تبليغاتX
لحظه های ناب




از تو سخن به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشق

          از عارفانه

                      می گویم

از دوستت دارم

                   از خواهم داشت .

 

لحظه اول : کاش زودتر این حرف ها رو با خدا زده بودم . چقدر آرومم و چه ازاد از هر فکر و خیالی . شاید زودتر باید این بغض رو بین خودم و خدا می شکستم .

ممنون خدای من .

 

لحظه دوم : بیماری هنوز ادامه داره ولی امروز پر انرژیم . بی خیال قرص و دارو . امروز رو خوش است .

 

لحظه سوم : جمعه شب با آیین داشتیم سریال حضرت یوسف رو می دیدیم . وقتی فیلم تمام شد  صورتم خیس اشک بود .. آیین منو نگاه کرد و گفت : " تو باید برای مرگ عمه فائقه حضرت یوسف هم گریه کنی ؟ "

 

لحظه چهارم : توی این چند روز نتونستم اون جوری که دوست داشتم  با  آتنای گلم صحبت کنم .

بهش می گم : میدونی چقدر دلم برای اون صدای خوشگلت تنگ شده ؟

  آتنا   : آره میدونم . میدونم که چقدر صدام خوشگله .

بله دیگه .

 

لحظه پنجم : امروز رفتم سراغ  کتاب خونه . نمایشنامه هام رو دیدم . وای چقدر دلم براشون تنگ شده بود .

یه بار دیگه باید " افسانه های تبای " رو بخونم .

 

لحظه ششم : بهم میگه دوباره شدی همون آیینه مثبت و پر انر ژی . من هم کلی ذوق می کنم . خوشحالم .

 

لحظه هفتم : با وجود تلاش های زیاد  ما و بابا بلیط برای مامان وآتنا گیر نیومد تا بتونند توی سفر ما رو همراهی کنند . نمیدونم شاید قسمت نبوده .

 

لحظه هشتم : برنا مه ریزی ؟ آره باید به فکرش باشم . توی این یک ماه از خیلی چیز ها عقب افتادم . پس پیش به سوی …

پیش به سوی چی ؟

حالا… بعد در موردش فکر می کنم .

 

لحظه نهم : دیروز بعد از مدت دها با فیروزه تماس گرفتم و مثل روز های  مدرسه و دانشجویی و روزهای الکی خوش کلی با هم صحبت کردیم .

امسال 12 سال شد که ما با هم دوستیم فیروزه جون .

دلم واسه ات تنگ شده . باید یه برنامه سفر هم برای دیدن تو بریزم .

 

لحظه دهم : آیین مهربان به خاطر صبوری و همدلی و مهرت توی اون روزهای غصه دار ممنونم و دوستت دارم بیشتر از همیشه .

 

لحظه عشق : آلبومی از نا مه های عاشقانه تان درست کنید. افکارتان را نیز درباره او روی کاغذ بزرگی نوشته و ان را تزئین کنید.

 

SmileAmor.jpg

 

 

عاشقانه :

 

وشکل راه رفتن تو

معنای مثنوی است

در حالت عمیق عزیمت

که منظره ی راه

بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد .

 

+ ارسال شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387و ساعت 19:23  توسط آیین و آیینه  | 

خدا جون می دونی که فقط تو رو دارم که می تونم همیشه و در هر حال باهات حرف بزنم .

 

خدایا دوستت دارم و سپاسگذارتم به خاطر تمامی نعمت ها ، شادی ها ، غصه ها ، خندیدن ها ، هق هق های

 

گریه هام ، سلامتی ، بیماری طولانی ، آیین ، خانواده ام و همه چیز .

 

Margie Mason Thanks be unto God 2 Corinthians 9: 15 Photographic Print

                                                

چی می شد اگه خدا  امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم .

 

چی می شد اگه خدا  فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا  امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش  نبودیم .

 

چی می شد اگه ما  دیگه هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی بارون فرستاده بود گله کردیم .

 

چی می شد اگه خدا  عشق و مهر ش را از ما دریغ می کرد چرا که از محبت ورزیدن به دیگران دریغ

 

 کردیم .

 

چی میشد اگه خدا  کتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا که امروز فرصت نکردیم آن را بخوانیم .

 

چی می شد اگه خدا  در خانه اش را می بست چون ما در قلب های خود را بسته ایم .

 

چی می شد اگه خدا  امروز به حرف هایمان گوش نمیداد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .

 

چی می شد اگه خدا  شادی های امروز را از ما می گرفت چرا که دیروز از نفرت گذشته یاد کردیم .

 

چی می شد اگه خدا  خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش  کردیم .

 

 

     :    خدا جون چی میشد اگه یه چاه نفت توی خود خود بوشهر پیدا میشد  تا آیین بتونه انتقالی بگیره

 

و من بتونم  هم کنار آیین باشم هم کنار خانواده ام .

 

     :  خدا جون چی میشد اگه مغز من    FORMAT  می شد تا دیگه خاطرات تلخ گذشته و نفرتش به

 

 آدم هاش آزارم نده.  .چی می شد اگه زودتر تقاص منو می گرفتی؟

 

     :  خدا جون چی میشد اگه  ...

 

 پ.ن : مامان و آتنا بلیط گیرشون نیومد و نمی تونند توی این سفر همراه ما باشند .

خیلی دوست داشتم با هم باشیم . خیلی هم تلاش کردیم ولی مثل اینکه قسمت نبود.

+ ارسال شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387و ساعت 14:28  توسط آیین و آیینه  | 

ناگهان چقدر زود دیر میشود ...

وقتی دیدم تلویزیون تیزر کرده خسرو شکیبایی در گذشت . شوکه شدم . باورم نشد . هنوزم

باورم نمیشه .

نمی تونم بگم چند بار هامون رو دیدم . خیلی این فیلم رو از خسرو شکیبایی دوست داشتم .

مگه میشه  هامون و خانه سبز و همسران و روزی روزگاری یادم بره . خیلی سخت بود برام

 شنیدن این خبر و باور کردنش .

متاسفم که تلویزیون فقط به یک تیزر و تسلیت اکتفا کرد . نمیتونم چیز دیگه ای بنویسم . اما

ای کاش واقعیت نداشت .

هنوز بهت داشتیم. خیلی به صدات به بودنت . برای تو و ما زود بود . باید برم دوباره هامون رو

ببینم و بغضم رو بشکنم.

روحت شاد ...

 

نامه رضا کیانیان به خسرو شکیبایی

رضا كيانيان در نامه‌اي خطاب به خسرو شكيبايي نوشته است: هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت.

اين بازيگر سينما و تئاتر ايران در پي درگذشت خسرو شكيبايي در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است:

«سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار»

رضا كيانيان

منبع :ایسنا

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 17:6  توسط آیین و آیینه  | 

یه مدت زیادی بود احساس می کردم نمی تونم دیگه اینجا بنویسم .

این حس روز چهارشنبه به دلایلی بیشتر قوت گرفت و من تصمیم گرفتم اینجا رو حذف کنم .

