تبليغاتX
لحظه های ناب




شیرین لبی است ،که شکر خدا ، در کنارمش

سهل است اگر عزیزتر از جان شمارمش

محبوب من ، فرشته ی من ، دلبر من است

از جان و دل چو جان و دل دوست دارمش

گر شیر مرغ خواهد و گر جان آدمی

ور پشت کوه قاف ،بیایم ،بیارمش

جان عزیز را که بود مایه ی حیات

گر زان که یک اشاره کند ، می سپارمش

چونان که بت پرست به بت سجده می برد

شب تا سحر نماز محبت گزارمش

گر دیگری نگه کند او را به چشم بد

نقش اجل به دفتر هستی نگارمش

وقت وداع الهه ی عشق و حسن را

از بهر حفظ بر سر ره می گمارمش

ابنها کم است  در بر آن لحظه یی که شب

لب بر لبش نهاده به خود می فشارمش .

1157 روز شد گلکم ...

مبارک ...
+ ارسال شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387و ساعت 10:54  توسط آیین و آیینه  | 

به یاد آن بوسه ی کال

از لبان نارس آن دوشنبه ی تبدار

دوشنبه هایت را برای من بگذار

هستی ات را نه

مستی ات را نه

عشقت را نه

تنها دوشنبه هایت را ...

روحت را نه

جسمت را نه

پروازت را نه

آوازت را نه

خواب ها و رو یاهایت را نه

تنها

دوشنبه هایت را برای من بگذار.

 

لحظه : این دو روز تعطیلی رو نیاز داشتم . اتفاق خاصی نیافتاده . فقط یک نیاز بود . خواستم دور روزی را بودن اینترنت و کامپیوتر و تلفن و موبایل داشته باشم .

اینجا رو خیلی دوست دارم . نمی تونم بدون این لحظه های ناب باشم .

ولی اینجا  خیلی چیزهایی رو که دوست دارم نمی تونم بنویسم . چون خواننده هایی دارم که خیلی به من نزدیکند و یا خیلی خوب من رو میشناسند .

تصمیم گرفتم جایی دیگر را هم داشته باشم تا بتونم اون چیزهایی رو که نمی تونم هیج جا ثبت کنم رو اون جا بنویسم .

همه چیز عالیه و دنیا بر وفق( درست نوشتم وفق رو ؟) مراد.

من دوباره هستم اینجا و جایی دیگر .

ولی این دو روز رو خیلی دلم براتون تنگ شده بود .

تازه فهمیدم چقدر به شما دوستان مجازی دلبستگی دارم .

 خیلی دوستتون دارم

open-sign.gif2.gif

+ ارسال شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387و ساعت 12:38  توسط آیین و آیینه  | 

 

The Skulls closed

+ ارسال شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387و ساعت 18:54  توسط آیین و آیینه  | 

به نیم گرمی حسرت

به نیم سردی رشک

دمی ستاده به مهر و دمی روانه به ناز

بلند و روشن و خوشبو،لطیف و خاطره ساز

برهنه پای ،گذز میکند ، زساحل نرم

و می نشیند بر تختخواب چوبی گرم

نظاره می کند آفاق نیمه ابری را .

 

لحظه اول : برنا مه ریزی 6 ماه دوم سال رو انجام دادیم . امیدوارم بتونیم همه اش رو درست و با موفقیت انجام بدیم .

 

لحظه دوم :  دلم تنگ شده برای بوشهر و خانواده . هیچ وقت نمیتونم برای رفتن به بوشهر برنامه ریزیه دقیق داشته باشم . وقتی دلتنگی خونم بالا بره باید اورژانسی برم بوشهر .هنوز اورژانسی نشدم . کمی جا داره .

 لحظه سوم : به احتمال خیلی زیاد آخر مهر ماه میریم تهران .

 لحظه چهارم : دوست های آیین جون زنگ زدند و میگند می خوایم دسته جمعی بریم تایلند شما هم بیاین .اول تصمیم گرفتیم بریم . اما دیدیم برنامه مون جور در نمیاد باهاشون . گفتیم باشه یه موقعیت دیگه .البته من خیلی دوست نداشتم برم .

