تبليغاتX
لحظه های ناب




هر گاه

که تصمیمی مهم می گیرم

آن را با تو در میان می گذارم

هر گاه که روزی سخت دارم

در کنار تو بودن

دشواری اش را از یادم می برد

هر گاه که دلسرد می شوم

از آن چه می کنم

می توانم همیشه

به دلگرمی های تو تکیه کنم

هرگاه برای من

پیشامد نیکی رخ می دهد

شادمانی تو

نیکی آن را دو چندان می کند

هر گاه رویاهایی نو در سر دارم

می توانم به پشتیبانی تو تکیه کنم

هر گاه که می بینم

در پی انجام کاری اشتباه هستم

تنها بوسه ای از تو مرا به راه راست باز می گرداند

بدان خاطر که می فهمم

هیچ چیز در زندگی

پر ارزش تر از عشق تو نیست

و من در اوج خوشبختی ام ، چون در کنار تو هستم

از تو متشکرم

و دوستت دارم .

Go to fullsize image

 لحظه ناب : مهربانم چهل و یکمین ماهگرد شروع سفر مشترکمان مبارک .

تو بهترین و عزیزترین و زیباترین همسر دنیایی

و من خوشبخت ترین مرد روی زمین .

 

+ ارسال شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387و ساعت 11:52  توسط آیین و آیینه 

ما بدهکاریم !

به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند

معذرت می خواهم : چندم مرداد است؟

و نگفتیم .

چون که مرداد گور عشق  گل خون،

 رنگ دل ما بود .

 

لحظه اول:زندگی خوبه . یه جورایی این روزها عالیه .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

توی این چند سال زندگی رو بد نگاه نکردم . شاید  لحظه ها و روزهایی دلتنگ و دلگیر و یا حتی پر از نفرت بودم ، اما به زندگی بد نگاه نکردم .

 

لحظه دوم : تا دو روز پیش زلزله ها ادامه داشت .

 

لحظه سوم : جمعه صبح رفتیم باغ . باغی اطراف بندرعباس . روستای سرخون .

باغ بدی نبود . استخر داشت . هوا هم خوب بود .

بساط جوجه هم به راه .

من و آیین و رویینه و سروش .

کلی رقصیدیم ُ اونم چه رقص هایی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

عکس های خیلی خوبی گرفتیم .

اگر بشه هر ماه یه برنامه جمعه بزاریم خیلی خوبه . بچه ها هم موافقند .

خیلی خیلی خوش گذشت .

بلد نیستم توی وبلاگ عکس بذارم ، وگرنه چند تا عکسش رو میذاشتم .

سروش خیلی خوب عکاسی میکنه . عکس های خیلی زیبایی از خورشید و ماه گرفت.

عکس هایی هم که همه با هم گرفتیم خیلی عالی شده .

یه عکس هم سروش از من و آیین گرفته که اون دیگه توپه توپ شده .

ساعت 11 رفتیم ساعت 9 شب برگشتیم .

 

لحظه چهارم : گلک من این روزها دلش تنگ شده و خیلی بی قراری میکنه .

نمیدونه که من هم دلم براش شده یه ذره یه یه ذره .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

لحظه پنجم :سروش مهربون هم سرما خورده بد جور .

بهش گفتیم شب نرو توی استخر گوش نکرد .

دوتا  مهمان هم داشته که ویروس آنفولانزا رو به سروش هدیه دادند .

 

لحظه ششم :دیشب با سوفیا عزیز نیم ساعتی تلفنی صحبت کردم . البته اولین بار نبود .

با اینکه هم دیگه رو ندیدیم ولی من احساس نزدیکیه خاصی نسبت بهش دارم .

دختری با صدای مهربان و قلبی مهربان تر .

چه خوبه از روی نوشته ها و احساس بدون اینکه کسی رو دیده باشی ،بتونی راحت باهاش صحبت کنی و احساس کنی که سال هاست میشناسیش .

