عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساعت ۴۵: ۱۴ من جواب اس ام اس رو دادم :
ای چراغ هر بهانه از تو روشن
ای که حرف های قشنگت من و آشتی داده با من
من و گنجشک های خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
من و گنجشک ها می میریم اگه تو خونه نباشی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آیینم چشمای من هم الان مثل چشمای تو بارونیه .
فدای چشمات بشم که وقته رفتن خیسه خیس بود و پر از غصه .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساعت ۰۲ : ۱۵ . تو جوابم رو دادی که :
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم
بوی تو داره نفس هام ![]()
فقط دلتنگی نبودن آیین بود .
هیچ ترس و هراسی از تنهایی نداشتم .
خوشحالم . خیلی خوشحال .
از اینکه نترسیدم و بدون هیچ ترسی تا خود صبح تخت خوابیدم .
ساعت ۱۲ رفتم توی اتاق و گرفتم خوابیدم تا ساعت ۹:۴۵ صبح که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.
خوشحالم از اینکه خود سازیم توی این مدت نتیجا بخش بوده و من شجاع تر از قبل شدم .
خوشحالا از اینکه آیین دیگه با خیال راحت میتونه بره ماموریت بدون اینکه نگران تنهایی و ترس من باشه .
خوشحالم از اینکه خدا رو دارم . درسته که من رو توی تنهایی و غربته اینجا گذاشته ولی خوشحالم که خودش هم ازم محافظت می کنه .
تجربه ی خوبی بود و متفاوت با اولین تجربه یتنهاییم که دو سال پیش بود .
احساس می کنم بزرگتر شدم .
ممنون از دوستهای خوبی که دیشب با صداهای گرمشون و اس ام اس های شادشون من رو تنها نگذاشتند :
ممنون رویینه عزیز.![]()
ممنون شهرزاد بانوی دوست داشتنی من .![]()
سروش عزیز و مهربون![]()
ممنون رضوان خانم .![]()
سعید عزیز ممنون.![]()
سوفای مهربون من ممنون از اینکه از راه دور تنهام نذاشتی.![]()
پ.ن : نشستم و تمام دیشب رو نوشتم ولی این بلاگفا قاط زد و بار دوم حسش نبود که بشینم و از اول بنویسم به خاطر همین خلاصه اش رو نوشتم تا یادم بمونه از تجربه ی تنهایی و دلتنگی و نترسیدنم.
این برای دومین باره که من اینجا تنهام .
اولین بار که قرار شد من اینجا تنها بمونم :
آیین نزدیکی های دو سال بود که اومده بودیم بندر و آیین در گیر کارهای استخدامیش بود که بهش گفته بودند باید دو روزه دیگه برای یه سری کارها بره شیراز .
توی اون فاصله کم نه میشد من برم بوشهر نه اینکه میشد مامان بیاد پیش من و اگر آیین نمی رفت خیلی بد میشد برای کارش .
خلاصه اینکه آیین برای ساعت ۹ شب بلیط گرفته بود که صبح زود برسه و قرار بود فردا شبش هم برگرده جوری که من فقط یه شب تنها باشم .
آیین رفت .
و من موندم و تنهایی.
اون موقع توی یه خونه ی دیگه بودیم . خونه ای که من اصلا دوستش نداشتم .
من از تنهایی و تاریکی توی شب به شدت وحشت دارم .
از شدت ترس رفتم نشستم توی سه گوش خونه طوری که بتونم به همه جای خونه تسلط داشته باشم . تمام وجودم پر از وحشت بود و دلتنگی .
مامان و بابا و مهدی مرتب بهم زنگ میزدند . و مامان نگران و دلواپس . میدونه چقدر توی این مسئله ترسو هستم .
آیین هم دو دقیقه ای یک بار زنگ میزد .
تا ساعت ۵ صبح همون جوری نشسته بودم و از جام تکون نخوردم .
مامان و مهدی و آیین هم تا صبح بیدار مونده بودند و همه اش بهم زنگ میزدند که نخوام به ترس فکر کنم .
مهدی مرتب اس ام اس های خنده دار میفرستاد و کلی اذیتم میکرد .
مامان و آیین هم همه اش قربون صدقه ام میرفتند و بهم دلداری میدادند .
ساعت ۵بود که تقریبا هوا روشن شده بود که مامان بهم زنگ زد و گفت :
مامان بلند شو نمازت رو بخون و بعد هم موبایلت رو خاموش کن و بخواب .
بابا و مهدی و آیین هم زنگ زدند و بهشون گفتم که می خوام موبایلم رو خاموش کنم و بخوابم اون یکی خونه مون تلفن نداشت .
اصلا نمی تونم حال اون شبم رو توصیف کنم . سراسر وجودم پر بود از وحشت و نگرانی . تا صبح میلرزیدم از وحشت . با کوچکترین صدایی از جا میپریم و از ترس اشکام سرازیر میشد .
امروز هم آیین برای دومین بار مجبور شد من رو تنها بذاره . باید می رفت ماموریت .
البته من بهش گفتم که اصلا نمی ترسم و خیالش راحت باشه و با رویی گشاده بدرقه ا ش کردم و جوری رفتار کردم که خیالش راحت باشه . از وقتی هم که رفته مدام تلفن میکنه و من جوری صحبت می کنم باهاش که نتونه بغض صدام رو تشخیص بده .
ولی از وقتی رفته دارم لحظه های بدی رو می گذرونم . الان دلم تنگ شده براش و این خیلی داره آزارم میده . نمیدونم می ترسم یا نه .چون هنوز سر شبه. ولی دلتنگم زیاده زیاد .
چه سخته دوری با اینکه هنوز چند ساعت بیشتر نیست رفته .
