هر لحظه به شکل دگرت می بینم
هر بار که در دیده دل می گذری
از بار دگر خوب ترت میبینم

لحظه اول : باز هم کار و این ما موریتها باعث شد من و آئینه گلم از هم دور شیم .
این روزها حس و حال غریبی دارم و دلم حسابی واسش تنگ شده . اینم از بازیهای روزگار تا وقتی با
هم هستیم قدر هم رو نمیدونیم ، ولی امان از وقتی که از هم دور می شیم تازه به ارزش با هم بودن
پی میبریم .
لحظه دوم : وقتی در خونه رو باز می کنم و می بینم کسی منتظرم نبوده و آئینه نیست با خودم میگم
لعنت به این دوریها . یکم که میگذره و می خوام یه جوری خودم رو گول بزنم با خودم میگم بضی وقتها
لازمه که از هم یه مدت کوتاه دور باشیم که یادمون نره چقدر لحظه های ناب با هم بودن با ارزش و
گرانبهاست .
لحظه سوم : عاشقانه ایست تقدیم به بهترینم :
دلم با توست هر جایی که هستی
چو بیماری که جوید تندرستی
دلی کو با تو همراه و همبر
چگونه مهر ورزد جای دیگر ؟
دلی کو را که تو هم جانی هم هوش
از آن دل چون شود یادت فراموش؟
وفای تو من اکنون بیش دارم
در عشق تو همیشه ماندگارم
کنم چندین چندین وفا و مهربانی
که جور خویش و مهر من بدانی.
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستنی
سرودنی نیست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنیدنی است.
لحظه خوشی : دیروز عصر که آیین آمد خونه تا من رو دید ازم پرسید چرا اینقدر گرفته ای؟ چیزی شده ؟
گفتم : نه ، یکم خسته و بی حالم .![]()
با هم نشستیم فوتسال دیدیم .وقتی بازی تموم شد دوباره ازم پرسید : مشکلی پیش اومده ؟
گفتم : نه .![]()
همون موقع تلفن زنگ زد . مامان بود . حدود چهل و پنج دقیقه ای با مامان صحبت کردم . ![]()
بلند شدم . برم نمازم رو بخونم ، که آیین ازم خواست برم بشینم کنارش .
نشستم کنارش . گفت یه سوال می پرسم راستش رو می گی ؟![]()
من: سعی میکنم ، قول نمی دم !![]()
آیین: دلت تنگ شده ؟![]()
من: آره . خیلی . آخه تولد هم هست ، مامان هم دوباره شنبه وقت دکتر داره ، دوست داشتم اونجا باشم .![]()
آیین : خوب ، بستنی اسمارتیزی می خوری ؟
من : واااااااای![]()
آیین : بلند شو نمازت رو بخون ، تا من برم بستنی و هایپ بخرم که یه کم انرژی بگیری .
بعد هم آماده شو بریم کادو های تولد رو بخریم ، شب هم بریم مهمونی .![]()
من : آیین مرسیییییییییییی . واقعا میبریم بوشهر . اگر سختته خودم میرم . نمی خواد تو بیای .![]()
آیین : نه ، این اتوبوسیه آشنا نیست ، تو راه هم معلوم نیست کی سوار میکنه ، امن نیست . تازه شم منم می خوام بیام تولد .
تو رو میذارم بوشهر . هر وقت خواستی میام دنبالت .![]()
من :![]()
رفتیم کادو ها رو خریدیم . ساعت 9 هم رفتیم مهمونی تا ساعت 12 .
خوش گذشت .![]()
این جوری بود که آیین نذاشت من حالم گرفته باشه .
اصولا نمی تونه ببینه من کسل و درهمم .![]()
اول می شینه ریشه کسل بودن اون روز من رو کشف می کنه و بعد بهترین راه حل رو ارائه میده .
به قول آیین چرا فریاد نزنیم : ما خوشبخت بودیم ، هستیم و خوشبخت خواهیم ماند.![]()
دیشب همه اش توی گوشم زمزمه می کرد : چقدر امروز خوشگل شده بودی . چه لباست و آرایشت بهم می یومد . کلی احساس غرور می کنم وقتی باهات هستم .
ومن با حرف هاش غرق خوشی می شم .