 

لحظه هفتم :توی این مدت به بخشش خیلی خیلی فکر کردم . میتونم بگم این روزها رو فقط فکر کردم .

به این نتیجه رسیدم که :

من نمیتونم کسانی رو توی گذشته ام بودند و بهترین روزهای زندگیم رو گرفتند و به هیچ طریقی نمیتونند اون روزها رو به من برگردونند ، ببخشم . من نخواهم بخشید . چون با بخشیدن به آرامش نمیرسم .

(چند بهشت و جهنم زندگی مرا جبران خواهد کرد ؟)

ولی اونها رو توی ذهنم میکشم . این طوری  میتونم آروم باشم .

چند روزی میشه که کشتمشون .

تولد ذهنم مبارک .

 

لحظه هشتم : ما ه هاست که من عاشقانه ترین روزها و لحظه هام رو میگذرونم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

هر چی میگذره احساسم ، عشقم ،محبتم ، دوست داشتنم ، تعهدم و ... نسبت به آیین و زندگیم بیشتر میشه .

و این حس رو هم در آیین میبینم . شاید چون دو طرفه است خیلی خوب احساس و دیده میشه .

با این جمله ها که توی این دنیا عشق معنی نداره و زندگی بعد از مدتی عادت میشه و خلاصه این حرف ها همیشه مخالف بودم وهستم .

چون این چیزها همه و همه اش به خودمون بستگی داره ، که از زندگی و عشق و دوست داشتن و طرف مقابلمون چه انتظاری داریم و چه جوری به این مسائل نگاه میکنیم .

این قصه سر دراز دارد که اگر بخوام از دید خودم در موردش توضیح بدم . چندین پست میشه .

 

لحظه نهم : چهار شنبه صبح 27 آذر ماه به امید خدا میریم بوشهر . فکر کنم غروب برسیم .

هفته بعدش هم میریم شیراز .

میدونم که کلی خوش میگذره .

برنامه ریزی مسافرتمون و روزهاش رو کامل انجام دادیم که  به همه چیز برسیم .

 

لحظه دهم :دکور خونه رو عوض کردم .

با اینکه توی این خونه فسقلکی و صاحب خونه حساس ما خیلی نمیشه توی دکور خونه دست آورد . ولی من جوری دکور رو عوض کردم که این تغییر کاملا احساس بشه .

 

لحظه یازدهم: بهترینم و عزیزترینم ، به خاطر تمامی لحظه ها و به خاطر تمامی عشقت ممنون .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 Go to fullsize image

 عاشقانه :

با گرما و خیال ،

با سرما و عشق ...

پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطر هاست!

 

 

 

 

 

+ ارسال شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387و ساعت 13:49  توسط آیین و آیینه  | 

 لحظه زلزله :به خاطر زلزله های هر روزه کمی حالم خوب نیست .

از لحاظ روحی عالیم در حد ترکوندن و جام جهانی ۲۰۱۰و بعضی وقت ها هم در حد المپیک پیشرفت میکنم .

ولی از لحاظ جسمی خیلی خوب نیستم .

ممنون دوست خوبم سوفیا مهربان

عاشقانه :

تمامی عاشقانه هایم  برای تو به خاطر تمامی این لحظه های سراسر عشق و لذت .

+ ارسال شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387و ساعت 13:6  توسط آیین و آیینه  | 

 

A Homeless Pakistani Earthquake Survivor Sits on the Roadside

دیروز زلزله ای اومد وحشتناک .

و من هنوز در وحشتم .

حدودای ساعت 5 بود . نشسته بودم به مسافر کوچوکو با صدای شاملو گوش میکردم .

احساس کردم خونه داره میلرزه .

مطمئن شدم .

از روی صندلی اومدم پایین  ، میخواستم برم طرف در که دیدم لرزش زیاده و من نمی نونم بایستم .

حس کردم پاهام بی حس شده . نشستم کنار مبل یه نفره . صدای به هم خوردن تمام ظرف ها رو میشنیدم . وحشت کرده بودم . اشک تمام صورتم رو گرفته بود . سرم رو گذاشتم روی زمین و بلند بلند می گفتم : خدایا رحم کن . خدا رحم کم . خواهش میکنم . و زار میزدم و ضجه .