پراز بغض و اشکم .
توی این آپارتمان فسقلی اون جوری که دوست دارم نمیتونم گریه کنم .
میرم توی بالکن میشینم و صدام رو رها میکنم و یه دل سیر گریه میکنم .
آیینم . مهربونم دلم برات خیلی تنگ شده . چقدر جات خالیه توی این خونه ی دو نفره ی ما .
خیلی خیلی بد .
لحظه هایی پر از و غصه و بغض .
لحظه هایی بد .
لحظه هایی آزار دهنده .
لحظه های بدی رو دارم می گذرونم .
پ.ن : برای اولین بار امشب رو من قراره تنها بگذرونم . بدون آیینم .
از تنهایی می ترسم به شدت .
نمی دانم چرا؟ اما تو را هرجا که میبینم
کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشینم
تن یخ کرده آتش را که ببیند چه می خواهد ؟
همانی را که می خواهم ترا وقتی که می بینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسم
به جانت چشم زخم آید چو گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر ناباوران عشق می بینند
که این من –این من آرام- در مردن به جز اینم .
این شعر رو یادته ؟
توی یه دفترچه مشکی برام نوشته بودی و توی دوران نامزدی بهم دادی؟
زمستان 1382.
امروز با خوندن این شعر میدونی به چی فکر کردم ؟
که انگار تو و این شعر میدونستی که قرار بوده در آینده ای نزدیک بین من و تو جدایی بیافته .
بین و من وتو جدایی افتاد و گذشت و تموم شد و ما با همیم و هیچ کسی و هیچ چیزی توی این دنیای فانی با تمام تلاششون نتونستند من و تو رو از هم بگیرند و عشق و دوست داشتنمون رو نابود کنند .
این شعر رو با اون دست خط زیبای تو خیلی دوست دارم .
با خوندنش آرامش می گیرم .
ناب ترینم هزار و دویست و هشتاد و هفتمین روز زندگی مشترکمون مبارک .
مهربان تر برگم ، ممنون به خاطر هدیه ی ماهگرد ازدواج .
خیلی دوستش دارم .
آیینه همیشه ی تو .
عزیزترینم ، ماهگرد ازدواجمون مبارک .
لحظه های ناب با تو بودن بهترین لحظه های زندگی من هستن وقتی به اتفاقهایی که توی اون دوران افتادن فکر می کنم قدر با هم بودن رو بیشتر می دونم . آره خوب گفتی هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه و همه باید بدونن که داشتن همسفری به این گلی توی جاده پر پیچ و خم زندگی بهترین نعمتی که خدا به من داده . کور شود هر آنکه نتواند دید . دوباره بهت میگم که به خاطر همه چیز ممنونم . به خاطر سختیهایی که از دوری از خانواده ات میکشی ، به این دلیل که روزها تنهات میگذارم ، زحمتهایی که واسه زندگیمون و پایداری عشقمون میکشی و همه و همه چیز .
محبوب من بیا ،
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
شور حیات بر انگیزد .
من غرق مستیم
از تابش وجود تو در جام جان چنین ،
سرشار هستیم . من بازتاب صولت زیبای توام
آینه شکوه دلارایی توام .
این شعر رو در سخت ترین روزهای دوری واسم توی اون دفترچه خوشگل نوشته بودی . با خوندن این شعرها انگار روحی تازه توی بدنم دمیده شده بود . یادت میاد ؟
آئین همیشه تو .
ادامه مطلب...
نوشته ها حذف شد .
فقط متاسفم برای اون مخاطب خاص
اینجا بارونه . اولین بارونی که از صبح شروع شده و ادامه داره و من امروز پرم از تمام حس های خوبه دنیا .
موزیک مورد علاقه ام رو گذاشتم و با شوق خونه رو مرتب کردم . وقتی خودم رو توی آیینه نگاه کردم به خاطر سیاهی زیر چشمم لبام رو کج نکردم و به خودم نگفتم یعنی چی این سیاهی؟
گفتم : بی خیالش بابا . اصلا امروز نمی خوام کرم دور چشمم رو بزنم .
در بالکن رو باز کردم و نفس عمیق کشیدم .خواستم در رو باز بذارم تا هوای خونه عوض شه ولی ترسیدم همسترها سرما بخورند . دوربین رو برداشتم و رفتم توی بالکن ایستادم . به شیشه در تکیه زدم و فقط نگاه کردم و نگاه . دوربین رو روشن کردم و عکس گرفتم از اولین بارون این شهر .
حرفام رو امروز با خدا زیر بارون گفتم . دلم نیومد برم توی خونه بشینم و با خدا حرف بزنم .
این هوا و این بارون جنوب من و بیشتر به حرف آورده . اصولا چون میدونم خدا از گوش دادن به حرف بنده هاش خسته نمیشه همیشه کلی حرف میزنم باهاش و چون خیلی اهل گله شکایت و آه و ناله نیستم بیشتر خیالم از حرف زدن باهاش راحته .
تلفنی با مامان صحبت میکنم و انرژیم چند برابر میشه .بهش میگم اینجا بارونه و من امروز خوشحالم بی بهانه و از خوشحالی مامان سرشار میشم از شادی.
دلم هوای آهنگ هوای داریوش رو کرده . میرم داخل آلبوم جدید رو میذارم و سرشار از عشق میشم .
میرم سراغ همسترها با داریوش هم صدا میشم و براشون غذا میذارم و خونه شون رو تمیز میکنم .
به این فکر میکنم که امروز کجا بریم با آیین .؟
آهان خوبه ُ لب ساحل قدم بزنیم .
مانتو قرمز و شال سفیدو مشکی و قرمزم رو از کمد بیرون میارم و اتو میکنم . شلوار مشکیم هم اتو میکنم .