اما با دلگرمی آیین و یکی از بهترین دوست های مجازی تصمیم گرفتم دوباره برگردم و

بنویسم .

مطالبی رو که روی کامپیوتر داشتم دوباره گذاشتم اما خیلی هاشون رو پاک کرده بودم .

ناراحتم از اینکه نظرات شما دوستای گلم رو ندارم  و شر منده .

آتنا  میبینی که دوباره اومدم . گلم پس غصه نخور من هستم.

اصلان عزیز و مهربان ممنون به خاطر کمکی که کردید تا من بتونم دوباره اینجا رو داشته

 باشم .

خیلی خوشحالم که دوباره اینجام . خیلی

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 11:10  توسط آیین و آیینه 

انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمیتوانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است .

 

لحظه اول :این روز ها احساس خوبی ندارم . انرژی  هام کم شده . نمیتونم مثبت فکر کنم .

خلاصه اینکه این روزها خراب خرابم .

 

 

لحظه دوم : دیروز سالگرد ازدواجمون بود .

دیروز روز پدر هم بود . خیلی دلم می خواست کنار بابا بودم . توی این 3 سال که ازدواج کردم . نتونستم روز پدر و تولد بابا کنارش باشم .

 

لحظه سوم : کاش زود تر برنامه ریزی کرده بودم برای مسافرت . احساس میکنم به این مسافرت نیاز شدید دارم . حس میکنم این سفر میتونه منو باز سازی کنه .

 

لحظه چهارم : کماکان هنوز مریضم . شدم مث قرص و دارو و بیمارستان .

 

لحظه پنجم : تصمیم گرفتم یه چیزهایی رو به نوشته های وبلاگم اضافه کنم .

 

لحظه عشق : هر وقت برای همسرتان کارت پستال  می فرستید، روی پاکت آن تمبر عاشقانه ای بزنید.

 

 

عاشقانه :

پاسخ چلچله ها را تو بگو .

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقی مانده است ،

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:45  توسط آیین و آیینه  | 

در سالگرد ازدواجمان

به گذشته ها می نگرم

به نخستین دیدارمان

نخستین قرارمان

نخستین احساس عاشقانه مان

نخستین اختلافمان

نخستین آشتی مان

نخستین روز زندگی مشترکمان

نخستین سالگرد ازدواجمان

و میبینم

که هر روز برای ما سالگردی است

سالگرد احساسی مشترک

سالگرد لمس نمودن چیزی با هم

سالگرد سهیم شدن در چیزی

سالگرد انجام کاری با هم

ولی امروز مهمترین سالگرد ماست

سالگرد روزی

که ازدواج ما را به هم پیوند داد

روزی که پیمان بستیم

تا پایان زندگی

عاشق هم باشیم

به ویژه امروز

می خواهم بدانی

عاشق اینم که همسر تو باشم

به خاطر اینکه عاشقت هستم

 

آیین همیشه تو

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:41  توسط آیین و آیینه  | 

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کتم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه باز گردد.

او در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت :

" پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ، ولی خواهشی از شما دارم . دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم. "

والدین او در پاسخ اظهار داشتند : " ما با کمال میل مشتاقیم که او را ملا قات کنیم . "

پسر ادامه داد :" ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ آسیب دیده و در اثر بر خورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد بنابر این می خواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند. "

پدرش گفت :" پسر عزیزم ، شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسفبار است. شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی کردن بیابد . "

پسر گفت :" نه ، من می خواهم او با ما زندگی کند ."

آنها در جواب گفتند : " تو متوجه نیستی ، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمینوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند .بهتر است به خانه باز گردی و او را نیز فراموش کنی. دوستت راهی برای زندگی خویش خواهد یافت . "

در این هنگام پسر با ناراحتی  تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع دادند که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشکوک به خود کشی هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه نمودند.

آنها پسر خود را شناختند و در نهایت تعجب به موضوعی پی بردند که اصلا به آن فکر نمی کردند.

پسر آنها یک دست و یک پا داشت .

 

افراد بسیاری شبیه به این والدین هستند . برای آنها بسیار آسان است دوست داشتن افرادی سالم ، تندرست و خوش برخورد و دوری جستن از افرادی که ایجاد ناراحتی نموده ، یا از سلامتی ، زیلایی و هوش کافی برخوردار نیستند.

ای کاش انسانها یکدیگر را دوست بدارند بدون قیط وشرط و بدون توجه به کمبودهایی که هر کس ممکن است داشته باشد.

 

عاشقانه :

مرد جنگی ست عشق

دونده ای باد پاست

تیر زن است و تیر او بی خطاست.

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:34  توسط آیین و آیینه  | 

جام ها را پر کن ، مه شراب می نوازد ما را

به آتش شور و عشقو شعف

می گدازد ما را

زندگی همه می است و دلبر

جز این به جهان ، چه می برازد ما را ؟

 

لحظه اول : هنوز تمیز کاریه خونه توم نشده . منم کمی تنبل شدم .

 

لحظه دوم :من می گم و آیین بهش اس ام اس میزنه . در جواب می نویسه من که می دونم اینو الان ایینه نوشته . وقتی اومد ازش پرسیدم از کجا فهمیدی؟ میگه از لحن نوشته .

یعنی من این قدر تابلو هستم؟

 

لحظه سوم : آتنای گلم ، همه وجودم ، دیروز رفته و برای اول راهنمایی ثبت نام کرده . یعنی گل من این قدر بزرگ شده؟ کاش من هم دیروز بوشهر بودم .

 

لحظه چهارم :دیروز یکی از وبلاگ ها رو می خوندم از او لش تا کلی بعدش نشستم به زار زدن . حسابی به هم ریخت منو.

 

لحظه چهارم : یه مدتی میشه نمی تونم روی کارهام تمرکز داشته باشم و یا خیلی چیزها رو اشتباهی متوجه میشم . آخه چرا ؟

 

لحظه پنجم : به مامان می گم : از 15 فروردین تا حالا من همهاش مریضم . یکیش خوب میشه . یکی دیگه اش شروع میشه . به هیچیم نمی تونم برسم . از بر نا مه ریزی هام عقب افتاده ام .

یعنی من رو چشم زدند؟ نمیدونم .

 

لحظه ششم : اگر آیین نبود من چی کار میکردم و اگر من نبودم اون چی کار می کرد؟

ازش می پرسم ما خوشبختیم .

می پره لپام و یه بوس گنده میکنه و میگه : مگه میشه نباشیم . ما خیلی خوشبختیم .

و من سرشار از عشق و مستی میشم .

 

لححظه هفتم : روزی هزار بار از آیین می پرسم : به نظر تو من هنوز خوشگلم و اون شروع می کنه از تعریف و تمجید .

مربی ورزش مامان ، وقتی من رو دید : به مامان گفت : فریبا خانم ، دختر زیباییی دارید و مامان هم به شوخی جواب داد : به مامانش رفته .

ولی من خیلی وقته دیگه هم چین حسی ندارم . احساس بد ریخت بودن ، اینکه مثل قبل نیست ، زیبایی رو ندارم . احساس یه جور پیری رو دارم .