این لحظه های خوشی.![]()
لحظه رفتن : امروز ساعت 6 عصر عازم دیار و وطن و خونه هستیم .باشد همیشه شاد باشیم و عاشق.
آمین![]()
عاشقانه :
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی .
به قول خاله ها :
سختی زندگیُ
فقط در همین صد سال اول زندگی است !
بعد همه چیز دزست خواهد شد!
مطمئن باش !
هم چنان که من مطمئنم
و به همین دلیل است که اکنون
در دومین قوطی سیگار زرم را باز کزده ام !
لحظه نا خوشی :با این همه شادی و خوشی . با این همه عشق آیین و محبت هاش و همه فداکاری ها و گذشت هاش . من خوب نیستم . من در حال غرق شدنم . باید کمی شنا یاد بگیرم .حالم خوش نیست . شاید چند روزی نباشم .شاید هم ...
نمی دانم .
خدایا با من باش حتی اگر من با تو نباشم . نمی خوام .نذار اسیر شم . نذار غرق شم . من و از این همه خستگی نجات بده . تو نباشی و تو نخوای نمیشه ها .
برای شاه گل که چندیست مرا تنها گذاشته ![]()
و
برای زرین دخت که نعمت و برکت زندگی است ،![]()
و
برای هر دو شما که دعاهای خیرتان بدرقه ،![]()
من ![]()
همسرم ![]()
و![]()
زندگیم است .![]()
مادر بزرگ ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را ،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من !
در اولین حمله ی ناگهانی تاتار عشق،
خمره ی دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست!
دستم به دست دوست ماند ،
پایم به پای راه رفت!
من چشم خورده ام!
من چشم خورده ام !
من تکه تکه از دست رفته ام ،
در روز روز زند ه گانی ام !
یه صبح به خیر به خودم ویه سلام به خدا .![]()
دست و صورتم رو شستم .![]()
نشستم روبروی آینه موهام رو شونه کردم .![]()
( یاد حرف دیشب آیین افتادم وقتی موهام رو شونه میزد ُ
بهم گفت:امروز چقدر موهات نرم شده
)
تل قرمزم رو زدم .![]()
کامپوتر رو روشن کردم و مثل همیشه رفتم توی بلاگفا . نظراتم رو دیدم .
متوجه یه سورپرایز بزرگ شدم .![]()
وبلاگم رو باز کردم واااااااااااای فوق العاده بود .![]()
علی عزیزترینم ناب ترین داداش دنیا قالب وبلاگم رو عوض کرده و رنگش به رنگ روزه .![]()
بعدش هم آیین جونت زنگ بزنه و یه خبر خوب بده .![]()
به این میگن شروع یه رو ز خوب .![]()
حتی با دیدن یه قالب زیبا می تونیم روز متفاوتی رو شروع کنیم اگر خودمون بخوایم .![]()
علی بهترینم یکی یه دونه من به خاطر هدیه ات ممنونم عزیزم.![]()
حالا مستی بهار را
می نوشم
طلای ناب پاییز را
می فروشم
از زمستان
معبدی از برف می سازم
از تابستان لباس عریانی
می پوشم
و سر به دریا می گذارم
لحظه اول :این سری که بوشهر بودم ، همه تا من رو میدیدند ، می گفتند : ا، تو هنوز بچه نداری؟ نمی خوای بذاری بچه دار شی ؟ بابا سه سال شد ، بذار مامان شی .
و من با قاطعیت تمام می گفتم : نه .![]()
حالا این شور بچه دار شدن من توی آتنا و آیین هم افتاده .
آتنا که چپ میره راست میاد میگه : من حوصله ام سر رفته . همه دوست های من خاله شدن . من هم می خوام خاله شم .![]()
لحظه دوم :آیین بالاخره موبایلی رو که دوست داشت خرید . من خیلی دوستش ندارم ، ولی مهم اینه که آیین خیلیییی دوستش داره .![]()
لحظه سوم : چند روز پیش آیین خان خیلی غیر مستقیم گفت که دوست داره بابا شه . و من هم خیلی مستقیم گفتم محاله .
و دیگه هیچی نگفت .
تا اینکه دیروز صبح موبایلش رو یاد ش میره ببره اداره .