بلوز قرمز آیین با شلوار مشکیش و کت اسپرت مشکیش رو هم از کمد بیرون میارم .
لباس های خودم و آیین رو روی تخت میذارم و خیلی خوش سلیقه کنار هم میچینم جوری که انگار لباسها رو تنمون کردیم . آستین مانتو خودم و کت آیین رو توی هم گره میدم جوری که انگاری دست های هم رو گرفتیم .
کفش ها رو جفت میکنم و میذارم کنار در.
به ُ چه خوشگل شد .
موبایلم رو بر میدارم و به آیین اس ام اس میزنم :
سرشار از مهر به انتظارت نشستم تا زیر بارون رحمت یزدانمون عاشقانه هم قدم شویم .![]()
و آیین جواب اس ام اس رو میده :
عزیزم من هم عاشقانه منتظر دیدن تو هستم .![]()
پ. ن : این تمامی حس امروزمه تا این لحظه . ثبتش کردم . دلم نیومد سالها بعد که خاطرات رو مرور میکنم امروز از یادمون رفته باشه.
کار من این است که کاری م نیست
عاشقم از عشق عاری م نیست
خویش من آن است که از عشق زاد
خوش تر ازین خویش و تباری م نیست
چیست فزون از دو جهان ؟ - شهر عشق
بهتر ازین شهر و دیاری م نیست
مولوی
لحظه اول : هیچی مثل سفر برنامه ریزی نشده ، به جایی که تمامی زندگیم اونجاست ، من رو سرشار
از انرژی تازه نمیکنه . 
لحظه دوم : امسال نذری من رو مامان و خاله ها درست کردند . آخه اصلا قرار نبود من بوشهر باشم و وقتی رسیدم که نذری من درست شده بود و چه خوشمزه شده بود. من و آیین به خوردنش رسیدیم .مامان و خاله ها دستتون درد نکنه . شله زرد نذری معرکه بود .
لحظه سوم : چهارشنبه خونه ی خاله سیمیمن نذری بود و نذری رو به کسانی که وضع مالی خوبی
نداشتند، دادند .
ولی همه سیب زمینی سرخ کرده هاش رو من خوردم و بچه ها غر میزدند که تو چرا پارتی بازی میکنی؟
و من میگفتم : شماها چاق میشین ، فردا میخواین ازدواج کنید ، خوب نیست براتون .
می گفتند : تو چرا میخوری؟
می گفتم : من قبل از ازدواجم 48 کیلو بودم . اصلا سیب زمینی نمی خوردم که .
نخورید خوب نیست براتون.
خلاصه که من و محدثه کلی سر این سیب زمینی ها کل کل داشتیم . 
من و آیین و مامان ، کمک خاله نذری ها رو پخش کردیم . چقدر خوشحال میشدم وقتی میدیدم کسانی که نیازمندند و با دیدن نذری برق شوق توی چشماشون موج میزنه .
خدای مهربون و دوست داشتنی من، شکر میکنم تو رو به خاطر همه چیز، همه چیز .![]()
لحظه چهارم : پنج شنبه صبح همسترم رو بردم دام پزشکی واکسن زدم و براش شناسنامه گرفتم . اسمش رو آیین انتخاب کرد : شان .
اول قرار بود یکی بیارم ، ولی لحظه آخر تصمیم عوض شد و دو تا آوردم واسه همین نتونستم برای اون یکی شناسنامه بگیرم و چون از اول به خاطر رنگش صداش میزدند پرتغالی . ما هم به همین اسم صداش میزنیم .![]()
لحظه پنجم : پنج شنبه صبح ردپای عزیز زنگ زد و ما رو برای نذری پزون که منزل مریم خانومی بود دعوت کرد .
من و آیین و آتنا نزدیکی های ساعت 5 رفتیم و خیلی از بچه های وبلاگ نویس رو دیدم .
البته الان هر چی عکس ها رو نگاه میکنم یادم نمیاد که اسمشون چیه و کدوم وبلاگ رو دارند .
باید سری بعد که رفتم بگم ردپای عزیز برام اسم بچه ها و اسم وبلاگشون رو پشت عکس بنویسه .
خیلی از دیدن بچه ها خوشحال شدم و آیین هم همین طور .![]()
نذرتون قبول باشه و آرزو می کنم که خدای مهربون حاجت همه تون رو بر آورده کنه .![]()
لحظه ششم : غروب آتنا رو بردیم مرکز خرید یه چرخی خوردیم و علی رو هم دیدیم .
چند دقیقه ای پیش علی موندیم و موقع رفتن ازش پرسیدم : چیزی نمی خوای برات بیارم ؟
گفت : نه .
گفتم : مطمئنی ؟ گرسنه ات نیست ؟ باواریا میخوای؟
گفت : نه ، مرسی .
گفتم : آیس پک نمی خوای ؟ می خوام برای آتنا بگیرم .
گفت : باشه میخورم . شکلاتی لطفا .
گفتم : با عشق نگاش کردم و گفتم چشم روی چشمم ، توی دلم گفتم تو جون بخواه .![]()
لحظه هفتم :بعدش رفتیم شهر کتاب . شهر کتاب رو خیلی خیلی دوست دارم .
واقعا یه کتاب فروشیه که هر چی بخوای توش پیدا میشه و امکاناتش هم عالیه .
خدا تومن کتاب خریدیم. اصولا من و آیین هر چی پول پای فیلم و کتاب بدیم دلمون نمیسوزه .
یه هدیه هم برای مامان گرفتم .![]()
لحظه هشتم : از کتاب فروشی که اومدیم بیرون ، آتنا ازم خواست که کتاب هایی رو که خودش گرفته رو بذاریم پیش خودش .و نذاریم صندوق .
