باید برای آینه فکری کرد
گفتم که جای آینه اینجا نیست
دیوار را
باید دوباره سیم کشی کرد
باید فضای طاقچه پشت پرده را
پر کرد
باید دم تمامی درها را دید
باید هوای پنجره را داشت
زیرا بدون رابطه
با این هوا
یک لحظه هم نمی شود اینجا نفس کشید
لحظه اول : 4 . مرداد به یک سفر ده روزه رفتیم .سفری که من خیلی منتظرش بودم . چند روز بعدش هم مامان وآتنا و خاله سیمین و خانواده اش به ما ملحق شدند .
سفری دوست داشتنی و پر از لذت . از اون سفرهایی بود که لحظه به لحظه اش توی ذهنم میمونه و هیچ وقت پاک نمیشه.![]()
لحظه دوم : یکی از بهترین های این سفر دیدن یک دوست مجازی دوست داشتنی و خانواده پر از مهرش بود . خیلی به ما لطف و محبت داشتند و ما هم خیلی بهشون زحمت دادیم .
خیلی خوشحالم که خداوند چنین دوست های خوب و مهربانی رو نصیب ما کرد ![]()
لحظه سوم : یه خونه تکونی روحی کردم اونجا . و الان بهتر از همیشه ام .![]()
لحظه چهارم : مامان مهربون تر از گلم قبلا مریض شده بود ولی به من نگفته بود تا اینکه توی سفر حالش بد شد و دو بار بیمارستان بستری شد و فقط بهش مورفین تزریق می کردند . و همه می گفتند که باید زودتر عمل شه .
دوشنبه با ما برگشتند بندر عباس . اما مامان به خاطر اینکه حالش خیلی بد بود نموند اینجا و دیروز برگشت بوشهر تا کار های اولیه عملش رو انجام بده .
مامان باید زودتر عمل میشد اما قرار بود توی ماه رمضان بره مکه و دوست نداشت این سفرش رو از دست بده . ولی وقتی دید که حالش روز به روز داره بدتر میشه . تصمیم گرفت عمل کنه و سفرش رو موکول کنه به سال آینده .
برای مامان گلم دعا کنید .![]()
لحظه پنجم : مامان مهربونم نمیدونی از دیدن چهره ات که درد میکشیدی من چه حالی میشدم . چقدر میشکستم وقتی میدیم نمی خوای بگی که حالت خوب نیست تا ما بهمون خوش بگذره . الهی من قربونت برم که همیشه به فکر ما بودی و هیچ وقت به خودت فکر نکردی .
مامانم کاش من جای تو درد می کشیدم .![]()
لحظه ششم : بابای مهربون تر از برگم هم چند روز پیش دستش شکسته و به ما هیچی نگفته تا سفرمون به هم نخوره و بهمون خوش بگذره .
بابای گلم ، عزیز من ، همه بود و نبودم اگر بدونی چقدر نگرانتم .
تمام زندگی من فدای تار مویت .![]()
لحظه هفتم :فردا عصر به مدت نا معلومی میرم بوشهر تا کنار مامان و بابا باشم . هر چی به مامان اصرار کردم بمونه پنج شنبه عصر با هم بریم قبول نکرد . از دیروز که رفته همین جور نگرانم .
خدا یا کمک کن این لحظات زود بگذره .
آیین پنج شنبه منو میبره بوشهر و خودش جمعه بر می گرده بندرعباس. آخه برای سفر مرخصی گرفته بود و الان بهش مرخصی نمیدند .![]()
لحظه هشتم : آیین عزیزم ، بهترینم ممنوم از اینکه کمک کردی لحظه به لحظه این سفر به من خوش بگذره . با تمامی وجودم دوستت دارم . به خاطر تمامی لحظه هایی که کنارم بودی و هستی سپاسگذارم .![]()
لحظه نهم : امروز روزیه که من و آیین در سال 1382 با هم آشنا شدیم و هر سال این روز رو که سالگرد آشنایی نام گذاشتیم با هم جشن دو نفره می گیریم .