زنگ زد خونه و بعد از کلی حال و احال میگه راستی یه چیزی ؟ تو خوبی؟
منم میگم آره خوب ، خوبم .
میگه : بچه ام چی ؟ اون خوبه ؟ حالش چطوریه ؟ حواست بهش هست ؟
حالا این ها رو با یه شور و شوق و اضطرابی میگه که من به سلامت عقلش داشتم شک می کردم .
گفتم : بچه ات ؟ یعنی چی ؟ دیوونه شدی ؟
می گه : آره خوب بچه ام ، موبایلم . تو که نمی ذاری من بابا شم .، پس موبایلم شده بچه ام .
مثلا حالا فکر کرد من خیلی حرصم میگیره و جو گیر میشم و میگم باشه حالا که خیلی توی روحیه ات تاثیر گذاشته . میذارم بابا شی .
اما زهی خیال باطل عزیزم .![]()
لحظه چهارم : دیروز با آیین در حال صحبت کردن بودیم که، آیین گفت : راستی ، یه چیزی بهت بگم باور نمیکنی .
گفتم چی ؟
گفت : سلما و کیانوش از هم جدا شدند .
من رو تصور کنید . تازه نمازم تموم شده بود و روی سجاده نشسته بودم و دستم هم زده بودم زیر چونه ام . وقتی آیین گفت چه اتفاقی افتاده دهنم باز موند اصلا خشک شدم . میتونم بگم هفت ، هشت دقیقه به این حالت بودم . شوکه شدم . یه چیز غیر باوری بود برای من .![]()
![]()
حالا این دوتا کی هستند رو میگم خدمتتون .
کیانوش هم دانشگاهی سابق آیین و هم کار فعلیش توی اداره است .
از آیین یکی ، دو سالی کوچیکتره.
پارسال مرداد ماه ازدواج کرد. خودش شیرازیه و خانومش هم همشهریش.
چند بار هم دیگه رو دیده بودیم . خانومش هم چند سالی از من کوچیکتره .
یعنی تقریبا یک سال بود که ازدواج کرد ه بودند و حالاهم در شرف طلاق هستند .
خیلی خیلی ناراحت شدم .
هر دوشون تحصیل کرده و آدم های خوبی بودند .
ولی من همیشه به آیین می گفتم : من یه چیزی رو توی زندگیشون کم میبینم و اون دوست داشتنه . این رو حس می کردم .
نمیدونم یه جوره خاصی بود زندگیشون . اگر بخوام توضیح بدم خیلی طولانی میشه .
اما خبر خیلی ناگواری بود که من توی این مدت شنیدم.![]()
لحظه پنجم : دیشب با آیین رفتیم بیرون و کلی نشستیم با هم در مورد گذشته و خاطرات خوب و مشترک و حتی شخصی صحبت کردیم .
بعد از این همه خستگی دیروز برای من یه روز و شب عالی بود .
خیلی خوشحالم از بودن آیین کنارم . واقعا وقتی نیاز به دوستی دارم که از خودم براش حرف بزنم ، برام بهترین دوست می شه .
حرف هایی که شاید اکثر شوهر ها طاقت شنیدنش رو ندارند .
و این برای من بزرگترین افتخاره .![]()
آیینم ، ممنونتم که همیشه هراهم بودی و پا به پای من قدم برداشتی و همیشه میشنوی حرفام رو .
ممنون که دیشب گذاشتی از ماه مهرم باهات حرف بزنم .![]()
مثل همیشه بهترین دوستم شدی .
بهترینم ، ممنون به خاطر این روزها و لحظه ها .![]()
لحظه ششم : قرار بود جمعه با آیین بریم تهران ، برای همایش وبلاگ نویسانی که دعوت شدیم و کنسرت شجریان . که بعد از هم فکریه دوباره تصمیمان عوض شد و قرار شد 4 آبان بریم سفر تهران .
البته اگر خدا بخواد و جور شه .![]()
لحظه هفتم : ساعت شیشه ُ نه نه ساعت هفته ُ قرارمون ساعت پنج بود توی هفته .![]()
یادته همسفر لحظه هام ؟![]()
بعد نوشتم ساعت ۳:۰۵: احساس میکنم وبلاگ نویسی من یک اشتباه محض بوده وهست .
عاشقانه :
با قطار بیا جنوب و
ان جا پیاده شو !