من هم قبول کردم .
توی ماشین نشستیم و حرکت کردیم . باید می رفتم وسایل درس حرفه و فن آتنا رو براش می خریدم .
که دیدم از صندلی عقب یه دست که یه کتاب خوشگل توشه اومد جلوی صورتم و صدای آتنا رو شنیدم که گفت : این رو برای تو خریدم .
کتاب رو از دست کوچولو و خوشگلش گرفتم و برگشتم لپش رو یه بوس محکم کردم و گفتم : واییییی ، مرسی گلم . چه خوشگله .
عنوان کتاب اینه: دلواپس شادمانی تو هستم .
به آتنا گفتم رفتیم خونه توی کتاب برام بنویس .
و آتنا صفحه ی اول کتاب نوشت :
" تقدیم به بهترین خواهر دنیا
از طرف آتنا
به آیینه و آیین
19/10/1387
این کتاب یکی از بهترین کتاب هاییه که هدیه گرفتم .![]()
لحظه نهم : رسیدیم خونه . دیدم مامان کتاب دعا جلوشه و عینکش رو زده و داره دعا می خونه. هدیه ای رو که براش گرفته بودم با دستام پشت کمرم قایم کردم .
رفتم جلوش و سلام کردم .
گفتم : مامان چشمات رو ببند و تا وقتی نگفتم باز نکن .
مامان چشماش رو بست .
گفتم : مامان عینکت رو بیرون بیار ، نههههههههه چشمات رو باز نکن .
عینکش رو از روی چشمای دوست داشتنی و پر از عشقش برداشت و گذاشت روی میز .
رفتم جلو و گفتم : اول بوس .
صورتش رو با تمام عشق وجودم بوسیدم و هدیه رو گرفتم جلوش و گفتم چشمات رو باز کن .
چشمای مهربون و دوست داشتنیش رو باز کرد و هدیه رو از دستم گرفت و نگاهش کرد و کلی خوشحال شد ، منو بوسید وازم تشکر کرد .
هدیه سی دی های سریال گل پامچال بود که میدونستم مامان خییییییییلیییییییی این سریال رو دوست داره و تا توی شهر کتاب دیدم رفتم و خریدمش .
لحظه دهم : اون شب تاساعت 5 صبح با مامان نشسته بودیم و حرف میزدیم . حرف هایی که روی دل هر دومون سنگینی میکرد و حرف هایی که من فقط میتونستم به مامان بگم و توی این چند سری که میرفتم فرصتش پیش نیومده بود . راهنمایی هایی که مامان گفت و من بهشون نیاز داشتم .
و چقدر سبک و راحت شدم .
لحظه یازدهم : ما همیشه صبح زود حرکت میکنیم ولی چون اون روز بابا می خواست بیاد صبر کردیم تا بابا بیاد و بعد بریم . آیین سات 9 رفت اسکله و بابا رو آورد خونه و چقدر خوشحال شدم از دیدن بابا . بابا سفت منو بغل کرد و من کلی بوسش کردم .
بعد هم یه تقویم خوشگله 2009 داد به آیین . منم به بابا گفتم: چرا تقویم خوشگلهای خارجیت رو میدی به آیین ؟ مگه من چمه ؟
بعد آیین میگه : خوب حالا گریه نکن ، من اون 2008 رو میدم تو .
لحظه دوازدهم : ساعت 10 حرکت کردیم و ساعت 8 غروب رسیدیم بندرعباس .
چون شب قبلش رو تا صبح با مامان بیدار بودیم توی راه خیلی خسته شدم . همه اش گیج ومنگ بودم .
مامان هم کلی چیزهای خوشمزه برامون گذاشته بود .
البته سهمیه هر سری که میریم محفوظه . اگر خودمون هم نریم و بابا بیاد بوشهر . مامان وبابا کارتن کارتن برامون چیزهای خوششششششمزه می فرستند .

لحظه دوازدهم : با اینکه این سری کم موندیم بوشهر ، ولی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت .
لحظه سیزدهم : آیین مهربون تر از برگم ، ممنون عزیزترینم به خاطر دو تا کتابی که دوستشون داشتم و برام هدیه گرفتی .![]()
سوال ناب: اگر قرار باشد از نویسنده ای بخواهی کتاب جدیدی بنویسد ، سراغ کدام نویسنده خواهید رفت؟![]()
ما هم جواب خودمون رو توی کامنت ها می نویسیم .![]()

عاشقانه :
دو بوسه برای دست های تو،
و دو بوسه برای چشمانت .
پ.ن : ادامه آیین و آیینه در سفر رو در پست های آینده خواهم نوشت .
آیین مهربون تر از برگم ساعت ۴ از اداره زنگ زد ُ
آیین : سلام گلم ُ خوبی؟![]()
من :( در حال نگاه کردن فیلم ) سلام کپل- مرسی . تو خوبی؟
آیین : چی کار میکنی؟
من : فیلم میبینم .( اونهایی که من رو خوب میشناسند ُ میدونند که موقع فیلم دیدن اصلا نباید با من کاری داشته باشند ُ هیچ کارییییییی) 
آیین : باشه گلم ُ فقط میخوام یه چیزی بگم ؟
من : هوووووووم .( فیلم رو استپ می کنم ) باشه ُ بگو عزیزم ؟ چیزی شده؟
آیین : بلند شو ُ وسایلت رو جمع کن ُ فردا میریم بوشهر . جمعه هم برمی گردیم .![]()
من :کلی قربون صدقه و بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ![]()
می آیی به اولین سطر ترانه سفر کنیم ؟
به هی خنده های همان شهریور دور!
به آسمان پر ستاره ی تابستان و تشنگی !
