بر آنم کز تو هرگز برنگردم ،
به گرد گرد دلبری دیگر نگردم ،
دل اندر عشق تو بستم همه عمر
جفا بینم هم از تو برنگردم
لحظه اول : دیروز ولنتاین بود . طی یک اقدام انتحاری نرفتم سر کار که در خدمت خانه و خانواده باشم .
آئینه مهربانم از دو هفته پیش در حال تدارک برای دیروز بود . همه کارا رو هم تنهایی انجام می داد مبادا
اینکه من بو ببرم داره چکار میکنه . منم که فقط پنجشنبه رو فرصت داشتم که کارایی که داشتم بکنم
ولی خیلی کم بود . خلاصه اینکه تا عصر گرفتار کارا بودیم و هیچ کس هم از برنامه اون یکی خبر
نداشت . شب رو با سروش و شهرزاد با هم بودیم که خانما ما رو بیرون کردن و قرار شد وقتی کاراشون
رو انجام دادن ما بیاییم خونه . باورتون نمیشه وقتی وارد خونه شدم از دم در تا میزی که کادوها روش
چیده شده بود پر از شمع بود در حدود صد تا . واقعا شگفت زده شده بودم نمیدونستم از خوشحالی چی
بگم . طنین آهنگ ولنتاین هم واقعا فضا رو عاشقانه کرده بود . آئینه مهربانتر از برگم هم توی اون لباس
واقعا زیبا و بی نظیر شده بود . خیلی خیلی خوش گذشت خصوصا اینکه شام ویژه ولنتاین ، کیک قلب
خیلی خوشمزه و دسر ویژه ولنتاین هم شکم ما آقایون رو نوازش می داد . آئینه همه جوره سنگ تموم
گذاشته بود . خداوندا به خاطر همه نعمتهایی که به ما دادی ممنون مخصوصا از اینکه بهترین همسر دنیا
رو به من دادی . شبی خیلی رویایی بود که بعد از باز شدن کادوها هر دوتامون سوپرایز شدیم و اصلا
انتظار نداشتیم چنین کادوهایی گیرمون بیاد . آئینه هنرمندم هم تمام جعبه ها و تزئینات کادوها رو
خودش درست کرده بود . حتی کارت ولنتاین رو هم خودش درست کرده بود که از یکی از عکسهامون که
دوتامون خیلی دوستش داشتیم و من اصلا فکرش رو نمیکردم توی کارت استفاده کرده بود .
میخوام از این تریبون آزاد استفاده کنم و دوباره بگم دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت . به خاطر
همه چیز ممنون . تو بهترین همسفر در این جاده پر پیچ و خم زندگی هستی .
همزمانی روز عشق جهانی و ماهگرد ازدواجمون بر تو بهترینم هزاران بار مبارک![]()
پس فردا هم که سپندارمزگان هست و اون جشن اصلی ماست . هر دو واسه اون روز لحظه شماری
می کنیم.یکی از عکس ها رو میذارم .کارت پستالی رو هم که آیینه درست کرده رو هم یکمی دست
کاری کردم که عکسمون مشخص نباشه. اگر شد یکی دو عکس دیگه هم میذارم.
لحظه دوم : آئینه همیشه ام می دونم که این روزها خیلی دلت واسه بابا و مامان و علی و آتنا تنگ شده
، در اولین فرصت یکی از همین روزها میریم . بازم ممنون که بخاطر من این دوریها رو تحمل می کنی .
لحظه سوم : خیلی وقته کنار دریا نرفتیم . این کشند قرمز ( یک نوع جلبک قرمز که روی سطح دریا
می ماند و مانع از رسیدن نور آفتاب به آبزیان شده و باعث مرگ آنها می شود ) باعث شده تمام شهر
بوی تعفن بگیره و همه مردم احساس بی حالی و خستگی کنن .
عاشقانه :
از دوستت دارم آغاز و پایان نیز
در دور دایره هر نقطه دیگریست
باغ من که از جنس توام بیامیز
ادامه مطلب...
دلم می خواد جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ بکشم .
دلم می خواد کنار دریا باشم تنهای تنها . بشینم روی شن های سرد و فریاد بکشم و فریاد.
دلم تنگ شده . بدجوری دلتنگم .
دلم برای مامان و بابا . برای علی و آتنا یه ذره شده .
دلم آغوش گرم مامانم رو می خواد .
دلم برای سر به سر گذاشتن های بابا تنگ شده .
برای "الان "گفتن های آتنا .
برای سفت بغل کردن های علی .
برای هوای شهرم .
من پر از بغضم .
من پر از فریادم .
نمی دونم تا یکی دو روزه دیگه تحمل دارم یا نه .
خدایا کمکم کن این لحظه ها زود بگذرند .
خدایا دلم تنگ شده .
خداییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا میشنوی صدام رو ؟
پ.ن: نمیدونم وقتی مامان و بابا صورت زخمی و ورم کرده ام رو میبینند چه حالی میشند . خدایا یه کاری کن تا یکی دو روزه آینده صورتم خوب شه .
یک لحظه و یک ساعت دست از تو بر نمی دارم
زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم
من صید جگر جسته تو شیر جگر خوارم
جان من و جان تو گویی که یکی بوده ست
سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
در آبم و در خاکم در آتش و در بادم
این چار به گرد من اما نه ازین چارم
مولوی
لحظه اول : سلماز مهربان و دوست داشتنی رو دیدیم .
با چهره ای مهربان .
کتابی از او هدیه گرفتیم که خیلی دوستش داریم .
احساس راحتی و صمیمیت خاصی با سلماز داشتم .
وجودش پر از مهر و عشق بود .
قسمت نشد با سلماز مهربان بستنی شکلاتی بسکین رابینز را بخوریم .
عکس های لب دریا را هم خیلی دوست دارم .
سلماز مهربان دلمان خیلی برای تو و نوشته هایت تنگ شده .
به خودت گفتم و دوباره می گویم : نوشته هات رو خیلی دوست دارم . خیلی زیاد .
لحظه دوم : روزها به خوشی و شادی می گذشت با آیین مهربان تر برگم و گاهی هم با سروش و شهرزاد در فست فودها و لب ساحل و خانه ی ما ، با همسترهای دوست داشتنی ام که دیگر شده اند جزئی از زندگیم که احساس می کنم اگر نباشند من خواهم مرد ، تا اینکه ...
تا اینکه بنده با فک و صورت خوردم زمین و طرف چپ صورتم و فکم و دندان هایم به طرز فجیعی داغون شدند .
صورتم به شدت درد میکرد . خندیدن و صحبت کردن و غذا خوردن برام خیلی سخت بود .
و فردای روزی که خوردم زمین ما به همراه شهرزاد و سروش روانه لب ساحل شدیم و بعد از آن هم شهرزاد و سروش به خانه ما آمدند و من از بس که خندیدم و خندیدم و خندیدم فک و صورتم اوضاعش خراب تر شد .
لحظه سوم : موهام خیلی بلند شده بود و به خاطر اینکه پر پشته سنگین شده بود و به صورتم فشار می آورد و اذیتم میکرد و در یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتم موهام رو کوتاه کنم .
قیچی را در دست گرفتم و با اعتماد به نفس تمام جلوی آینه نشستم و دل رو به دریا زدم و موهام رو کوتاه کردم .
این دومین باری بود که خودم موهام رو کوتاه کردم . بار اول موهام رو پسرونه کوتاه کردم که خیلی خوب شده بود .
اما این بار موهام رو بلند تر چیدم . جلوی موهام رو تقریبا مدل فشنی و بلندی پشتش رو تا حدودی تو مایه های مصری زدم .
همه دوستان فکر می کردند رفتم آرایشگاه کوتاه کردم .ولی کسانی که خوب من رو می شناسند میدونند من اصلا آرایشگاه نمی رم .
آیین مهربونم هم خیلی از موهام راضیه .
امشب هم قراره موهام رو رنگ کنم .
لحظه چهارم : 8 بهمن تولد نازنین دوست من و آیین بود . با اینکه صحبت کردن با با اون اوضاع صورتم خیلی سخت بود دلم نیومد صدای دوست داشتنیش رو نشنوم و به اس ام اس اکتفا کنم .
تابستون تولدم من رو سورپرایز کردند و خیلی برای تولدم زحمت کشیدند .
و ما تنها کاری که از دستمون بر می آمد تبریک تلفنی بود .
آرزوی بهترین ها و زندگی سراسر شادی و آرامش و عشق برای شما و همسرتون آرزو میکنم.
لحظه پنجم : اینجا هوا به شدت گرم شده و داره رنگ و بوی تابستون رو کم کم به خودش می گیره .
تمام شهر هم بوی تعفن گرفته ، طوری که تنفس خیلی سخت شده .
میگند : توی دریا جلبگ های قرمزی رشد کرده که اجازه نمیده آفتاب به دریا نفوذ کنه و تمام موجودات دریایی دارند میمیرند و بوی تعفن هم به خاطر همینه .
خلاصه اینکه این روزها اوضاع آب و هوا و تنفس اینجا خیلی بد شده .
لحظه ششم : جمعه سروش و شهرزاد صبحانه و ناهار آمدند خونه ی ما .
غروب هم چراغ ها رو خاموش کردیم و در تاریکی مطلق فیلم ( بنجامین باتن ) رو دیدیم .
فیلم قشنگی بود .
و اینکه جمعه روز خوبی بود .
لحظه هفتم : هم بازی دوران کودکیم ،
تنها کسی که در اون دوران سخت برای من و آیین ، دشمنمان نشدی و مثل همیشه برایمان یک دوست و رفیق ماندی .