 لحظه پنجم : دیروز بعد از ظهر اینجا زلزله اومد . خیلی وحشتناک بود . زلزله ای 6 ریشتری.من داشتم از اتاق میومدم بیرون ، آیین هم روی مبل دراز کشیده بود . یه دفعه دیدم آیین بلند شده و زل زده به من و بعد دوید و منو بغل کرد تازه فهمیدم خونه داره میلرزه یه دفعه خیلی زیاد شد . انگاری که توی یه گهواره نشسته بودیم و به شدت تکونمون میدادند . اصلا حال خودمو نمیفهمیدم نشسته بودم روی زمین و جیغ می کشیدم و گریه میکردم . همه اش زلزله بم توی ذهنم میومد  و اینکه مامانم اینها رو ندیدم و میمیرم . پاهام فلج شده بود نمیتونستم بایستم . خیلی طول کشید تا تموم شد . بعدش هم رفتیم بیرون و غروب برگشتیم . امروز صبح هم طرف های ساعت 7 بود که دوباره خونه لرزید .یادم نمیاد اینقدر تا به حال ترسیده باشم . خیلی وحشتناک بود .

 لحظه ششم  : ممنونم از  لاله عزیز و اصلان مهربان که نگران بودند و جویای احوال ما شدند .

 لحظه هفتم : نمیدونم چی بر سر ما آدم ها اومده و یا داره میاد .هیچ کسی به خودش حتی زحمت یه اس .ام.اس زدن هم نداده که  حداقل احوالی بپرسند .وقتی می گم توی دنیای مجازی آدم ها بهتر و مهربون ترند راست گفتم .البته من به نسبت سنم تجربه بی وفایی و کمرنگ شدن عاطفه آدم ها رو خیلی زیاد تجربه کردم و دیگه از هیچ کسی توقعی ندارم . ولی جالبه که بقیه همیشه از من انتظار دارند .ولی برای من مهم نیست . من زندگی خودمو میکنم و روش خودم رو دارم و دیگران نمی تونند توش نقشی داشته باشند . همین طور که تا الان نداشتند .

 لحظه هشتم : خیلی ناراحت شدم برای کسانی که کشته شدند . خدا رحمت شون کنه . چقدر سخته مرگه این جوری .

 لحظه نهم : یه مهمون دوست داشتنی برامون اومده که خیلی هم دوستش داریم ما .

میگل و گلچه و یک مامان عزیز جای شما خیلی خالیه . کاش شما هم با دایی اومده بودین.

 لحظه دهم :همه چیز عالیه و خوب پیش میره .

 لحظه یازدهم : یه تکه کلام جدید یاد گرفتم . چند روز پیش وقتی داشتم با آیین صحبت کردم چند بار نا خواسته توی حرفام گفتم .

آیین بهم میگه : اینو از توی نت یاد گرفتی ؟ جدیده ؟

من : بله ؟ یعنی من خودم نمیتونم حتی یه کلمه اختراع کنم .

اینه از عوارض اینترنت رفتن زیاد .  فکر میکنند خومون نمیتونیم ...

این کلمه این بود ه  ( بخ بخ )

من از کلمه بد بخت متنفرم . اصلا وقتی آدم میگه با خودش کلی انرژی منفی میاره .

من هم وقتی می خوام یه چیزی بگم که نشده میگم  : منه بخ بخ .

حالا این آیین جونه ما کلی خوشش اومده . وقتی اینو میگم 1000 برابر عزیزتر میشم و کلی هم قربون صدقه ام میره .

 Dawn Reader Song of the Sea III Print

عاشقانه :

دوستت دارم ما همیشگی ست

_ که هر دم آخرین لحظه ی ماست _

تنها کلماتی که جاودانگی ست.