به بلوغ بادبادک و بی تابی تکرار !
به پنج شنبه های پاک کوچه گردی...
در خونه ی عمه اینها غلغله بود .
بابا توی کوچه منتظر ما ایستاده بود . من و آتنا از ماشین پیاده شدیم و آیین هم رفت که ماشین رو پارک کنه .
رفتم و بابا رو بوسیدم .
بابا گفت : برید توی خونه هوا سرده ، سرما می خورید .
گفتم : باشه ، ولی بابا من می خوام برم مزار مادرجون .
بابا گفت : خودمون هم می خواهیم بریم . صبر کن با هم بریم .
من هم چشمی گفتم و با آتنا رفتم داخل .
خدا رو شکر خلوت بود . تقریبا همه رفته بودند .
به عمه زیارت قبولی گفتم و با بقیه هم سلام و خوش و بشی کردم و نشستم پیش مامان .
دختر عمه بزرگه ( یک سال از من بزرگتره و یک سال هم زود تر از من ازدواج کرده ) یه پسر داره که من خیییییلی دوستش دارم . میشه گفت تنها بچه ایه توی فامیل که من این قدر زیاد دوستش داشتم و دارم .
نشسته بودم و با آریا بازی میکردم و سر به سرش میذاشتم .و هم زمان هم آدم های جدیدی وارد می شدند و باید سلام و احوالپرسی میکردم .
خیلی از کسانی که اونجا بودند و یا می آمدند رو من نمیشناختم . یا سال ها پیش دیده بودمشون و یا اصلا ندیده بودمشون و یا تغییر کرده بودند و اصلا توی ذهنم نبودند .
خلاصه اینکه همین طور که من مشغول بازی با آریا بودم، مثلا از هر ا 3 نفری که بودند و یا تازه می آمدند ، یکیشون از من یا مامان می پرسید : بچه نداری؟ مگه چند ساله ازدواج کردی ؟ نمی خوای؟
و من و مامان یه نههههههههههههههه این جوری می گفتیم .
تصمیم گرفت بودم روی یه برگه بنویسم و دم در بزنم که من بچه نمی خوام فعلا . لطفا سوال نفرماییید . بعد فکر کردم خوب اینجا شلوغ پلوغه کسی به نوشته ی دم در دقت نمی کنه . پس ترجیح دادم به سوالاتشون حضوری جواب بدم . البته من اصلا ناراحت نمیشم از این سوال . ولی خوب فکم درد گرفته بود .
وایییییییی ، خونه همین جوری داشت شلوغ میشد و من هم از جای شلوغ بیزاررررررررر.
به آیین اس ام اس دادم که به بابا بگو اگه میشه بریم مزار مادرجون شب میشه دیگه ؟
که آیین جواب داد : بریم .
عمه گفت : من هم می خوام بیام .
منو بابا و مامان و آیین و آتنا و عمه راهی شدیم .
چه خوب شد خودمون تنهایی نرفتیم ، اصلا بلد نبودم مادرجون کجا ست .
رسیدیم . نشستم بالای سرش.
مامان کمی اون ورتر .
عمه نشست روی زمین . بابا هم کنار عمه ایستاد .
آتنا کنار مامان و آیین هم کنار بابا .
حواسم به هیچ کس نبود . ته دلم کلی حرف داشتم باهاش که یادم رفته بود . شال طوسیم رو کشیدم جلوتر تا اشک هام راحت بتونند سرازیر بشن .
بهش گفتم : من ازت دلگیرم . چرا تنهامون گذاشتی . نمی دونستی جای جالیت آزارمون میده ؟ میبینی من هنوزم دلتنگتم . من هنوزم محتاج اون دعاهای خیرتم . هنوزم نیازمند اون حرفهای قشنگتم .
چقدر دوست داشتم بلند بلند گریه کنم . اما نمیشد . یه جورایی نمیتونم جلوی کسی بلند بلند گریه کنم . اصولا وقتی گریه میکنم کسی اصلا متوجه نمیشه مگر از قرمزی و ورم صورتم .
ولی اون لحظه دوست داشتم هیچ کس باهام نبود ، مینشستم جایی که عمه الان نشسته . دستم و میذاشتم روی خونه مادر جون ، بعد سرم رو میذاشتم روی دستم . حرفام رو بهت میگفتم نه اینکه توی دلم زمزمه اشون کنم .بغضم رو توی گلو خفه نمی کردم ، گریه می کردم اونجوری که دوست داشتم .
وقته رفتن بود . سرم رو بلند کردم . دیدم آیین روبه رومه . چشماش پر از غمه ، از اشکهای من .نگاهش کردم ، لبخندی زدم یعنی اینکه خوبم . بلند شدم و رفتم کنارش ایستادم ، دستم رو توی دستش گره کردم ، میدونستم بهش انرژی میده و دوباره لبنخندی زدم و گفتم : من خوبم ، بریم .
عمه رو رسوندیم خونه و همگی رفتیم بازار .
گشتی توی بازار زدیم و برگشتیم خونه .
شب برای خواب رفتیم خونه ی عمو .
جایی که پر از خاطرات کودکیه منه .
نشستیم و کلی خوش و بش کردیم با عمو و زن عمو.
با آیین رفتیم توی حیاط بزرگ.
تمام خاطرات کودکی رو برای آیین تعریف کردم .
و چقدر افسوس خوردم از اینکه اون روزها گذشته و ما بزرگ شدیم .
از اینکه عمو حیاط خونه اش رو کوچک تر کرده .
از اینکه مادر جون و باغچه کوچک سبزیش نیست .
از اینکه جای اون درخت نجل کنار دیوار عمو داره خونه میسازه .