ترسیده بودم .

صدای جیغ همسایه ها رو میشنیدم که داشتند بیرون میرفتند . هر کاری کردم بلند شم ، دیدم نمیتونم . پاهام بی حسه بی حسه. حتی نمی تونستم خودم رو روی زمین بکشم .

نمی دونم چقدر طول کشید . ولی خیلی چیزها توی ذهنم اومد .

اینکه اینجا ، توی خونه الان تنهام .

دوست نداشتم جنازه ام زیر آوار له بشه .

پیش خودم گفتم  دیگه کارت اهدا عضوم به درد نمی خوره .وقتی که له بشم . دیگه به هیچ دردی نمی خورم .

وای خانواده ام . مامان و بابا رو ندیدم . علی و آتنا . با خبر مردن من چی به سرشون میاد .

کاش دیده بودمشون برای آخرین بار .

سرم و بلند کردم و به عکسا شون نگاه کردم و بهشون گفتم که خیلی دوستشون دارم .

پس آیین چی ؟

عصر وقتی از خونه خواست بره بیرون . خیلی حالم خوب نبود ( صبح دندون پزشکی بودم )  و بهش نگفتم خیلی دوستش دارم .

همه چیز توی ذهنم بود .

دستام رو کوبوندم روی زمین و گفتم خدایا خواهش میکنم رحم کن .

دیدم نه قرار نیست زلزله تموم شه .

وحشتناک تر از همیشه بود .

فکر کردم الان باید چی کار کنم .

دوباره تلاش کردم که بلند شم تا بتونم برم بیرون ، پاهام توان نداشت .

احساس کردم چقدر خونه مون کج و کوله شده .

دستم رو گرفتم به مبل و صاف نشستم .

اشکام درشت درشت بود و تند تند می آمد . سرم رو گرفتم بالا . از خدا خواستم گناهام رو ببخشه .

و گفتم : اشهد و ان لا اله الا الله

          اشهد و ان محمدا رسول الله

        و اشهد و ان علی ولی الله .

چشمام رو بستم و به همه خانواده ام فکر کردم .

نمیدونم چقدر طول کشید . ولی حس کردم تموم شده . خونه نمیلرزه و صافه .

به سختی خودم رو رسوندم کنار تلفن و هر چی شماره آیین رو میگرفتم یه بوق بد میخورد . احساس کردم خط ها قطع شده .

دوباره اشک هام سرازسر شد و از خدا خواستم آیینم سلامت باشه . کلی نذر کردم .

و دوباره یه پس لرزه وحشتناک .

تا آیین اومد خونه سالی بر من گذشت.

زلزله ۵/۶ ریشتر بوده و مرکزش درگهان ، یکی از روستاهای قشم بوده .

دعا کردم کسی چیزیش نشده باشه . توی این روزهای خوب.

ولی دیروز روز بدی بر من گذشت .

مرگ رو با تمام وجودم لمس کردم . حسش کردم .

اینکه اگر برم هیچی ندارم که با خودم ببرم . و اونجا چی می خوام جواب بدم .

خدا باعث شد من یه بار دیگه به خودم بیام .

تصمیم گرفتم بنده بهتری باشم تا وقتی که خواستم برم با دست پر باشم .

مرگ چیز بدی نیست و به نظر من" خدا نکنه " نداره . یه حقه .

یه واقعیت .

هیچ کدوممون نمیدونیم کی قراره نوبت ما باشه . اما خوبه که همیشه آماده باشیم .

و من از دیروز تصمیم گرفتم که بهتر و پاک تر باشم . قلبی مهربون تر داشته باشم و فکری بی گناه تر .

وصیت نامه ای خواهم نوشت .

آیین همیشه با اهدا عضو من مخالف بود . وقتی کارت اهدا عضوم اومد خیلی ناراحت شد .