 

لحظه هشتم : من بالاخره دیروز حصارم رو شکستم و شروع کردم به نوشتن .

فکر نمیکردم جرئتش رو داشته باشم اما نوشتم . شروع کردم و خیلی هم خوشحالم .

 

لحظه نهم : کاش زودتر برای سفر برنامه ریخته بودیم .

بهش خیلی نیاز دارم .

 

 

عاشقانه:

اگر تو خوابی ، می خوام خوابم تو باشی .

اگر تو عشقی ، می خوام عشقم تو باشی.

اگر تو دردی ، می خوام دردم تو باشی.

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:34  توسط آیین و آیینه  | 

وقتی دستان من در دست توست

انگار تمام بهشت از آن من است

وقنی تو با من هستی این دنیا برایم هیچ ارزشی نداره

عشق تو میتونه منو فنا کنه

قلب تو نفس های منو بنا میکنه

عشق تو جون من رو فنا می کنه

به همون نزدیکی عطر به نفس

به همون نزدیکی موسیقی روی لب ها

به نزدیکی اندیشه ها وقتی که با هم جفت میشوند

به نزدیکی بازوها وقتی که در هم گره می خورند

به همان نزدیکی رویاهایم که به من نزدیکند

به همان اندازه به من نزدیک شو

ای همسفر زندگیم

تو با منی

پس این دنیا دیگه برام چیزی نیست

عشق تو میتونه منو نابود کنه

وقتی دستان من در دستان توست

انگار تمام بهشت از آن من است

به همان نزدیکی من به رازهای قلبم

به همان نزدیکی قطرات باران به ابر

به همان نزدیکی ماه به شب

به همان نزدیکی سرمه به چشم

به همان نزدیکی موج به دریا

به همان اندازه به من نزدیک شو ای همسفر زندگیم.

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:33  توسط آیین و آیینه  | 

زیبایی

زیباتر از تمام جهان زیبا

و چشمهای شادابت

نیزارهای سبز گمدره های زاگرس را

پندار می کند .

 

پیش آی و موج بشکن و آیینه ای بگیر

مانند آب

وقتی مرا بیابی زیبا تر خواهی شد

 

وقتی به بیشه زارم بخرامی

و ببر را

سیر و سبک به سایه سدر سبز

خوابیده ، نیم خواب ، روی علفهای گرمسیر ببینی

زیباتر خواهی شد .

 

عزیزترینم روزت میلیاردها بار مبارک

از اینکه با تو همسفر این لحظه های ناب زندگی هستم ، خوشحالترینم .

دوستت دارم ، عاشقتم ، دیوونتم .

آئین همیشه تو .

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:32  توسط آیین و آیینه  | 

خداوندگارا ! مگر تو نبودی که گفتی : ( وقتی غمین و دل شکسته اید به نزد من آیید تا شما را آرامش و نشاط بخشم .)

اکنون به در گاه تو روی آورده ام.

چرا که بسیار خسته ام ف بسار فرسوده ، روحا و جسما از پای افتاده ام.

یک پارچه جراحتم و گرفتار امده در چنگال آزردگی ها. خسته تر از آنم که چیزی بخورم ، خسته تر از آنم که به چیزی بیاندیشم. خسته تر از آنم که حتی لختی بخوابم. به اوج از پا افتادگی نزدیک میشوم.

خداوندگارا ! اجازه بده عشق درمان گر تو در من جاری شود.

میدانم این عشق مرا سامان می بخشد. سپاس دارم تو را .

احساس میکنم جسمم از زیر بار فشار رهایی میابد. سپاس دارم تو را.

احساس میکنم فکرم آرام میگیرد و به توازن میرسد . سپاس دارم تو را.

شکرت خدا که مرا از رنج رهانیدی و از بند ها آزاد کردی دیگر تحت آن فشار نیستم . دیگر آن کسالت و خستگی را در  درونم  حس نمیکنم بلکه احساسی از آرامش ، نرمی، سبکی دارم که از نوازش دست پر مهر تو بر هستی من جاری میشود.

 

لحظه اول : امروز صبح پستچی اومد در خونه  . منتظرش بودم .

وقتی در پاکت رو باز کردم کارت ها رو بوییدم و بوسیدم .  

مامان مهربونم ممنونم ازت به خاطر کارتی که به مناسبت روز زن برام فرستادی. با هر کلمه ای که نوشته بودی دلتنگی ها و بغض و اشکم بیشتر میشد . لبریز شدم از  عشقت . مامان و بابای  گلم ممنونم از اینکه همیشه دعامون میکنید خدا را شاکرم از اینکه همیشه دعای خیر شما همراه زندگی من  و آیین هست . چه شعر قشنگی نوشته بودی برام . ممنونم مامان و بابا . خیلی دوستتون دارم . همه چیز من توی زندگی شما ها هستید .کاش کنارتون بودم . دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده. خوبه ، هفته آینده ، سه شنبه دارم میام . خوشحالم که به زودی میبینمتون.

آتنای ناز نازی من ، همه زندگی خواهر. کارت تو هم خیلی قشنگ بود .ممنون از اینکه آرزو کردی که مادر بشم.

نوشته بودی: ( من خوشحالم که تو خوشبخت ترین و خوشحال ترین زن روی زمین هستی .)

آتنای من خوشبختی و خوشحالی من به خاطر داشتنن شماهاست . به خاطر بودن مامان و بابا و آیین و تو و علی . اگر شما ها نبودید من هم خوشبخت نبودم . وجود شما من و خوشبخت کرده . شعری که گفته بودی فوق العاده بود . همیشه به این اطمینان دارم که تو میتونی شاعر یا نویسنده خوبی باشی.

دوستتون دارم با تمامی وجودم .

کم کم دارم میام.

 

لحظه دوم : عاشقانه امروزم ، شعریه که مامان و بابای گلم به مناسبت روز زن برام توی کارتی که فرستاده بودند نوشته بودند. دیدم هیچ چیز نمیتونه بیشتر از این عاشقانه باشه .

آخر شعر برام نوشته بودند: ( آیینه ی عزیزم این شعر بود و گرنه در قلب من  جای تو بیشتر از این هاست . )

لبریز میشم از عشقتون .

خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت و به خاطر داشتن خانواده خوب و با گذشتی که من هدیه دادی.

 

عاشقانه :

ای دخترم که مهر دلارایی

دل از پدر مگیر که دلبندی

عطر بهار و پرتو مهتابی

جان کدام شعر خداوندی

 من در صفای روی تو میبینم

روح بهار و عطر جوانی را

در گفتگوی گرم تو میابم

لطف بیان و اوج معانی را

ای ماه من ، شراب نگاه تو

مستی به جان خشته من ریزد

وز شعر قامتت که خرامان است

گلهای نغمه از لب من خیزد .

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:32  توسط آیین و آیینه  | 

شعر نمی  نویسم

مشق

      عشق

            می کنم

آموزگارم

      خط میزند !