از اینکه اون تختی که شبهای تابستون من و دختر عمه روش میخوابیدیم فنرهاش پاره شده و یه گوشه حیاط افتاده .
آه....
ساعت 11 صبح من و آیین و آتنا برگشتیم بوشهر . و مامان و بابا قرار شد عصر بیان .
توی راه برگشت وقتی رسیدیم جایی که نخلستان های زیادی داره . به آیین گفتم بایسته و دوباره برام پنیر نخل بگیره . بهش گفتم : این دفعه بیشتر بگیر که برای بابا اینها هم ببریم ، خونه هم داشته باشیم .
ساعت 1 رسیدیم بوشهر . ناهار خریدیم و رفتیم خونه خوردیم .
من ساعت 3 باید می رفتم دانشگاه .
با مریم و همسرش ، میدون برج قرار گاشتیم که از اونجا با هم بریم .
آیین و همسر مریم برای اولین بار بود همدیگه رو میدیدند .
ساعت 3: 30 دانشگاه بودیم .
من و مریم رفتیم امتحان بدیم .
آیین و همسر مریم هم بیرون ایستادند تا امتحان ما تموم شه .
( امسال اولین سالی هست که دانشگاه بوشهر اون رشته ای که من همیشه دوست داشتم رو آورده و من با اینکه هیچ آمادگی نداشتم ، رفتم امتحان دادم . من عاشق رشته ی گرافیکم و همیشه به آیین میگم اگر توی هر رشته ی دیگه ای هم تحصیل کنم و بالاترین مدرک ها رو هم بگیرم ولی حتی یه روز به عمرم هم مونده باشه گرافیک رو می خونم . اونهایی که من رو از نزدیک میشناسند میدونند که من چقدر عاشق گرافیکم )
بعد از امتحان با مریم اینها قرار گذاشتیم یکشنبه بریم خونشون.
ساعت نزدیک های 7 غروب بود که به بابا زنگ زدم گفت : با خاله اینها هستند و نزدیک بوشهرند .
پ. ن : در ميانه تنه نخل مغز ترد و شيريرنگي وجود دارد كه شيرين و گس است و «پنير نخل» ناميده ميشود و بسيار مقوي و گرانقيمت است.
فعلا این رو از پنیر نخل داشته باشید تا در یه فرصت مناسب مفصل تر در موردش بنویسم.
عاشقانه :
رو به روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،
دستهایم را به وسعت " دوستت دارم " باز کردم ،
و جهان را در آغوش گرفتم !
من اینک به پیش تو استاده ام
تن و جان روشن تو را داده ام
ز من هر چه خواهی همه کام تو
بر آید ، نپیچم سر از دام تو .
فردوسی
رسیدیم خونه .
چمدان و وسایل رو بردیم بالا .
مامان دم در ایستاده بود و من پرواز کردم توی بغلش .
کلی قربون صدقه اش رفتم ، مامان خوشگل و دوست داشتنیه من .![]()
رفتم داخل خونه ، بابا اومد طرفم ، سفت بغلم کرد و کلی بوسم کرد و منم کلی بوسش کردم ![]()
دیدم آتنا خانم روی مبل نشسته و داره منو نگاه میکنه و میخنده .![]()
گفتم : بلا گرفته ، سلامت کو ؟ چه تپل شدی؟![]()
رفتم بغلش کردم و چند تا از اون بوسه های دلتنگی رو روی لپهاش گذاشتم .![]()
علی هم خدمت بود .![]()
رفتم توی اتاقش تا بتونم وجودش رو حس کنم . ![]()
دور تا دوره اتاق رو با دقت نگاه کردم .
آخ همسترهای دوست داشتنی ، خواب بودند . من بچه ها شون رو ندیده بودم . خونه شون رو برداشتم ، وای خدای من ! اینها چقدر خوشگل اند . 6 تا بچه خوشگل و نازنازی که توی بغل مامانشون خواب بودند . خونه رو گذاشتم سرجاش تا مبادا بیدار شن .
دست و صورتمون رو شستیم و لباس ها روعوض کردیم . سوغاتی های آتنا رو هم بهش دادیم و رفتیم نشستیم .
عصرونه مامان مثل همیشه به راه بود .
بابا هم برای من و آیین چند تا شیرینی و شکلات مخصوص قایم کرده بود که آورد و بهم داد و گفت : این سهم شما بوده ، از این شکلات ها چند تا بیشتر نیاورده بودم که سهم شما رو برداشتم . حالا بخوریدش .
دقیقا از همون هایی بود که من عاشقشون بودم و بابا می دونست .
آیین مهربون تر از برگم به خاطر رانندگی خیلی خسته بود و رفت خوابید .
من و مامان نشستیم به صحبت کردن .و من کادو تولدش رو به خاطر اینکه روز تولدش کنارش نبود بهش دادم![]()
دو تا خاله های دوست داشتنی هم توی این چند روز تعطیلات رفته بودند سفر .![]()
.
همسترها بیدار شدند و من رفتم توی اتاق علی مشغول بازی کردن با این موجودات نازنازی .
ساعت نزدیک های 10 بود که حسابی حوصله من و آتنا سر رفت .
رفتیم آیین رو بیدار کردیم و گفتیم : ما رو ببر بیرون بچرخیم .![]()
![]()
وسایل کیفم رو بیرون آوردم تا کیفم شسته شه که دیدم موبایلم رو یادم رفته از کیفم بیرون بیارم .
میس کال داشتم . نگاه کردم دیدم ردپا عزیز تماس گرفته و من صدای زنگ رو نشنیدم .