ولی ازش خواستم بهم اجازه بده ، خودم برای خودم تصمیم بگیرم .

خواستم بذاره بعد از مرگم به جای اینکه بدنم توسط جانورها خورده بشه و پوسیده شه ، بتونه جان چند نفر رو نجات بده و به خانواده ای امید و حیات ببخشه .

خوبه همیشه آماده باشم .

دیروز این زلزله با تمام وحشتش ، تلنگری بر روح من بود .

خدایا باز هم شکرت و باز هم ممنونم که نذاشتی من به بیراه برم و نذاشتی یاد تو ،توی دلم کمرنگ بشه .

+ ارسال شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387و ساعت 10:35  توسط آیین و آیینه  | 

با توام

       ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

                      ای آرامش ساحل!

 

با توام

         ای نور!

                  ای منشور!

 

ای تمام طیف های آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

                     ای بنفشابی!

 

لحظه اول : آواز گنجشک ها .

لذت بردم از دیدنش . از اون نوع فیلم هایی بود که من سعی کردم حتی کمتر پلک بزنم .

اینجا آواز گنجشک ها رو زود برداشتند . از بس که مردمش به هنر و فیلم های خوب علاقه دارند .

خیلی متاسف شدم وقتی دیدم آواز گنجشک ها اینجا فقط 3 روز روی پرده بود و بعد به جاش خواستگار محترم رو زدند .

خدا رو شکر می کنم که حداقل تونستیم یک بار این فیلم رو ببینیم . ولی از اون نوع فیلم هاییه که من باید حتما دوباره ببینمش .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

لحظه دوم : با آیین چند تا تصمیم خوب و جالب گرفتیم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

لحظه سوم :در راه رفتن به تهران ، با یک زوج جوان که هم کوپه ای ما بودند آشنا شدیم . از نوع بندرعباسی خوب .البته نامزد بودند و داشتند می رفتند تهران برای مراسم ازدواجشون . خانواده داماد ساکن تهران بودند .

عروس خانوم هم که به همه جا می خورد جز بندرعباس .

دختری ناز با پوستی سفید .

زوج خوبی بودند .و البته همسفرهای خوبی.

عروس خانوم ب ه ا ی ی بود و داماد مسلمان .

شماره تلفن رد و بدل کردیم  تا وقتی که برگشتند دوباره همدیگه رو ببینیم .

ما رو هم به عروسیشون دعوت کردند که البته ما تشکر کردیم و گفتیم نمیتونیم بیایم .

 

لحظه چهارم : سفر خیلی خوبی داشتیم .

با تجربه هایی جدیدتر .

مهمان خانواده دایی بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ممنون به خاطر مهربونی های یک مامان و دایی گلم

به خاطر مهمان نوازی گل چه.که من رو تنها نذاشت و خیلی هوام رو داشت.

می گل دوست داشتنی که به نظرمن خیلی بزرگ شده بود و من خیلی دوستش دارم .

و ماکان عزیز با شوخی های همیشگی اش .

 

لحظه پنجم : در راه برگشن به بندرعباس اصلا همسفرهای خوبی نداشتیم . زوجی تهرانی که البته نامزد بودند و زیادی رمانتیک . از اون نوعی که من احساس تهوع میگیرم .

برگشتن به خاطر همسفرها به من سخت گذشت . و همه اش به خودم میگفتم:

کاش به حرف آیین گوش داده بودم و یه کوپه کامل گرفته بودیم .

 

لحظه ششم : تقریبا نود در صد مسافرها می آمدند بندرعباس و قشم برای جنس .

به آیین گفتم : چیزهایی رو که ما اینجا با قیمت خوب می خریم . اینها تهران خدا تومان می فروشند .

 

لحظه هفتم : دو تا تصمیم شخصی هم گرفتم که اگر بتونم ( حتما میتونم ) بهشون عمل کنم خیلی خوب میشه .

 

لحظه هشتم : قبل از سفر فیلم های جدید سفارش دادیم که هنوز نتونستیم بریم بگیریمشون .