و من دوباره

      مشق

            می کنم

 

 

لحظه اول : این روزها بد جور دلم گرفته . بعضی وقت ها خیلی خسته میشم. تیر و مرداد برای من یاد آور بهترین و بدترین روزهای زندگیمه و من بی اختیار یاد اون همه روزهای بد افتادم. نمیدونم هر چی سعی میکنم به روزهای خوبش فکر کنم نمیشه .

هیچ وقت سال های 82 و 83 از ذهن من پاک نمیشه . خیلی وقته شروع کردم به نوشتن تمام اون روزها با همه جزئیاتش . برای اینکه فرزند من در آینده از سختی های پدر و مادرش بدونه و بدونه اطرافیان با زندگی ما چه کردند و ما چقدر جنگیدیم با روزگار و آدم هاش  تا تونستیم پیروز باشیم .

یادم نمیره وقتی موهای سفید رو توی 20 سالگی توی موهای مشکیم دیدم .

یادم نمیره به مرور مژه هام چه جوری سفید میشد و میدیدم که مامانم وقتی هر روز چهره تکیده شده من رو میبینه چه جوری اشک توی چشم هاش جمع میشه .

اما این روزها دستم نمیره برای نوشتن . این روزها احساس میکنم با فکر کردن به اون روزها دوباره دارم شکسته میشم .

دیشب با آیین فیلم (تاوان ) رو دیدیم . به نظر من خیلی فیلم زیبایی بود و لیاقت جوایزی رو که گرفت داشت .

وقتی فیلم تموم شد به آیین گفتم : پس کی من هم میتونم تاوان رو ببینم . ببینم اون هایی که تونستند به راحتی با زندگی ما بازی کنند چه جور تاوان پس می دهند .

من بی صبرانه منتظر اون روزم و میدونم که خدا هست .

لحظه دوم : بهش میگم من از غربت و غریبیه اینجا خسته شدم .

میگه پس چه جوری میخوای بری ؟ چه جوری به رفتن فکر میکنی و برنامه ریزی؟

میگم : درسته غربت اونجا بیشتر . ولی من و تو اونجا به اهدافمون میرسیم .ولی اینجا چی من دارم میشم یه فسیل توی این تبعید گاه.

لحظه سوم : دیروز موبایلم زنگ خورد . به آیین میگم کد اهوازه ببین میشناسی؟ میگه نه.. گوشی رو برمیدارم صداش رو میشناسم و با هم صحبت میکنیم . از من  و آیین گله میکنه که چند ماهه ازش خبری نگرفتیم . حتی وقتی آیین رفته ماموریت اهواز نتونستند همدیگه رو ببینند.

ازش عذر خواهی میکنم. تلفن رو که قطع میکنم، به آیین میگم . زشته جواب اس ام اس هاش رو بده. اون زمانی خواسنگار من بوده . اما من حالا تو رو دارم که با هیچی عوضت نمیکنم و اون هم همسری داره که خیلی دوستش داره . دوست ندارم فکر بدی کنه .

میگم  این رو یادمون باشه که چقدر توی دانشگاه به من کمک کرد . توی اون روزهایی که من خسته بودم و بی انگیزه چقدر توی پایان نامه به من کمک کرد ، چه جوری برام بازیگر پیدا میکرد . چه جوری زحمت موسیقی و جور کردن برنامه ها رو کشید .

وقتی تو اهواز بودی و من بوشهر نامه ها و بسته های من رو به تو میرسوند و بر عکس . اون الان یه دوست خوبه برای من وتو و ما برای اون و همسرش.

آیین جون هم یه لبخند زیبا میزنه و میگه میدونم .

لحظه چهارم : میدونی بعضی وقت ها چقدر این حسادت هات رو دوست دارم . نسبت به خیلی چیزها و خیلی از افراد.

وقتی میگی دوست نداری فلان سریال رو ببینم چون اون آقا یه زمانی خواستگار من بوده  چقدر لذت میبرم از این حسادتت.

دیروز آتنا زنگ زده میگه : آیین هنوز نمیذاره اون سریال رو ببینی  . میگم چرا میذاره .

آتنا: ا ... واقعا آیین که وقتی تو اون سریال رو میدیدی خیلی ناراحت میشد.

من : آخه اون هنرپیشه الان توی اون سریال مرده . و من میتونم ببینم .

 

لحظه پنجم : آخر هفته خیلی خوبی رو کنارت گذروندم . خوشحالم که از تمام ثانیه ها و لحظه هاش برای با هم بودن استفاده کردیم و لذت بردیم.

میدونی دیگه که چقدر ...

از داشتنت کنارم و از با تو بودن همیشه خوشحالم و خدا رو شاکرم .

ساعت ها و روزهایی که تو کنارمی به هیچ چیز بدی نمیتونم فکر کنم و خوشحالم که تو هنوز برای من آرامش و عشق میاری. و مطمئنم که تا اخر همین خواهد بود.

ممنون به ختطر تمام لحظه ها چه در خوشی چه در نا خوشی . همه اش برای من دوست داشتنی و قابل ستایشه. چون تو هستی. چون  در تمام این لحظه ها تو وجود داری.

جاودان باشی...

آمین.

 

عاشقانه:

 

شبی از شب ها

ژرف ظلمانی چشمانت

روزن رویایی را در من بشکافت

که از آن دریا پیدا بود.

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:30  توسط آیین و آیینه  | 

نام تو نور

             نام تو سوگند

 

نام تو شور

             نام تو لبخند

 

لبخند

            در تلفظ نامت

 

                            ضرورتی است.

 

 

 

لحظه ناب: خداوندگارا!تو را سپاس می گویم برای این ساعت عشق...

 

محبوب من خوابیده است و من اکنون سرشار و شادتر از آن هستم که چشم بر هم گذارم . آرنج بر هشتی پنجره ستون کردهام و خیره مانده ام به آسمان ستاره باران حیرت آورت.

تکیه داده ام بر آرنج هایم در برابر پنجره و خیره مانده ام بر زمین آرام ودر سکوت نشسته است.

چه زیبا و چه پر شگفت می نماید این هستی ، چه خوش بوست این زندگی و چه نوید بخش است زیستن.

درختان ترا می بینم ، قامت کشیده و دست شاخه های شان به سوی  آسمان ، گویی دست یکدیگر را می فشرند و سر در آغوش یک دگر دارند. مثل آن است که در گوش یک دیگر سخن عشق را زمزمه می کنند.

آنگاه بذر خود را فرو می افشانند و زمین بارور آن دانه ها را در درون خود فرو می کشد تا درختی تازه سر بر آورد. کرم های شب تاب را میبینم که در میان چمن های شب می درخشند و جیر جیرک ها و ملخ ها را و قورباغه ها را . همه صلا در میدهند ، بی وقفه و یک بند ، گویی سمفونی شیرینی را اجرا میکنند و فریاد می کنند : " بفرمایید ، شما هم به ما ب÷یوندید ، ما این جاییم . "

فکر میکنم خداوند جمع اضداد را آفریده است. همه از نر و ماده پدید آمده اند ، چرا که هر چیز باید متضاد خود را داشته باشد و برای آن که به کمال برسد باید با متضاد خود رویاروی شود.