+ ارسال شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387و ساعت 14:4  توسط آیین و آیینه  | 

کوزه ای آب آنجاست

وآینه ای

تا خود را در آن بازیابی

و چشمانم،

تا مرا بازشناسی

زنهار!

صدای کلاغان را به هیچ مگیر!

وهر نوای ناهموار را

تنها شنیدن ترنم خوش نوای دلت

کافی است

آنگاه که آمدی و ...

به هم بافته شدیم

تنها تلاقی نگاهمان برای باران عشق

و کشف دوباره ی آن آتش نامیرا

کافی است

بی گمان،

دیگر روز: در همانجا که تو

و من ایستاده ایم

معبدی می سازند،

که نارون

           درخت مقدس آن خواهد بود.

 

 

لحظه اول : ماه رمضان امسال رو بیشتر از سال های دیگه دوست دارم . خودم هم نمیدونم چرا .

شاید به خاطر اینکه همیشه میخوام امروزم زیباتر از دیروزم باشه .

 

 لحظه دوم : چه صفایی داره  وقتی قبل از اذان صدات می کنند و سحری آماده شده رو برات میارند توی

تخت تا نوش جان کنی .

ممنون بهترینم .

 

 لحظه سوم : من توی یه سایت عضو شدم . آیین رو هم دعوت کردم و آیین هم عضوشد.

دیشب از طرف اون سایت برای من ای.میل اومده که :

 

Hey A..,

, a has accepted your invitation. He must love you very much  ...

 Awwwwww

 

حالا تصور کنید که من چه حالی شدم . مردم از خوشی .

 

لحظه چهارم: یکی از چیزهایی که خیلی توی زندگیم برام مهم بود  نتیجه داد و من باید بهش عمل می کردم .تصمیم خیلی سختی بود . انجام دادنش یکی از بزرگترین هدف های زندگیم بود ولی از آیین دور میشدم .باید انتخاب می کردم . دو روز تمام رو فقط فکر می کردم و مشورت .آیین هم همه اش می گفت تو خیلی منتظر موندی پس انجامش بده من این چند سال رو باهاش کنار میام .

ولی می دونستم برای دوتامون خیلی سخت  می گذره .

بالاخره تصمیم گرفتم دوباره از نو شروع کنم . جوری که بتونم همه چیز رو کنار هم داشته باشم . فقط باید خیلی بیشتر تلاش کنم .برام سخت بود انجام ندادنش، طوری که  این قدر گریه کردم تا سبک بشم  و نخوام حسرت نرفتن رو بخورم .

یه برنامه ریزی جدید و سخت منتظر منه . و من می تونم . این رو مطمئنم . چون من می خوام و خدا هم کمکمه. مثل تمام اون چیزهایی که خواستم و توکل کردم و تلاش و به دست آوردم . شاید بعضی چیزها رو کمی دیر یا کمی زود اما به دست آوردم .

الانم من همون آیینه هستم با خدایی مهربونتر و همسر که  در تمامی لحظات زندگی کنارم بوده وهست.پس می تونم هر چقدر که سخت باشه .

 

لحظه پنجم : به مهدی زنگ میزنم و می گم یه خبر خوب ؟

با ذوق می گه چییییییییییی؟

میگم حدس بزن ...

می گه : واییییییییی من دارم عمو میشم .

یعنی من از این خبر بهتر نداشتم که بگم .

 

لحظه ششم : توی این هفته با فیروزه و مهدی و علی ، سه تا از بهترین دوستام کلی صحبت کردم .

 خیلی وقت بود از علی و فیروزه درست و حسابی خبر نداشتم . مهدی رو که هر روزه در تماسیم .

هر کدوممون  توی یه شهر با زندگی های مستقل .

فیروزه  و همسرش شیراز با زندگی مشترک یک  ساله و  پر از لذت و خوشی .

علی و نامزدش اهواز با زندگی پر از تلاطم و مشکلات اما خوشبخت  و من منتظر جشن عروسیشون .

مهدی هم که بوشهر و دنبال کارهای رفتنش . هر وقت از رفتن می گه من چشام پر از اشک میشه و

آیین دلش پر از غصه . آخه برای ما بهترینی .