دیشب هم سینما 4 فیلم " دنیایی با بدی کمتر " گذاشت .

 

لحظه نهم : آیینم بهترینم  برای روز عید فطر 10 جلد کتاب به من هدیه داد ، که من فرصت خوندنشون رو اصلا پیدا نکردم .

ولی امروز شروع کردم به خوندن ( کمدی الهی – دوزخ ).

ممنون آیین مهربان تر از برگم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

لحظه دهم : وقتی ازدواج کردیم به آیین گفتم ترجیح میدم به جای لباس و طلا  و چیزهای  تجملاتی ُچیزهایی رو به من هدیه بدی که همیشه بتونه برام بمونه . خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

لحظه یازدهم : دیشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت : اگر پایه هستید با چند تا بچه ها آخر هفته بریم باغ .

و ما هم با شادی بسیار آمادگی خود را اعلام کردیم .

و قرار شد وقتی قضیه صد در صد شد به ما خبر بده .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

لحظه دوازدهم : رقصیدن با آهنگ های ده هفتاد یه صفای دیگه ای داره . خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 Emotional Dance

 

عاشقانه :

بر آنم کز تو هرگز برنگردم

به گرد دلبری دیگر نگردم

دل اندر عشق تو بستم همه عمر

جفا بینم هم از تو برنگردم.

 

 

+ ارسال شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387و ساعت 10:45  توسط آیین و آیینه  | 

چشمان تو گل آفتاب گردانند !

به هر جا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست!

 

صبورترین و مهربان ترین من

 در این روز  مقدس یزدان گرام را به خاطر  آفرینشت  هزاران هزار بار سپاس می گویم .

شکر به خاطر

داشتنت

بودنت

صبوریت

مهرت

دلگرمی هایت

پناه امن شانه هایت

وسعت دلت

نگرانی هایت

دلواپسی هایت

.

شکر می کنم خدا را به خاطر نعمت داشتنت ، به خاطر تنها نگذاشتنت ، پابه پا آمدنت .

فراموش نخواهم کرد ، زجرهایی را که به خاطر من و آیین کشیدی .

به خاطر خواسته ام .

فراموش نخواهم کرد که چگونه همراهمان بودی در روزهای بد زندگی .

زبانم عاجز است از شمردن خوبی هایت .

امروز سجده شکر به جا خواهم آورد که چنین مادری متولد شد .

دوستت داریم . وجودت دلیل شادی و آرامش و زندگی . شاد باش و شاد بمان .

بهترین مادر ،

                  تولدت مبارک.

Happy-Birthday.jpg

پ.ن۱: فردا خواهیم رفت .

مهمان  خانواده دایی هستیم .

دایی عزیزُ یک مامان مهربان ُ می گل و گل چه دوست داشتنی 

.مطمئن هستم خوش میگذره .

پ.ن ۲: به روایتی وبلاگ ما امروز یک ساله شد .

 

 

+ ارسال شده در  یکشنبه دهم آذر 1387و ساعت 14:5  توسط آیین و آیینه  | 

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی  کمی گیجم

حس میکنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ُ از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا" بیشتر هستم

حتی اگر میشد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                    یک جور دیگر می پرستم.

 

 لحظه  اول : بهترم . خیلی بهتر از روزهای قبل .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این بهتر شدن من دلیل زیادی نداره .

اول اینکه آیین خیلی غیر مستقیم و بعضی وقتها اندکی مستقیم سعی کرد خیلی هوام رو داشته باشه .

سعی میکرد یه جورایی لحظه ها رو بگذرونیم که من اصلا فرصت فکر کردن به هیچ چیز رو نداشته باشم .

توی این روزها بیشتر از همیشه درکم کر د .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

و دوم اینکه دوست خیلی خوبی دارم که حرف هاش و نوشته هاش به من امید میداد .

شاید بیشتر از هزار بار نوشته اش رو خوندم و سعی کردم که گذشته رو حداقل تا اطلاع ثانوی از ذهنم دور کنم .