تمام کودکی و نوجوانی ما با هم گذشت و با هم بزرگ شدیم و تو همیشه برای من یک دوست خوب بودی و هستی .
خاطرات زیادی با هم داشتیم .
آن شب که زنگ زدی و خداحافظی کردی و گفتی که فردا صبح عازم رفتنی ، چقدر دلم برای آن روزها تنگ شد .
به تو گفتم که امسال عید بدون تو برای من و آیین و صفایی نداره .
به تو گفتم : که خیلی دوست خوبی برای من بودی .
و تو با خنده پرسیدی: بودم ؟ مگر دیگر نیستم؟
و من با بغض گفتم : چرا ! هنوز هم هستی .
و با چشمانی پر از اشک با تو خداحافظی کردم و بعد تو با آیین صحبت کردی.
جلوی مهمان ها نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و رفتم توی اتاق و گریه کردم .
آیین اومد کنارم صدای خودش هم پراز بغض بود. فهمیدم آیینم هم از رفتن تو دلتنگ شده . اما نشست کنار من و دلداریم داد تا آروم شدم
آخه تو تنها کسی بودی که توی تمام اون دشمن ها و آدم های بد همیشه خوب موندی و صادق .
برای من و آیین بهترین دوست بودی و هستی .
تمام کودکی من با تو گذشت .
هنوز هم جای زخمی که وقتی 9 ساله بودم و از روی دو چرخه ات من رو انداختی پایین روی زانوم هست .
یادته ؟
هر دو 9 ساله بودیم و من 5 ما هی از تو بزرگتر.
من دوچرخه سواری بلد نبودم و تو یه دوچرخه خردلی داشتی .
بهم گفتی : می خوای دوچرخه سواری یادت بدم ؟
و من با کمال میل قبول کردم .
بهم گفتی من دوچرخه رو می گیرم و تو سوار شو .
و من سوار شدم .
تمام وجودم پر از ترس بود ، تند تند قسمت میدام که دوچرخه رو ول نکنی ها.
و تو می گفتی باشه .
بهم گفتی پا بزن .
ومن پا زدم .
تو دوچرخه رو هل دادی و داد زدی :حالا پا بزن !
و من دیدم من و دوچرخه تنهاییم و نمیتونم دوچرخه رو کنترل کنم ، یهو افتادم توی باغچه پر از گل محمدی و زانوم پر از خار شد و خونین و چقدر گریه کردم .
میدونم رفتی برای موفقیت بیشتر و تحصیل .برات آرزوی شادی می کنم . امیدوارم به اون چیزی که می خوای برسی و با دست پر و سربلندی برگردی.
لحظه هشتم : این روزها شهرزاد صبح ها میاد خونه ی ما و من بهش گلدوزی یاد میدم .
دیشب آیین بهم میگه : کاش خودت هم یه کار دست میگرفتی .
بهش گفتم : آره ، خیلی دلم می خواد اون درخته رو که روش پرنده ها نشستند گلدوزی کنم . به نظرت اون خوبه ؟
و وقتی زل زدی تو چشمام و عشق رو از نگاهت خوندم و لبخند رو بهم هدیه دادی ، فهمیدم که زدم توی خال.
لحظه نهم : سوفیا دوست داشتنی و رد پا عزیز ، ممنون از اینکه توی اون روزهایی که نبودم به یادم بودید و با صدای گرمتون خوشحالم کردید .
لحظه دهم : آتنای من ، تار و پود من ، دلش تنگ شده مثل دل خودم .
و هر روز از من می پرسه خوب کی میاید؟
نمی شه زودتر بیاید؟
دلم خیلی تنگ شده.
و من این طرف خط اشکام جاری میشه و بهش میگم منم خیلی دلم تنگ شده ، شده یه ذره .
سعی میکنیم زودتر بیایم .
الهی من قربون اون صدای ناز و دوست داشتنیت بشم نمیدونی چقدر دلتنگتم .
مامان و بابا تمامی نفس من ، دلم هواتون رو کرده . دل تنگتونم .
علی بهترین داداش دنیا ، دلتنگتم .
لحظه یازدهم : آیینم ، صبورم ، مهربوونم ، ممنون از اینکه توی اون روزهایی که حالم مساعد نبود یه لحظه هم تنهام نذاشتی .
درکم کردی و صبوری .
ممنون از اینکه نذاشتی درد رو حس کنم و لحظه لحظه شادم کردی .
ممنون به خاطر اون سورپرایز وو اون کیک خوشگل و اون کلاه های فانتزی و اون جرقه ها .
ممنون از اینکه شهرزاد و سروش رو هم آوردی و سه تایی سورپرایزم کردی .
با اینکه قیافه ام توی عکس ها خنده دار شده ولی خیلی دوستشون دارم .
ممنون به خاطر تمامی خوبی هات و دوست داشتنت .
ممنونم بهترینم .
عاشقانه :
من به خاطر شادمانی تو
بسیار شادمانم .