به دلیل اینکه مطمئن نبودم خوابه یا بیدار ، اس ام اس زدم و از اینکه جواب نداده بودم عذر خواهی کردم . که ردپا مهربون خودش دوباره تماس گرفت .و گفت :
با بچه های وبلاگ نویس اومدیم پارک و زنگ زده بودم که شما هم بیایید .
من هم خیلی تشکر کردم از اینکه به یادمون بوده و عذز خواهی از اینکه نمی تونیم بریم به خاطر خستگی راه و دیر بودن وقت .
خلاصه اینکه اون شب هم آتنا جون از بیرون رفتن پشیمون شد و ما موندیم خونه .
عمه و شوهر عمه قرار بود فردا از مکه تشریف بیارند و پسرش و دامادش از گناوه آمده بودند و شب را خانه ی بابا اینها خوابیدند .
مامان و بابا صبح رفتند گناوه و آتنا موند پیش ما . قرار شد اگر زود کارمون تموم شد ما هم برای ناهار بریم .
علی عزیزم ، بهترین داداش دنیا هم صبح اومد خونه . چقدر قربون صدقه اش رفتم و بوسش کردم .![]()
و خودش و آیین شروع کردند با هم کل بازی انداختن .
رفتم دانشگاه کارهام رو انجام دادم و برگشتیم خونه .
وسایل رو جمع کردیم و چون خیلی گرسنه بودیم ، خورشت سبزی که مامان درست کرده بود روخوردیم و به بابا زنگ زدیم که ما ناهار می خوریم و میایم . ساعت 1 من و آیین و آتنا رفتیم گناوه .
طبق معمول هم کلی خوردنی با خودمون بردیم .
توی راه بوشهر – گناوه یه مسیری هست که سرتاسر نخلستانه و منظره فوق العاده زیباییه .
ایستادیم اونجا و آیین برامون کلی پنیر نخل خرید . ( من عاشق پنیر نخلم )و من با ولع تمام خوردم . آتنا خیلی دوست نداشت و به همون چیپس خودش اکتفا کرد .
رسیدیم گناوه . اولین بار بود که با ماشین خودمون می رفتیم .آیین ازم پرسید مسیر خون ی عمه رو بلدی یا زنگ بزنیم یکی بیاد .
گفتم فکر کنم بلد باشم .
برام خیلی جالب بود که مسیر رو تقریبا بلدم و یه کوچولو از بابا راهنمایی گرفتیم .
عاشقانه :
سر به سجده بردن برابر عشق
شدی تو اول عشق ، شدی تو آخر عشق
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت
آمده ام که تا تورا جلوه دهم درین سرا
همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
گل چه بود که کل تویی ناطق امر قل تویی
گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
مولوی
سه شنبه شب خریدها را انجام دادیم و چمدان را بستیم .
به آیین گفتم زود بخواب ، می خوای صبح زود بیدار شی و توی جاده رانندگی کنی .
من خودم کارها رو انجام میدم .
آیین خوابید .
و من موسیقی مورد علاقه ام رو گذاشتم و با لذت شروع کردم به انجام دادن کارها .
عکس هایی رو که چاپ کرده بودیم زدم توی آلبوم .
عکس های سفر مشهد ، تولد آتنا و سالگرد ازدواجمون ، عکس های همین جوری ، و عکس های باغ سرخون .![]()
توی عکس های جدید چقدر چهره ام عوض شده بود . احساس کردم صورتم پیر شده یه جورایی احساس نارضایتی داشتم .![]()
فیلم های سفر مشهد و تولد اتنا رو ریختم روی dvd .
Cd هایی رو که خیلی وقت پیش به بابا قولشون رو داده بودم رایت کردم .
و یه سلکشن سنتی هم برای آیین و خودم رایت کردم . ![]()
ساعت 12 کارم با کامپیوتر تموم شد .
آیین برای ناهار فردا هوس سالاد فصل کرده بود .
نشستم پشت میز و ناهار فردا رو آماده کردم .
انار دونه کردم . میوه ها رو توی ظرف گذاشتم .
چیپس و کاکائو و تخمه و بقیه تنقلات رو گذاشتم توی سبد .
پنیر و گردو و نان رو گذاشتم توی یه ظرف تا صبح که بیدار شدم چای درست کنم برای صبحانه توی راه .![]()
خونه رو هم مرتب کردم .
ساعت رو نگاه کردم . حدودای 3 صبح بود .
ساعت رو برای 5 کوک کردم که بیدار شیم .
با صدای آیین از خواب بیدار شدم .
ساعت 5:30 بود . دیدم بله آیین گل من چای رو درست کرده و همه چیز آماده است .
به آیین گفتم : تا من آماده میشم ، وسایل رو ببر توی ماشین لطفا .
ساعت 6 حرکت کردیم .
هوا خوب بود .![]()
من سرشار از شوق و ذوق برای رفتن به وطنم .
صبحانه رو لب دریا توی پارک دولت لنگه خوردیم .![]()
هوا ی خنک پاییزیه جنوب و صدای آرامش بخش دریا .
چای با نون و پنیر و گردو و کیک کاکائویی . توی اون هوا و اون مکان خیلی چسبید .
کمی نشستیم و از هوا و دریا لذت بردیم .
به گاو بندی که رسیدیم هر دومون هوس چیپس و ماست موسیر کرده بودیم بد جور .
چیپس رو داشتیم ولی ماست موسیر نیاورده بودیم .
کلی از وقتمون رو توی این شهر گشتیم و خبری از ماست موسیر نبود تا بالاخره یک رستوران قدیمی که توی یکی از کوچه ها ی تنگ شهر بود ماست موسیر داشت و ما با ولع تمام چیپس رو با ماست موسیر توی بشقاب قاطی کردیم و خوردیم . یه مزه خاصی داشت ، نمیدونم شاید چون خیلی ولع خوردنش رو داشتیم .![]()
آتنا هم نیم ساعتی یه بار زنگ میزد که کی میرسید ، زود بیاید ...![]()
کلی گفتیم و خندیدم و با آیین برای سفرمون برنامه ها و نقشه ها ریختیم و قول دایدم به هم کاری کنیم که نهایت لذت رو ببریم از این سفر .