خداوندگارا ! ترا سپاس می گویم برای این اندیشه یی که داشته ای.

سپاس برای ساعات پر از شور و عشقی که آفریده ای.

من سرشار از شادی ام مثل یکی از همین جیرجیرک ها که در چمن می خواند .

احساس می کنم که به بلندا و به قدرت و شوکت یکی از آن درختان راست قامت توام . احساس می کنم به همان کمال هستم که وعده زایش هستم می دهم درست مثل زمینی که بذر را می پذیرد.

سپاس می گویم ترا ای خدا برای آن که مرا زن آفریدی.

 

 

عاشقانه :

 

دستانت را

که باز کنی

قناری های عاشق

                       پر کشیده اند.

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:29  توسط آیین و آیینه  | 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

 

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

 

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن اما نیست

 

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

 

شب که آرام تر از پلک تو را میبندم

باز دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

 

 

 

لحظه اول :آیین من ، تمام زندگی من ، این شعر رو یادت میاد . سال 1382 ، دفتر چه مشکی که پر از شعر بود رو وقتی می خواستم برم دانشگاه بهم دادی و من چقدر خوشحال شدم و گفتم مطمئن باش من این شعرها رو خیلی دوست دارم . هنوز هم وقتی دفتر چه مشکی رو باز میکنم و این شعرها رو میخونم غرق در عشق میشم و خاطرات دوران نامزدی برام زنده میشه ؟ یادته؟

حالا امروز من این شعر رو به تو هدیه میکنم .

عزیزم ، ماهگرد ازدواجمون مبارک.

ممنون به خاطر هدیه خیلی زیبایی که دادی . مطمئن باش که خیلی برام ارزش داره.

 

لحظه دوم : ممنون به خاطر گل هی قشنگی که دیروز آوردی و بهم دادی و ممنون از اینکه دیروز رو زود اومدی خونه تا کنار هم باشیم .

روز گل برای من خیلی روز ارزشمندیه و باز هم ممنون که تو هم توی این روز های خوب همیشه با منی و سعی میکنی بیشتر کنار من باشی.

روز گل رو به تو ، مامان و بابا ، علی و آتنا تبریک میگم .

 

لحظه سوم : دیروز سالگرد ازدواج مامان و بابا بود . مامان و بابای گلم ، من هر چیزی که توی  زندگی دارم از شما دارم و مهمترین چیزی رو که از شما یاد گرفتم این بود که چطوری عشق بورزم ، چگونه محبت کنم و مهربون باشم و توی زندگی مشترکم به آرامش و عشقم بیشتر از هر چیزی بها بدم و پایه های زندگیم رو با آرامش و عشق  در کنار آیین محکم کنم نه با مادیات زندگیم.

ممنونم به خاطر همه چیز ، به خاطر تمام خوبی هاتون ، همه مهربونی هاتون ، گذشتاتون و ممنون از اینکه گذاشتید من و آیین برای زندگیمون خودمون تصمیم بگیریم . میدونم خیلی سخت بود براتون اما به خاطر من که فرزندتون بودم از خیلی چیزها گذشتید و ما تا آخر عمر مدیون شما خواهیم بود . ممنون از اینکه توی این خوشبختی که الان داریم و خواهیم داشت شما همیشه با ما همراه بودید .

متشکرم از اینکه بهم یاد دادید همیشه خدا در همه جا با منه . حتی توی اون روزهای خیلی سخت زندگی من و شما . یادتونه میگفتم خدا نیست ، اگه هست پس چرا زندگی من آتیش گرفت .

و شما دوباره من رو با خدا آشتی دادید . هرچقدر بخوام بگم کمه .

همیشه توی زندگی روابط شما و عشقتون نسبت به هم بعد از این همه سال برای من الگو بوده .

مامانم ، وقتی میبینم هنوز بابا برات اس ام اس عاشقانه میفرسته و یا شعر های عاشقئنه رو گلچین میکنه و توی ماشین میذاره و میگه این رو برای تو خونده ها و یا وقتی یه معشوقه میخواستم و برات میخونه من سرشار از خوشی و لذت میشم.

وقتی بهم میگید که از اینکه من و آیین خوشبختیم و شما راضی هستید و خدا رو شاکرید واز ما به جز این هیچی نمیخواهید. میمیرم از خوشی . مرسی.

سالگرد عاشقانه ترین روز زندگیتون مبارک . همیشه زنده باشید تا ما بتونیم زیر سایه شما و خدای مهربون زندگی کنیم .

خدایا شکر میکنم تور رو به خاطر اینکه بهترین پدر و مادر و خانواده رو به من دادی.

 

 لحظه چهارم : 24 خرداد هم تولد مادر جونم بود . صبح زود بیدار شدیم و بهش زنگ زدیم و تبریک گفتیم . خیلی خیلی خوشحال شد .

خدایا سپاسگذارم از این نعمتی که به ما دادی و میدونی که وجود مادر جون چقدر برای ما عزیز . پس طول عمر با عزت بهش بده تا  در کنار ما باشه .

آمین.

 

لحظه پنجم : تقریبا برنامه ریزی مسافرت هامون رو انجام دادیم و و اگر خدا بخواد از نیمه تیر  شروع میشه و مطمئنن اولیش رفتن به بوشهره . که این برای من بهترین مسافرت هاست .

 

لحظه ششم : این روزها من و آیین به رفتن فکر میکنیم.

 

لحظه هفتم : آتنای نازم ، همه وجود من ، وبلاگت عالی داره پیش میره . تو همیشه موفقی.

 

لحظه هشتم :  آیین عزیزم ممنون به خاطر تما می عاشقانه ها .

 

عاشقانه:

 

چشمانت را

باز مکن

بر مژگانت

               قمری های عاشق خفته اند .

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:29  توسط آیین و آیینه  | 

بدان گونه که خداوند مرا با عشق تو ،

و تو را با عشق من غرق در رحمت کرد،

باشد که هر دوی ما را با عشق پر شکوه خود،

چه اکنون و چه آینده غرق در رحمت کند .

 

لحظه ناب :

بهترین من سی و دومین ماهگرد ازدواجمون رو به خودم و به تو و به خوشبختیمون تبریک میگم .

تا به امروز در کنار تو راضی بودم و آرامش داشتم و ممنون از اینکه در شادی ها با من خندیدی و

در غصه ها من رو درکم کردی و کنارم بودی .

ممنون از خدای خوبمون که در سخت ترین شرایط ما رو تنها نگذاشت و بهترین رو ( آرامش ) توی

این دنیا به ما عطا کرد.

آیین من  ،وقتی به خوبی ها و مهربونی هات می اندیشم، قلبم از شادی و سرور سرشار میشود، به

حدی که نمیتوانم احساسم را بر لب بیاورم.

ممنون از کارت زیبایی که صبح کنار آیینه گذاشته بودی.