هر کجا بابونه یی دیدی بو کن !
من اون جام !
.
به بهترین همسر دنیا :
این لحظه و همیشه!
برای آیینه !
عزیزترین موجود معاصرم!
که در اعماق این دریای وهم و هول مرگ،
مروارید اکتشافم شد
و اکنون
یگانه و بی تا
میدرخشد و ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن میکند !
برای او که شبیه هیچ کس نیست !
شبیه هیچ کس
الا رویاهای دور و دراز خودم!
بهانه ی همه دویدن ها و ایستادن ها و نشستن ها و خوابیدن ها !
بهای هر سکندری ها و خیرگی ها و دلتنگی ها و بی خوابی ها !
سبز ترد هفت سالگی
و طلای همیشه !
آسمان درختان باران همه ی بهارها !
سنگ ها و گل سنگهای همه ی کوهستان ها
و گل گل بوته های ارغوان همه ی تپه ها !
ناز همه ی بابونه ها !
معجزه همه ی آواها ،
که هم راه با زمین ،
چشم سنجاقک احساس را به طلوعی دوباره می کشاند !
هفت لایه ی زمین !
هفت پرده آسمان !
همه جا ! همه جا !
همه جا تو بودی دلم را به بازی می گرفتی و نمی شناختمت !
افسون همه ی دریاها !
ژرفای همه ی افق ها !
جذبه ی همه ی خاک ها
و آن حس غریبی که بناهای متروکه می دهند !
چمن زادگاه گوزن های خسته مهاجر !
رقص خوشه ها !
طعم گل ! طعم ازگیل !
عطر تنباکو
و معماری سرسری قاب پروانه ها !
زنگوله فریبای همه ی بادها !
همه ی زمین ،
با رنگین کمان های هزار رنگش !
آخرین آیه از کتابی مقدس که در خاطر ه ی جهان مانده است !
لالای رامشگر کودک عقل ! آدرس خدا !
زیبا ترین ترجمان ربوبیت !
بها و بهانه !
بهانه و بها !
هستی کوچک من ،
با کهکشان دور و نزدیکش !
زمین کوچک من ،
با آلپ ها و البرز ها و اطلس ها و
نمک ها و گوگرد ها و میخک ها و سنگ ها
و صحرا ها و شقایق ها و شهر ها و درخت ها !
به یاد تو !
یادم !
تنها یادم !
این لحظه و همیشه .....
آیین همیشه ی تو ...
و کسی نبود که به ما بگوید :
هی! عمو !
زندگی همین است !
همین تلویزیون آر.تی.آی سیاه و سفید!
همین میگرن های موروثی!
همین هار شدن بخاری نفتی!
همین جست و خیزهاو خنده های بی دلیل !
همین برف ها و کلاغ ها که لهجه لری داشتند انگار!
آری! کسی نبود که به ما بگوید!
تا همیشه ندانیم،
همیشه کلک زمان است تا بگذرد و بگذری!
و این چنین شد که گذشت و گذشتیم ...
تو یادت می آید ؟
نهادستی ز عشقم حلقه در گوش
بدین عیبم خریدی،باز مفروش
تمنای من از عمر و جوانی
وصال توست و آنگه زندگانی
در آغوش آنچنان گیرم تنت را
که نبود آگهی پیراهنت را
گر از دستم چنین کاری برآید
ز هر خاری م گلزاری بر آید
لحظه اول : سه شنبه ظهر بود مثل هر روز زنگ زدم خونه که با مامان اینا حال و احوال کنم آتنا گفت که مامان دوباره دیشب حالش بد شده بوده و بردنش بیمارستان و تازه اومده خونه و خوابیده . با خاله بزرگه که خونمون بود صحبت کردم و گفت که الان مامان بهتره و خوابیده .
عصر دوباره زنگ زدم و با مامان صحبت کردم . گفت که دیشب از دفعات قبل حالش خیلی بدتر شده ولی الان خوبه .و دکتر بهش گفته هر چه زودتر باید عمل کنه .
مامان گفت که شنبه میرم دنبال کارهای عملش.
بهش گفتم : ما خودمون هفته دیگه قصد داریم بیایم بوشهر اما اگر زودتر بهت وقت عمل دادند بگو که من زودتر بیام .