وارد استان بوشهر شدیم .
هوا سرد بود .و من شیشه ماشین رو تا ته پایین کشیدم .دستم رو بردم بیرون . دستم رو باز کردم و گذاشتم خنکای هوا تمام وجودم رو پر کنه . دستام یخ زده بود و من لذت میبردم .![]()
دستم رو مشت کردم و آوردم توی ماشین ، دست مشت شده ام رو جلوی آیین گرفتم و گفتم : چی می شد من می تونستم این هوا رو توی دستم بگیرم و با خودم به بندرعباس ببرم . چی می شد میتونستم هوای بوشهر رو اونجا کنارم داشته باشم و بتونم تنفسش کنم تا بتونم شهرم رو بهتر لمس کنم .
دوباره دستم رو بردم بیرون مشتم رو باز می کردم و می بستم . چه لذتی داشت .![]()
منظره دریای عسلویه فوق العاده بود . دریا چند رنگ شده بود . سبز و آبی و سبز آبی و تمام این رنگ ها با مرزی دقیق از هم جدا شده بودند و جلوه ی زیبایی داشت .
رفتیم لب دریا ، کنار یه نخل نشستیم و ناهار خوردیم . هوا سرده سرد بود ولی من گرم عشق و منتظر دیدن خانواده .
صدای دریا وقتی که سکوت مطلق باشه یه آرامش خاصی میده . من این آرامش رو با تمام وجودم حس می کنم .
رو به دریا میشینم پاهام رو ، رو به دریا دراز میکنم ، کف دستام رو روی زمین میذارم و وزنم رو میدم به دستام .چشمام رو میبندم و لبریز از صدای دریا میشم . با این صدا آرامش پیدا میکنم .دلتنگ میشم . عاشق تر میشم . به تمام احساس های خوب میرسم .
بعد چشمام رو باز می کنم سرم رو بلند می کنم رو به آسمون آبی که رنگش منو دیوونه میکنه . خدا رو میبینم لبخندی می زنم و ازش به خاطر همه چی تشکر میکنم .![]()
بعد بلند شدم و آیین رو بوسیدم و گفتم بریم که دارم لحظه شماری میکنم برای رسیدن .![]()
توی راه روستایی بود با خونه های کاهگلیه قدیمی .
به آیین گفتم : من الان ترجیح میدم بیام و توی این روستا زندگی کنم .
اینجا وطنمه . نزدیک خانواده ام هستم . احساس غربت ندارم .
میدونی چیه ؟ اگر به من بگن تو اگر بندرعباس زندگی کنی 80 سال عمر میکنی
ولی اگر بوشهر زندگی کنی همه چیز نصف میشه ، یعنی 40 سال عمر میکنی و باید سختی بکشی .
میدونی من کدومش رو انتخاب مینم ؟ دومی رو ![]()
آیین : چرا ؟
من : آخه اونجا من زندگی نمیکنم ، اسیرم مثل یه تبعیدیم . زجر میکشم همیشه حس غربت و غریبی رو دارم . مردمش رو دوست ندارم .
ولی توی بوشهر همون عمر کمم با لذته . با شورو هیجانه . توی وطنم هستم تو و خانواده ام رو با هم دارم . روزهام رو با دلتنگی و نگرانی نمی گذرونم . مردمش رو دوست دارم . هوا و دریاش رو دوست دارم .
رسیدیم بوشهر و لبخند تمام صورتم رو گرفت . سلام بلندی کردم و گفتم : سلاااااااااااام ، ما اومدیییییییییییییییییم . خوش ا ومدییییییییم.![]()
![]()
عاشقانه :
بر پهنه ی این آبی پاکیزه ی مرطوب
آن قوس قزح نیست ، که دروازه ی نور است .
سیمین بهبهانی
تصمیم خودم رو گرفته بودم وبلاگ رو بستم .
انگیزه ای برای نوشتن نداشتم .
خیلی خیلی دلگیر شدم از محیط این دنیای مجازی .
چیزهایی رو دیدم که توی دنیای واقعی هم زیاد میبینم ُ و فقط یه آه می کشم و افسوسی میخورم به حال اون آدم ها و رد میشم .
ولی اینجا رو دیگه فکر نمی کردم .
فکر می کردم اینجا آرامش داره .
وگرنه که دفتر خاطراتم با اون جلد قشنگش بدون اینکه قفلی هم داشته باشه امن تر بود برای من و عشق نوشته هام .
اینجا رو با همه وابستگی ام بستم و اصلا به اینترنت هم وصل نشدم . هر کاری توی این دنیای مجازی داشتم رو می گفتم علی یا آتنا برام انجام بدند .
من آیینه اینجا رو نخواستم .
ولی حواسم نبود که اینجا متعلق به آیینه ی تنها نیست .
اینجا متعلق به آیین و آیینه هست .
آیین به شدت با بستن اینجا مخالفه و البته با بستن نظرات .
میگه : اینجا لحظه های ناب من و تو هست .
با هم شروع کردیم .
با هم ادامه خواهیم داد .
اینجا دوباره خواهیم نوشت .
با اینکه هنوز دلگیر و دل چرکینم ُولی چون اینجا به نام من و آیین بوده و آیین اینجا رو دوست داره
ُ دوباره خواهم نوشت . ولی دفتر خاطرات قشنگم رو دیگه بیشتر از اینجا دوست دارم .