خوب ترینم ، لمس بودنمان مبارک .![]()
لحظه دهم : آرالیکای عزیز ، مرضیه جون ، دختر خاله عزیز ما رو به یک بازی دعوت کرده که بهش قول میدم توی نوشتهای بعدی حتما در موردش بنویسم .![]()
عاشقانه :
آن روز که توسن فلک زین کردند
و آرایش مشتری و پروین کردند
این بود نصیب ما ز دیوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما این کردند
مردم همه
تو را به خدا
سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا رو به تو
سوگند میدهم!
لحظه اول :امروز یک مرداد.
توی همچین روزی سال 1383 زندگی ما ورق خورد . صبح بود و من سرشار از امید . ولی ... .
در این روز ما شکستیم . وبرای بلند شدن و چیزی که امروز هستیم تلاش زیادی کردیم و سختی های زیادی کشیدیم .
یادته؟
دفتر خاطراتم رو باز می کنم . نوشتم :
1/ مرداد / 1383
" زندگیم چقدر زود تغییر کرد ، چقدر زود ، من هنوز 20 ساله هستم ، شاید بودم ، به نظر امروز خیلی پیر شده ام و شکسته .
زندگی چقدر زود روی بد خودش رو بهم نشون داد ."
حالا از اون روز 4 سال گذشته .![]()
لحظه دوم : امروز سرشار از انرژی ام . از صبح فقط نشستم فیلم دیدم .
وای فردا هم تازه امتحان زبانم دارم .
استاد زبانت شوهرت باشه اما دریغ از یه ذره تقلبی .یه ذره نمونه سوال یا سوال های امتحانی
. poor me ![]()
لحظه سوم : دیشب سر کلاس بودم موبایلم زنگ خورد . شماره خونه بود . نتونستم جواب بدم . دیدم نه همین جوری ادامه داره . به خودم گفتم ای وای نکنه مامان رفته کلاس آتنا تو خونه تنهاست .
بدو بدو از کلاس اومدم بیرون .
صدای مامان رو شنیدم که پر از نگرانیه . میگه کجایی ؟ چرا جواب نمیدی ؟
می گم : مامان امروز روز زوج مثل همیشه سر کلاس بودم .
ازم می پرسه رفتی دکتر ؟ چی شد ؟ چی گفت ؟
واسه اش توضیح میدم . و خدا حافظی می کنبم .
خیلی غصه خوردم وقتی نگرانی مامان رو دیدم . صداش پر از اضطراب بود .
نمی تونم بهش دروغ بگم یا چیزی رو ازش پنهان کنم .
سعی میکنم بهش آرامش بدم که فعلا چیزی نیست .
ولی خوب مادره دیگه . همیشه نگران ما .
خیلی خیلی دوستت دارم مامان و میدونم که خودت هم این رو خوب میدونی .![]()
![]()
لحظه چهارم : دیروز که رفتم دکتر یکی از خانم های پرستار من رو دیده و بهم میگه چقدر شما برای مان آشنایید !
میگم : آخه من هر روز اینجام .
می گه : ا ! چرا آخه ؟ مگه چی شده ؟
میگم : هیچی ، دلم واسه شما ها تنگ میشه میام ببینمتون.
منو یه بوس می کنه و میره .![]()
لحظه پنجم : هوا به شدت گرم و کشنده است .![]()
لحظه ششم : آخه تو چرا یه دفعه عشقت فوران میکنه ؟
ای بابا اخم نکن . میدونم همیشه دوستم داری .
ولی چرا یه دفعه مدل آتشفشان میشه .![]()
لحظه هفتم : آیین مهربان تر برگ ، باز هم ممنون به خاطر همه چیز . بمیرم واسه لبخندت که هیچ وقت ازت دور نمیشه و منو سرشار از آرامش میکنه .![]()
لحظه هشتم : روزهای بسار خوبیه . ما هستیم سرشار از آرامش و انرزی و دوست داشتن .![]()
![]()
لحظه عشق : همسرتان را شوهر سال بنامید ... و در روز سالگرد ازدواجتان با او همچون یک پادشاه رفتار کنید.![]()
عاشقانه :
وقتی که دوست داشتنت زیباست ،
مثل خیال آبی نیلوفر...