 لحظه دوم : توی  این چند روز سعی کردیم دوست هایی رو که مدتی بود ازشون خبر نداشتیم رو ببینیم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه سوم : امسال اولین سالی خواهد بود که تولد مامان ، نمیتونم کنارش باشم .

سخته . ولی چاره ای ندارم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه چهارم : توی کلاس ناخن هام یکی یکی شکسته .

تصمیم میگیرم تا بقیه شون با برخورد توپ نشکسته خودم کوتاهشون کنم .

یه جوره بدیه . احساس میکنم انگشتهام کوتاه شده .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه پنجم : به آیین میگم : خیلی عجیبه این آدم هایی که الان هی به ما زنگ میزنند و می خوان از حال و روز و زندگی ما بپرسند و با خبر شن ، 4 ساله پیش کجا بودند؟

 لحظه ششم : شایعات اخیر در مورد ما این بوده که ما یه نی نی کوچولوی تپل مپل داریم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اگر سازمان سیا و خبر گزاری ها  از وجود چنین آدم هایی خبر داشتند بیکار نمی نشستند و برای جذبشون اقدام سریع میکردند و مطمئنن موفق تر از الان بودند .

 لحظه هفتم : بابا زنگ میزنه میگه : کجایید؟

می گم : کافی شاپ .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

میگه : بابا ورزش میکنی بعدش میای کافی شاپ؟

 لحظه هشتم : بابا ی من خیلی هیکل و اندام من براش مهمه . وقتی چاق میشم خیلی ناراحت میشه و مدام بهم تذکر میده . از وقتی هم بهش گفتیم ر فتم توی تیم خیلی خوشحال شده و هر شب زنگ میزنه و از اینکه چی کار کردم و چه جوری بوده ازم میپرسه .

به آیین میگم : قبل از اینکه بریم بوشهر باید دوباره یکمی لاغر شم . بابا منو ببینه دوباره چاق شدم خیلی ناراحت میشه .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه نهم : اگر خدا بخواد 11 آذر با قطار میریم تهران و فردا صبحش میرسیم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه دهم : دقیقا روزی که ما قراره بریم تهران با بچه های یه تیم دیگه مسابقه داریم که من نیستم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه یازدهم : موهام شکلاتی شد .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

آیین گلم دستت درد نکنه .موهام خیلی خوب شده .

ممنون به خاطر این روزها و تموم لحظه هاش که کنارم بودی و تنهام نذاشتی .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 لحظه دوازدهم : هر رفتی یه آمدی داره . یعنی رفت و آمد .چه توی دنیای واقعی چه این دنیای مجازی .

Welcomehome

عاشقانه:

یک لبخند ،

دو تارمو

و سه سلام ...

این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه میشود .

 

+ ارسال شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387و ساعت 11:52  توسط آیین و آیینه  | 

روی زمین داغ به پشت دراز می کشم !

چه قدر نزدیک

چه قدر نزدیک

چه قدر نزدیک است ماه به صورت گرد خیس از اشک!

داغ داغ

این جا در جنوب هر کس برای خودش ستاره یی دارد!

ستاره یی که شبیه هیچ کس نمی شود !

اینجا از هر جایی

انسان به خدا نزدیک تر است !

+ ارسال شده در  یکشنبه سوم آذر 1387و ساعت 10:13  توسط آیین و آیینه  | 

دل ما رفته مهمانی

به یک دریای طوفانی

 

چه دوره ساحلش

                  از دور پیدا نیست

یه عمری راهه

 و

                در قدرت ما

نیست

 

 لحظه ... :گذشته ها نگذشته.  ومن دارم توی گذشته غرق میشم . زندگی در زمان حال رو دارم فراموش میکنم . توی باتلاق گذشته دست و پا میزنم .

دارم خفه میشم .

+ ارسال شده در  شنبه دوم آذر 1387و ساعت 11:2  توسط آیین و آیینه  |