 

 لحظه هفتم :کجا رفتند اون روزهای خوب مدرسه و دانشجویی با فیروزه.

اون روزهای خوب  دوستی من و مهدی و علی و طوبی و نسیبه و مسعود و فیروزه .

روزهای بوفه دانشگاه و عکس های لب ساحل . افطاری  کردن توی هتل دلوار و شیطنت های تمام نشدنی .

چه ماه رمضون هایی داشتیم توی دانشگاه .

حالا از اون گروه   همه رفتند دنبال زندگیشون .

کم کم فراموش کردیم . تنها  چند ماهی یه بار از هم یاد می کنیم با یه تماس کوتاه .

فقط من و مهدی دوستیمون ادامه داشت و داره و مهدی بهترین دوست بوده و هست برای من و آیین.

ولی توی این هفته  خیلی از هم یاد کردیم  و این من رو پر از انرژی کرده .

دلم برای همه شون تنگ شده .

مهدی هر روز اس. ام . اس میده کی میاین ؟ حوصله ام سر رفته ، دلم تنگ شده ؟

بهش میگم تو این روزها بیشتر از آتنا از من می پرسی کی میای ؟

مهدی جون درک میکنم . می فهمم چه قدر برات سخت بوده ازدواج غزاله .

اما چه میشه کرد با  بی وفایی آدم ها .

 

لحظه هشتم : همه چیز عالیه برای من .

سرشار م از انرژی ، عشق ، دوست داشتن ، هدف های تازه ، تصمیم های جدید و تمام چیزهای خوب .

موج های منفی هم توی زندگی و فکر من اجازه ورود ندارند . ورود ممنوع.

 Live Laugh Love Wood Sign

عاشقانه :

به دوستت دارمی  دارم تو را دوست

که گفت آن را خدا در وقت انسان:

من آیینه ی او آینه ی من اوست.

 

 

+ ارسال شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387و ساعت 11:59  توسط آیین و آیینه  | 

خدای بزرگ ، سپاس می گویم ترا برای روزهای خوش زندگیم . برای روزهای خوش زناشوییم .

روزهایی که وقتی از خواب بیدار میشویم از چشم دوختن به چهره یکدیگر لذت می بریم ، خوشنودیم از شغلمان ، خوشنودیم از خانه مان و خودمان .

سپاسگذارم برای ارتباطمان، برای لحظه های خوشی که می توانیم با هم باشیم ، و اوقاتی را که با یکدیگر گفت و گو میکنیم و لحظه هایی که بدون بیان یک کلمه ، حتی یک کلمه ، یک دیگر ا درک میکنیم.

سپاسگذارم برای هم صحبتی مان ،اوقاتی را که با یک دیگر روی یک موضوع کار میکنیم و از این تلاش لذت می بریم . یا در عرصه ها و قلمروهای متفاوتی کار می کنیم و با این حال حس مشترکی داریم ، حسی که ناشی از در آمیختن دو نظر در بسیاری جهات به مدتی طولانی ست .

ترا شکر می گویم که احساس جدایی از یک دیگر نداریم ، مهم نیست تا چه حد کارهایمان از یک دیگر جداست .

ترا شکر می گویم برای محرمیتی که بین من و همسرم بر قرار است.

با هم بودنمان آرزوی هر دوی مان است  که از احساس آرامش ناشی از اعتماد متقابل  به یک دیگر سرچشمه می گیرد. شکرخدا که ناچار نیستیم زندان یک دیگر باشیم، آموخته ایم به یک دیگر حرمت گذاریم و فردیت یک دیگر را محترم شمریم .

خداوندگارا! ترا سپاس می گویم که با وجود آن همه توفان سر انجام به یک دیگر رسیدیم و با هم ازدواج کردیم و به این ساحل نجات گام نهادیم .

به یادمان آور تا به خاطر داشته باشیم توفان هایی را که  پشت سر گذارده ایم . یاری مان ده تا سخت بیاویزیم به آن خاطرات زیبا .