 

عاشقانه :

 

به پیرامون خود مینگرم

و درختان پر از شکوفه را میبینم

غروب صورتی رنگ

و کودکان خندان و پر نشاط را

به پیرامون خود مینگرم

و مردمی را هم میبینم که از جنگ هسته ای می گویند

و در شگفتی فرو می روم

که چ گو نه توانسته ایم چنین نیروی ویران گری

در دنیایی چنین زیبا به وجود آوریم

به پیرامون خود مینگرم

و میبینم

پر از چیز های هراس انگیز است

ولی سپس تو را میبینم

و می دانم که عشق من به تو

اراده ای به من میدهد

که خوبی های زندگی را گرامی بدارم

و کششی تا

با بدی های آن بستیزم

تو را میبینم و می دانم

تنها عشق

دلگرمی ماست

بر اینکه دنیا

زیبا خواهد ماند

از تو متشکرم

که دنیای مرا زیبا کرده ای.

 

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:28  توسط آیین و آیینه  | 

بر لب یار شوخ دلبندم

خفته لبخند گرم و زیبایی

خنده نه ، بر کتاب عشق و امید

هست دیباچه ی فریبایی

خنده نه ، دعوتی ست عقل فریب

بهر آغوش آرزومندی

قصه ی محرمانه ای دارد

ز خوشی های وصل و پیوندی.

 

 

لحظه اول : بالاخره بعد از یک بیماری نسبتا طولانی تونستم بیام و بنویسم .

مجبور شدم چند تا کلاس هام رو کنسل کنم . و بعضی هاشون هم مرتب نتونستم برم .

اما یه خوبی بزرگی که برای من داشت این بود که به وزن ایده آلم خیلی زودتر رسیدم و دیگه نیازی نیست که به رژیم سختم ادامه بدم .

دیروز که رفتم خدمت خانم دکتر اسدی یه سر هم رفتم و خودم رو وزن کردم وقتی وزنم رو دیدم داشتم شاخ درمیاوردم .به خانم پرستار گفتم مطمئنید وزنه تون درسته؟ گفت :بله .

اصلا باورم نمیشد سر از پا نمیشناختم.

مرسی خدا

 

لحظه دوم :توی هفته گذشته همه اش با دوستان شام می رفتیم بیرون (یکی از دلایلی که بیماریم خوب نمیشد همین بود) خیلی خوب بود .شام رو میخوردیم میرفتیم لب دریا تا ساعت حدودای 12. جمعه هم شام خونه ما بودند. البته امشب هم شام خونه ما هستند.

خیلی به من خوش گذشته . و خوشحالم از اینکه آیین این دوست ها رو خیلی دوست داره و با اونها خیلی خوشحاله و وقتی با اون ها هستیم آیین خیلی کیفش کوک میشه . این من رو از همه چیز خوشحال تر میکنه.

 

لحظه سوم : از کلاس هایی که میرم ، کلاس زبانم رو بیشتر از همه کلاس ها دوست دارم .

به دو دلیل :

1.اینکه آیین استاد کلاس زبانم هست .

2. بچه های خیلی خوبی هستند . کلاسمون میکسه . دختر و پسر با هم هستیم و الان دوستان ما اینجا همین بچه های کلاس هستند  . خیلی خوب هستند . با معرفت ، با ادب ، شاد و پر انرژی و ... خلاصه کلی خصوصیات خوب دارند .

توی این کلاسمون همه شادند . کلی سر به سر هم میگذاریم.و همه شون عاشق زبان و استادشون.

بچه ها رفته بودند با مدیر آموزشگاه صحبت کرده بودند که تا ترم آخر استاد ما رو عوض نکنید .آیین رو خیلی دوست دارند وآیین هم اونها رو خیلی دوست داره.

البته توی دوست داشتن آیین هیچکس به پای من نمیرسه . حتی در قالب استاد و شاگردی.

 

لحظه چهارم : یکی از دختر های کلاس که خیلی هم از من کوچکتره ، آخر کلاس اومد و به من گفت :

مریم : آیینه جون میتونم یه چیزی بهت بگم ؟

من  : آره عزیزم بگو

مریم : من فکر میکردم خودم خیلی شیطونم  ولی تا به امروز دختری به شیطونیه تو ندیدم

من : تازه کجاش رو دیدی . اینجا که من نمیتونم شیطونی کنم  ، اگر توی خونه من رو ببینی چی میگی؟

 

لحظه پنجم :آیین جونم ،ممنونم به خاطر اون د و تا شعر خوشکل . خیلی ناز و دوست داشتنی بودن .

مرسی به خاطر این همه فیلم .

یه برنامه ریزیه خاص باید انجام بدم واسه دیدن فیلم ها . که قراره از امروز شروع کنم .

 

لحظه ششم : یکی ،دو روز پیش آتنای گلم ، همه زندگی من زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم . یهو دیدم گلکم حرف نمیزنه . فهمیدم داره گریه میکنه منم دلم گرفت . دوتایی پشت تلفن کلی گریه گردیم . دلمون تنگ شده بود واسه هم . وقتی آیین اومد خونه و چشم های قرمز و پف کر ده من رو دید .

فوری پرسید: دلت تنگ شده ؟

منم با تکون دادن سرم بهش گفتم آره .

همون موقع مرخصی رو  از اداره جور کرد و با توجه به اینکه تا آخر هفته هم کلاس زبان هاش تموم میشه .

گفت: پاشو چمدون رو آماده کن که جمعه میخوایم بریم بوشهر. ومن که انگار دنیا رو بهم دادن اون لحظه.

مرسی آیین جونم .

 

لحظه هفتم: آیین سمبلی از خصوصیات خوب و مثبته برای من . البته مثل همه آدم ها بی نقص نیست . اما این خوبی هاش اینقدر زیاد هستند که اون چیزهای ریز ی که شاید از ضعف ها ی هر آدمی باشه توی چشم نمیاد و همین خوبی های بزرگش باعث شده که همه دوستش داشته باشند .

خانم دکتر اسدی همیشه به من میگه آیین نمونه یک مرد واقعیه . کمتر چیزی که من توی این دوره زمونه دیدم . و من هم این حرف خانوم دکتر رو کاملا قبول دارم.

یکی از این خصوصیات که من عاشقشم اینه که من هر لحظه اراده کنم و بگم دلم برای ماما ن اینها تنگ شده بدون هیچ درنگی منو میبره و این برای من خیلی ارزش داره . که کار و مسائل بیرونش روی زندگی و تصمیم گیری های شخصیش تاثیر نداره .

با توجه به اینکه بندر عباس به بوشهر هواپیما نداره و فقط ا توبوس  هست و راهش خیلی طولانیه و خطرناک ،آیین جون اجازه نمیده من خودم برم و بیام من رو میرسونه اگر مرخصی داشته باشه میمونه اگرم که نه بعد دوباره میاد دنبالم .

                            "تمام شکوه و عظمت خداوندی را

                            در دنیا به تو نثار میکنم ،

                            ای عزیز با شکوه همیشگی من ..."

 

لحظه هشتم : خدای دوست داشتنی من ،ممنونم از اینکه به ما کمک کردی و قسمتی از مشکلات ما حل شد و ممنون و سپاسگذارم از اینکه به من و آیین و خانواده ام سلامتی و خوشبختی دادی و شکرگذارم به خاطر همه نعمت هایی که به ما دادی و ما رو ببخش که شاید بعضی اوقات فراموش میکنیم این همه لطف و ببخشش و مهربانی رو  . وممنون به خاطر تمام لحظاتی که به ما دادی.

