هستیم و هم دیگه رو خیلی دوست داریم . 

بعد از ناهار آقایون مشغول بازی تخته نرد شدند و خانوم ها هم مشغول صحبت و من و دخترها همه رفتیم توی اتاق و صدای موزیک رو بلننننننننننننند کردیم و بزن و برقص و دیوونه بازی و خنده و خنده و خنده .

آخ که چه حالی داد .

قبل از غروب هم به آیین  گفتیم ما رو ببر لب دریا هم عکس بگیریم و هم  غروب آفتاب رو ببینیم .

یه آقای خوش تیپ و دوست داشتنی و چهار تا خانوم خوشگل و نازنازی ، چه شود ...  

کلی عکس های باحال و با کلاس و بی کلاس و جدی و خنده دار گرفتیم .

عجب جمعه ی خوبی بود .

یکشنبه 4 اسفند هم شام خونه ی خاله زهرا دعوت بودیم که تولد عمو کامران هم بود .

شام خوشمزه و کیک خوشکل و دست و کل .  

من و محدثه هی می خوردیم هی میگفتیم داریم می ترکیم . شده بودیم عینهو این قحطی زده ها و من هم که همیشه میگم هیچ لذتی مثل خوردن نیست .

خلاصه اینکه خاله جون سنگ تموم گذاشته بود .

جهارشنبه اش هم ناهار خونه ی خاله بزرگه بودیم .

به به  ، قلیه ی میگو غذای مورد علاقه ی آیین و کلی چیزهای خوشمزه .

عصر هم خاله جون قهوه درست کردو برامون فال قهوه گرفت .

چقدر کیف داد .

توی فال مامان و آتنا و علی یه بچه ی کوچولو بود که همه می گفتند بچه ی منه و ندیده و نیومده  کلی قربون صدقه اش رفتند .

علی  گفت : من دیشب خواب دیدم دایی شدم .  

توی فال خودم یه نی نی بود که خاله می گفت چشماش درشته مثل خودته . 

توی فال آیین هم یه خانوم بود که یه نی نی بغلش بود ، آیین خان هم کلی قربون صدقه بچه اش رفته .

البته خودم بیشتر از همه قربونش رفتم و فداش شدم .    

خاله جون مرسی . سنگ تموم گذاشتی .

پنج شنبه هم که مامان مراسم دعا داشت و خیلی خوب بود .

جمعه صبح هم برگشتیم .

 

لحظه دوم : یه روز ، صبح زود بیدار شده بودم و با آیین و آتنا رفته بودیم خرید و وقتی برگشتیم خیلی خسته بودم . ( من اصلا عادت ندارم ظهرها بخوابم و خواب ظهر رو دوست ندارم ) بعد از ناهار دیدم توان نشستن ندارم و آتنا هم گفت منم خسته مه . رفتیم که بخوابیم . آتنا رفت  توی تختش و منم گفتم میام بالا پیش تو .

خلاصه اول اینکه کلی کل انداختیم که چه کسی کنار بخوابه .به آتنا گفتم : من تپلو هستم و اگر کنار نخوابم می افتم ها و بعدش هم اگر افتادم ل خودم که چیزیم نمیشه میترسم زمین ترک بخوره .

وآتنا خانوم رضایت داد من کنار دیوار بخوابم .

شاید یکی از بهترین خواب های عمرم بود .

وقتی بیدار شدیم  اول کلی آتنا رو بوسه بارون کردم و بعد بهش گفتم : نمی دونی چه لذتی داد کنارت خوابیدم .

و مطمئنم این خواب همیشه و تا وقتی زنده ام توی ذهنم می مونه و حس خوبش توی قلبم .  

 

 لحظه سوم : روز اسپندارمذگان رو من پادشاهی کردم و روز مهندسی رو آیین جون .   

 

لحظه چهارم : حدود ۱۱ روزه دیگه مامان قراره بره سفر و ما هم دوباره میریم بوشهر البته برای 2 روز 

 

لحظه پنجم : همزمان با جشنواره فجر تهران  اینجا هم برای اولین بار فیلم ها اکران شد و ما هم خیلی از فیلم ها رو رفتیم ، یعنی تقریبا هر شب از ساعت 7 تا 11 سینما بودیم .

این روزها هم   همه اش در حال فیلم دیدنیم . 

لحظه ششم : یکی از دوست های دوره ی دبستان و راهنماییم رو از توی facebook  پیدا کردم . خیلی خوشحال شدم از پیدا کردنش .

 

لحظه هفتم : پدر مهربون سروش ، یکی از بهترین دوست های ما چند روزه پیش فوت کردند و ما خیلی ناراحت شدیم .

آیین هم می خواست برای مراسم بره شیراز که سروش گفت نمی خواد این همه راه بیاید ، خودم  میام بندر .

سروش پسری مهربون و خیلی خود خوره .

میدونم که داره روزها و لحظه های سختی رو میگذرونه و هیچ کسی هیچ کاری نمی تونه برای التیام دردش کنه و چه سخته این روزها و لحظه ها ، وقتی حتی کلمه ای و حرفی هم نمیتونه تسکینت بده .

سروش جان صبور باش، هر چند که میدونم حرف بیهوده ایه .

 

لحظه هشتم : یه لذت خاصی داره خونه تکونی و درست کردن سفره ی هفت سین .

تمام خریدها رو برای درست کردن سفره ی هفت سین کردم و لی هنوز شروع به درست کردنش نکردم .

امسال می خوام سفره رو با سبد درست کنم .

ببینیم چی می شه .

 لحظه من و به تو :   

پ.ن : قالب رو عوض کردم فعلا به خاطر اینکه بعضی از دوستان قالب براشون مشکل ساز بود . سفارش قالب جدید رو به بهترین داداش دنیا دادم .

 

 Serenity

عاشقانه :

از لحظه ی دیدار تو

دریافته ام که باارزش ترین احساسی

که انسان می تواند داشته باشد

عشق است .

 

 









+ ارسال شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387و ساعت 11:45  توسط آیین و آیینه  | 

اگر می توانستی در دوره ای تاریخی زندگی کنی و لباس های آن دوران را به تن کنی، کدام دوره را انتخاب می کردی؟  

آیینه : من لباسهای قرن ۱۸ - ۱۹ رو خیلی دوست دارم و لباس های یونانی قدیم .

آیین : هنوز دارم فکر می کنم .









+ ارسال شده در  شنبه دهم اسفند 1387و ساعت 12:37  توسط آیین و آیینه  | 

پ.ن :در مورد کارت پستالی که توی عکس های پست قبل هست ُ بعضی ها دچار سوءتفاهم شدند .لطفا مثبت تر فکر کنید و ببینید

شرح کارت پستال بدین گونه است :

من و آیین دوربین رو تنظیم کرده بودیم که ازمون عکس بگیره وقتی خودمون رو آماده کردیم برای عکس گرفتن چشممون که تو چشم هم افتاد هر دومون خنده مون گرفت بدجور و سر هامون رو به هم تکیه داده بودیم و داشتیم  می خندیدیم که دوربین عکس گرفت .

یه عکس کاملا طبیعی شده بود از خندیدنمون و آیین این عکس رو خیلی دوست داشت ُ من هم تصمیم گرفتم این عکس رو کارت پستال کنم برای روز عشق . و شعری هم کنارش نوشتم که براتون می نویسمش :

     Three things that make my life  complete

 Are love,laughter,and you, my sweet

 The laugh has lasted since day one

  Loving you darling,has been so much fun

 

+ ارسال شده در  جمعه دوم اسفند 1387و ساعت 11:15  توسط آیین و آیینه