 Anna Flores Happy Heart I Print

 عاشقانه :

من اینک به پیش تو استاده ام

تن و جان روشن تو را داده ام

ز من هر چه خواهی همه کام تو

بر آید ، نپیچم سر از دام تو .

+ ارسال شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387و ساعت 13:35  توسط آیین و آیینه  | 

آرالیکا، مرضیه عزیز منو به بازی دعوت کرده .

 

5 بازیگر زن مورد علاقه :

 

1. مرلین مونرو 

2. ویوین لی

3 . چارلیز ترون

4.الیزابت تیلور

 

Marilyn Monroe Poster

5 بازیگر مرد مورد علاقه :

 

1. مارلون براندو

2. آل پاچینو

3. براد پیت

4.پل نیومن

5. شان پن

 Marlon Brando Photograph

5 فیلم مورد علاقه :

 

1. اتوبوسی به نام هوس

2. بر باد رفته

3. افسانه پاییزی

4. سینما پارازیدو

5.من سام هستم

 Gone With The Wind Poster

مرضیه جان این هم پاسخ دعوت شما .

+ ارسال شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387و ساعت 13:30  توسط آیین و آیینه 

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

 از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می بیند

از دور می گوید :

                        این روزها انگار

                        حال و هوای دیگری داری !

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

 

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم .

 

لحظه اول : چند روزی میشه که از بوشهر برگشتم . این روزها مثل یه مسافر زندگی میکنم . چمدانم 

گوشه اتاق کنار کمد همیشه در انتظار است .

 لحظه دوم : مامان  مثل قبله . نه خوب و نه بد . وقت عملش مهر یا آبان .

بابا دستش رو باز کرده ، اما خوب  خوب نشده .

علی هم بد نیست .

آتنا انگار که شاد است .

آیین هم خوب است و شاد از همراهی من .

اما من ... خوبم یا بد ؟

نمی دانم .

 لحظه سوم :این روزها بودن آتنا خونه رو شاد کرده . خیلی خوشحالم از اینکه اینجاست.

 لحظه چهارم :این روزها حال و هوام یه جوریه . گاهی شادم و گاهی غمگین . در طول چند دقیقه حس و

 حالم عوض میشه . یه جورایی کلافه ام . ذهنم پر از مشکلاته .

اما در کل بد نیستم و یا شاید هم خوبم .

 لحظه پنجم :  چند تا از مهمترین هدف ها و تصمیماتی رو که برنامه ریزی کرده بودم انجام شد و از این

موضوع خوشحالم  و راضی .

 لحظه ششم : هر چی که هستم و هر حال و روزی که دارم مهم نیست . مهم اینه که سرشار از

عشقم و دوست داشتن . لبریز از انژی مثبت و  مهر و محبت تو .

 لحظه هفتم :  یکی از مهمترین هدف هایی که برنامه ریزی کرده بودم تا چند روزه آینده مشخص میشه

 که به نتیجه میرسه یا نه . من منتظرم .

 لحظه هشتم : آیین عزیز میدونه من با فیلم و کتاب ذوق زده میشم و این روزها همه اش در حال

سورپرایز شدنم با هدیه گرفتن فیلم های جدید و مورد علاقه و کتاب های نفیس و عاشقانه .

چی میتونم بگم ، به جز اینکه : بهترینم و ناب ترینم دوستت دارم .

 لحظه نهم : باید دوباره سفر کنم اما هنوز معلوم نیست چه روزی و چه ساعتی و همراه چه کسی .

پس باز هم منتظرم .

 Sunset Beach Poster

 عاشقانه :

راز تو ز بیم خصم پنهان دارم

ورنه غم و محنت تو چندان دارم

گویی که ( ز دل دوست نداری ام همه )

آری ز دلت ندارم از جان دارم

+ ارسال شده در  شنبه دوم شهریور 1387و ساعت 12:50  توسط آیین و آیینه  |