مامان هم گفت باشه .
تا ساعت 9 شب چند بار تماس گرفتم و مامان خوب بود .
حدودای ساعت 10 شب بود . تازه مراسم ماهگردمون تموم شده بود و میخواستیم شام میل کنیم که خاله دومی به آیین خبر داده بود که مامانم فردا می خواد عمل کنه و ما فردا بریم بوشهر . از ساعت 10 شب تا 12 به هر کسی زنگ میزدم که چی شده هر کسی به چیزی بهم می گفت .
زنگ می زدم خونه با خودش صحبت کنم علی می گفت مامان خوابه .
تا ساعت دوازده و ربع که فهمیدم مامان از دیشب تا حالا حالش خوب نشده و همه اش درد داشته و دوباره بردنش بیمارستان و دکتر گفته که دیگه فایده ندارهه و باید فردا صبح اورژانسی عمل کنه .
نمی تونم توصیف کنم که چه حالی داشتم . به آیین گفتم که من تا فردا نمی تونم صبر کنم .اینجا هم که فقط عصرها اتوبوس هست به بوشهر. باید من الان برم .
کلی گشتیم توی آژانس ها تا یکی شون حاضر شد بره بوشهر .
تا حاضر شدیم و پول از بانک گرفتیم ساعت 2 نیمه شب شد و ما حرکت کردیم .
کار من فقط گریه کردن بود یک لحظه هم چشم روی هم نذاشتم . صبح ساعت نه و نیم رسیدیم بوشهر. و قتی رسیدیم مامان توی اتاق عمل بود .
بابا هم صبح با کشتی خودش رو رسونده بود بوشهر .
اصلا دوست ندارم خاطرات بیمارستان برام یاد آوری شه . عمل مامان موفقیت آمیز بود و بعد از سه روز از بیمارستان مرخص شد . اما توی بیمارستان دچار عفونت شدید شدهبود همراه با تب 40 درجه .
روزهای خیلی خیلی سختی بود خستگی روحی و جسمی زیاد.![]()
روزهای اخر دیگه کم آورده بودم .
نمی خوام از جزئیاتش بنویسم که چی کشیدیم .
مامان بعد از 8 روز از بیمارستان مرخص شد و الان حالش بهتره . عملش که اصلا مشکلی نداشت ولی عفونتی که از رعایت نکردن بهداشت و رسیدگی نکردن پرستارها دچارش شد خیلی اذیتش کرد که خدا را شکر الان خیلی بهتر شده و باید دارو بخوره تا کاملا بر طرفشه .
ما هم امروز صبح ساعت 6 رسیدیم بندر عباس .
روزهای خیلی سختی رو گذروندیم . دو تا خاله های مهربونم خیلی کمک حالمون بودند . همیشه باید یکی پیش مامان می موند و خاله ها خیلی کمک حالمون بودند .
همیشه دوستشون داشتم و دارم به خاطر تمام مهربونی هاشون.![]()
لحظه دوم : خدای مهربون من ، سپاسگذارتم به خاطر اینکه صدام رو شنیدی و نذاشتی مامان مهربون تر گلم بیشتر از این اذیت شه و سلامتیش رو بهش بر گردوندی .
توی این چند روز 2 تا چیز رو به خوبی درک کردم که هیچ نعمتی بهتر و بالاتر از سلامتی و فرزند صالح نیست .
خدایا من رو ببخش که همیشه کمترین دعا رو در این موارد کردم .![]()
لحظه سوم : من سیگار نمی کشم . آبجو و ویسکی و ودکا نمیخورم .![]()
من غذای چرب و چیلی و پر نمک نمی خورم .![]()
من قلیون نمی کشم .![]()
من نون خامه ای و شکلات می خورم .![]()
لحظه چهارم : اگر توی این چند روز آیین و دلگرمی هاش نبود من این قدر صبور نبودم . و هر لحظه خدا رو به خاطر بودنش ، داشتنش ، عشقش و مهربونی هاش شاکر بودم .
ممنون خدای من .![]()
لحظه پنجم : به بهشت نمی روم . اگر مادرم آن جا نباشد !![]()
عاشقانه:
به جز حضور تو ،
هیچ چیز این جهان بی کرانه را
جدی نگرفتم ...
حتی عشق را !