 

 

 

                                                                                                                                                                                  

 

عاشقانه:

 

 

تو را میبینم و میدانم

تنها عشق

دلگرمی ماست

بر اینکه دنیا

زیبا خواهد ماند

از تو متشکرم

که دنیای مرا زیبا کرده ای.

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:27  توسط آیین و آیینه  | 

"Nobody has ever measured, not even poets, how much the heart can hold"

Zelda Fitzgerald

 

دوستان خوب و همیشگی سلام

لحظه اول : قبل از هر چیز باید از آیینهء قشنگم به خاطر زحماتش توی وبلاگ تشکر کنم .

منو ببخش که بعضی وقتها تنبلی می کنم و تو نوشتن کمکت نمی کنم .

لحظه دوم : دیروز روز خلیج همیشه فارس بود این روز رو به همتون تبریک میگیم . باور کنید اصلا نمی تونم هیچ اسمی رو به غیر از این ، واسه این خلیج زیبا که در کنارش زندگی میکنیم قبول کنم .

لحظه سوم : امروز می خواهم که یه داستان از کتاب Chicken Soup  واستون بنویسم . این کتاب که به زبان انگلیسی نوشته شده مجموعه ای از داستانهای واقعی است .داستان امروز به نام " عشقی مثل این " نوشته لیندا الربی اینه :

 

بیست و سه ساله بودم . توی راه بیمارستان تمام حواسم به این بود که به مامان قبل از اینکه واسه عمل جراحی قلب به اتاق عمل ببرنش چی بگم . اونم قلبی که همیشه خودم رو درست در مرکزش احساس میکردم . با اینکه اون بارها بهم گفته بود که من مهمترین چیز توی زندگیش بودم . همینجور که توی راهروهای بیمارستان راه می رفتم با خودم اولین جمله رو تمرین می کردم ، جمله ای که باید مهمترین و تاثیرگذارترین باشه و بهش قدرت و اعتماد به نفس بده . آخه آخرین چهره ای رو که قبل از عمل باید می دید من بودم و آخرین کسی رو هم که باید می بوسید اونم من بودم . ..

از یک راهرو پیچیدم و مادرم رو در حالیکه روی تخت چرخدار اتاق عمل دراز کشیده و آماده عمل بود دیدم . پدرم اونجا کنارش ایستاده بود . یه چیزی توی توی اونا دیدم که باعث شد بایستم و بهشون نگاه کنم و فاصلمو باهاشون حفظ کنم . مثل این بود که دیواری دوراونهاست که به  هیچ کس اجازه ورود نمیده و هیچ چیز دیگه ای هم بین اونها نیست فقط مامان بود و بابا . مامان اصلا منو ندید ، نه من نه هیچ کس دیگه رو . اونها با هم صحبت نمی کردند . بابا دست اون رو گرفته بود و اون به چشمای بابا نگاه میکرد و لبخند میزد . می نونم قسم بخورم اونها با زبانی با هم صحبت می کردند که بعد از بیست و سه سال من هیچ چیز از اون نمی فهمیدم . ولی میتونستم جملات عاشقانه و عشقی رو که توی اون نگاه به هم هدیه میدن رو با تمام وجود حس کنم . جلوتر رفتم در حالیکه شگفت زده ، هیجان زده بودم و از اینکه عاشق شده بودم ، ازدواج کرده بودم ، طلاق گرفته بودم و حتی یک لحظه چنین حسی رو توی زندگیم نداشتم احساس حسادت می کردم . پیش خودم گفتم از این به بعد اینجوری عاشق میشم .

لحظه چهارم : بعضی وقتها آدما به هم نمیگن که چقدر همدیگرو دوست دارن ، ولی اینه میشه از نگاه ، رفتار و حتی یه لبخندشون فهمید . گفتن بهترین کاره ولی اگرم کسی اینو نگه دلیل نمیشه شما رو دوست نداره . آخه بعضیها توی ابراز احساسات کردن خجالتی هستن .

لحظه پنجم : آیینه گلم بخاطر همه زحمتهایی که توی روزهای گذشته کشیدی سپاسگزارم . گلم مرسی که واسه ماندگاری و بیشتر شدن عشقمون اینقدر تلاش می کنی. تنبلیهای منم ببخش . قول میدهم از حالا به بعد منم از تنبلیهام کم کنم .

 

عاشقانه :    

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:27  توسط آیین و آیینه  | 

سلام ای مه سپید

چه زود میگذری

من از کویری می آیم که به هنگام مهرگان

خواب باران میبیند

و گیاهی در آن  می روید

که در ، وهم

                      از تیره گیاهان آبزی است

سلام ای مه سپید

آوند این نبات تشنه،تو را می خواند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لحظه: امروز آلبوم ها را بیرون آوردم و نشستم با دقت به عکس ها نگاه کردم . به تغییراتی کردم . به کسانی که باهاشون عکس دارم .

 

لحظه اول : عکس های دوران نامزدی : یادش به خیر چه دوران خوبی بود . چقدر لاغر بودم . خوبه الان مثل اون موقع نیستم .

 

لحظه دوم: عکس های پاگشا . خا له های گلم چه غذا های خوشمزه ای درست کرده بودن . با دیدنشون ضعف کردم.

 

لحظه سوم : عکس هایی که بعد از ازدواج وقتی اومدیم بندر عباس گرفتیم .توی خونه اولمون . اون خونه رو خیلی دوست نداشتم و خوشحالم که الان توی اون خونه نیستم . یاد دلتنگی های اون موقع افتادم که چقدر سخت بود جدایی از خانواده ام و اینکه باید بندر عباس بدون اونها زندگی کنم . و یاد شیرینی اون لحظات که با آیین همراه شده بودم و یه زندگی جدید  با کسی که میخواستمش رو شروع کرده بودم.

 

لحظه چهارم: وای هر چی ورق های آلبوم جلوتر میرن میبینم که چقدر چاق تر میشم .

خدا رو شکر که رژیم گرفتم و الان اونقدری نیستم . توی این عکس های آخری دیگه یه جورایی وحشتناک شده بودم.

 

لحظه چهارم : عکس های  کنار دریا توی زمستون و کنار دریا روز سیزده بدر رو از همه عکس هامون بیشتر دوست دارم . به نظر من هیچ ساحلی به زیباای ساحل و دریای بوشهر نیست . چقدر دلم تنگ شده واسه شهرم .

 

لحظه پنجم: عکس هایی رو که با مامان و بابا و علی و آتنا گرفتیم. این ها رو هم خیلی دوست دارم . مخصوصا اون عکسی رو که وقتی 1 ساله بودم با مامان دارم . چقدر این عکس دوست داشتنیه . عشق و حس مادری از نگاه و حالت مامانم که منو بغل کرده و صرتش رو به صورتم چسبونده کاملا مشخصه ، جایی که مامان ایستاده ،پشت به د ریا توی یه غروب قشنگ توی جزیره خارک  عکس رو خیلی رمانتیک کرده.

کاش مامانم اینجا بود توی این دو، سه روزه به وجودش در کنارم خیلی نیاز داشتم ولی حرفاش از پشت تلفن یه نیروی خیلی زیاد به من داد برای حل مشکلی که به وجود اومده بود،همین طور دلگرمی های بابا  . شمارش معکوس من برای رفتن به بوشهر شروع شده . ویتامین بوشهرم داره تموم میشه . پس مامان و بابای گلم به زودی میام . امروز آتنا کلی سرم غر زد که خیلی وقته رفتی پس کی میای ؟ من از این دلتنگی ها هم انرژی میگیرم.

 

لحظه ششم : عکس های سالگرد های ازدواجمون . آیین جون یادته چقدر توی عکاسی خندیدیم . و اون فیگور خوابیده روی زمین چقدر برای من سخت بود و دوتایی چقدر خندیدیم بیچاره خانومه کلافه شده بود . ولی عجب عکس هایی شده بود . توی این لباس سبزه تو چقدر دوست داشتنی تر شدی. آخی ، چرا الان کنارم نیستی ؟ دلم تنگ شد.

 

لحظه هفتم: ای وای، چرا من از دوران دانشجوییم با بچه ها عکس ندارم . خیلی حیف شد . چه دوران شیرینی بود . چه لذتی داشت . امروز مهدی اس ام اس داد که استاد (ش) یه کار آماده کرده واسه اجرا . یهو دلم گرفت و رفتم  به اون دوران...

 

 

 

ادامه دارد.

 

عاشقانه:

 

عشق عبارت از این آرزوست که

آنچه را که خود داری از آن دیگری کنی و

لذتی را که او حس میکند از آن خودت .

         

                  

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:26  توسط آیین و آیینه  | 

تمام قصه های،با بود یکی

 

و نبود دیگری آغاز میشوند

 

که:یکی بود ،یکی نبود!

 

یکی رفته بود و یکی مانده بود!

 

مانده بود و گریه کرده بود ...

 

 

امشب نوشته ام لحظه نداره.

 

چون  تقریبا همیشه شاد و خندونم ، وقتی ناراحتم یا غصه دارم اطرافیانم شدیدا در مقابلم جبهه گیری میکنند و این من رو آزار میده .

 

امشب  کلاس نرفتم و امشب  لحظه شماری میکردم که ساعت 7 شه و آیین بره کلاس.

دلم پر از غصه است . و وقتی آیین هست دوست ندارم غصه ام رو بروز بدم ،چون این جوری اون رو هم غصه دار میکنم.

 

دوست ندارم بخندم ، دوست ندارم با کسی حرف بزنم یا حتی کسی باهام حرف بزنه. دوست ندارم  حتی چراغی روشن باشه.

دلم میخواد فریاد بکشم ، دلم میخواد داد بزنم ، نه به یه جیغ خیلی بلند بیشتر نیاز دارم.

دوست دارم گریه کنم بلند بلند . دوست دارم با صدای بلند با خدا درد و دل کنم.

 

برای انجام دادن این کارها تا قبل از ساعت 9 وقت دارم . چون ساعت 9:30 آیین میاد خونه و نمیخوام از سرخی چشمام گریه و از لحن صدام غصه رو بفهمه . هر چند اون خیلی باهوش تر از این حرفاست و همیشه میگه: آیینه من، نگاهت همیشه تو رو لو میده.

پس تا ساعت 9 وقت دارم.

 

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:24  توسط آیین و آیینه  | 

 

 

تا نگاه می کنی ، وقت رفتن است .

 

باز هم همان حکایت همیشگی !

 

پیش از آنکه باخبر شوی ، لحظه عزیمت تو ناگریز میشود .

 

آی – ای دریغ و حسرت همیشگی !

 

ناگهان چقدر زود دیر میشود.

 

 

لحظه اول : دیروز نشستم و فیلم مادر رو دیدم .  خیلی این فیلم رو دوست دارم  ، از بس دیدم شمارشش از دستم در رفته . این بار که این فیلم رو دیدم ، یاد مادر جونم افتادم که دیگه بین ما نیست و من خیلی دوستش داشتم ودارم . هنوز نتونستم  با خودم کنار بیام و نبودنش رو بپذیرم . خیلی دلم براش تنگ شده .

 

لحظه دوم : امروز صبح  مهمانامون رفتن . خیلی جاشون خالیه .  منم و همین یه عمه . با اینکه یه اخلاق های خیلی خاصی داره ، اونم به خاطر شرایط زندگیش بوده ، اما من خیلی دوستش دارم . امید وارم که بهشون خوش گذشته باشه .

 

لحظه سوم : هفته ای که گذشت پر از مشکلات روز مره زندگی بود . اما واسه من مهم نبود . میدونم خدایی هست که با تلاش خودمون کمک میکنه و این مشکلات حل میشه . آیین جون بعضی اوقات این زیادی امید وار نودن منو منیتونه هضم کنه  البته اونم همیشه امیدواره انا یه ذره کمتر از من . توی هفته ای که شروع شد کلی از اون ها حل شد .

از خودم کلی راضیم که یه ذره هم غصه نخوردم و لحظه های خوب زندگیم رو خراب نکدم .  تازگی ها  احساس میکنم دارم میشم  علی بی غم.

 

لحظه چهارم : برنامه ریزی ها خوب پیش میره .

 

لحظه پنجم : خیلی پر انرژی شدم . از اینم راضیم.

 

لحظه ششم : قبل از ورود : احساس ترس ، غریبگی ، نتونستن و خلاصه کلی احساس های بد و منفی .

بعد از ورود : احساس سر زندگی ،  راحتی ، گرفتن انرژی ، محیط شاد و خیلی خوب .

حالا یکی می خواست بیاد منو به زور بیاره بیرون . نه به اون اولش که دو هفته با خودم کلنجار رفتم  تابتونم برم ،نه به حالا که روز شماری میکنم واسه رفتن دوباره . چیه این آدمی زاد؟

 

لحظه هفتم : از شنبه مین جوری اتفاقات خوب خوب داره میافته و رحمت الهی رو داریم توی زندگیمون میبینیم .

 

لحظه هشتم :  این کلاس زبانم رو خیلی دوست دارم .آخه استادش خیلی ماهه. من عاشق استاد زبانم هستم . مهربون ، دوست داشتنی ، هر چی بگم کم گفتم از خوبی هاش .

واسه روز معلم نمیدونم چی بگیرم واسه اش؟

 

عاشفانه:

 

راهی که در فریاد گم لحظه های لخت جمعه پیمودیم

 

به نیت دو سه درخت بود

 

ما را شنیدند

 

و ما آبی شدیم.

حرف های ما هنوز نا تمام

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387و ساعت 10:23  توسط آیین و آیینه  | 

پاسخ چلچله ها را تو بگو .

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقی مانده است ،

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

+ ارسال شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387و ساعت 17:40  توسط آیین و آیینه  |