|
همیشه در کنار توام تا عاشق تو باشم
بدان گونه که خداوند مرا با عشق تو ، و تو را با عشق من غرق در رحمت کرد، باشد که هر دوی ما را با عشق پر شکوه خود، چه اکنون و چه آینده غرق در رحمت کند .
لحظه ناب : بهترین من سی وچهارمین ماهگرد ازدواجمون رو به خودم و به تو و به خوشبختیمون تبریک میگم . تا به امروز در کنار تو راضی بودم و آرامش داشتم و ممنون از اینکه در شادی ها با من خندیدی و در غصه ها درکم کردی و کنارم بودی. ممنون از خدای خوبمون که در سخت ترین شرایط ما رو تنها نگذاشت و بهترین رو ( آرامش ) توی این دنیا به ما عطا کرد. آیین من ،وقتی به خوبی ها و مهربونی هات می اندیشم، قلبم از شادی و سرور سرشار میشود، به حدی که نمیتوانم احساسم را بر لب بیاورم. ممنون از کارت زیبایی که صبح کنار آیینه گذاشته بودی. عاشقانه : به پیرامون خود مینگرم و درختان پر از شکوفه را میبینم غروب صورتی رنگ و کودکان خندان و پر نشاط را به پیرامون خود مینگرم و مردمی را هم میبینم که از جنگ هسته ای می گویند و در شگفتی فرو می روم که چگونه توانسته ایم چنین نیروی ویران گری در دنیایی چنین زیبا به وجود آوریم به پیرامون خود مینگرم و میبینم پر از چیز های هراس انگیز است ولی سپس تو را میبینم و می دانم که عشق من به تو اراده ای به من میدهد که خوبی های زندگی را گرامی بدارم و کششی تا با بدی های آن بستیزم تو را میبینم و می دانم تنها عشق دلگرمی ماست بر اینکه دنیا زیبا خواهد ماند از تو متشکرم که دنیای مرا زیبا کرده ای. |+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:43 قبل از ظهر از تو متشکرم
بر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم و زیبایی خنده نه ، بر کتاب عشق و امید هست دیباچه ی فریبایی خنده نه ، دعوتی ست عقل فریب بهر آغوش آرزومندی قصه ی محرمانه ای دارد ز خوشی های وصل و پیوندی. لحظه اول : بالاخره بعد از یک بیماری نسبتا طولانی تونستم بیام و بنویسم . مجبور شدم چند تا کلاس هام رو کنسل کنم . و بعضی هاشون هم مرتب نتونستم برم . اما یه خوبی بزرگی که برای من داشت این بود که به وزن ایده آلم خیلی زودتر رسیدم و دیگه نیازی نیست که به رژیم سختم ادامه بدم . دیروز که رفتم خدمت خانم دکتر اسدی یه سر هم رفتم و خودم رو وزن کردم وقتی وزنم رو دیدم داشتم شاخ درمیاوردم .به خانم پرستار گفتم مطمئنید وزنه تون درسته؟ گفت: بله . اصلا باورم نمیشد سر از پا نمیشناختم. مرسی خدا لحظه دوم: توی هفته گذشته همه اش با دوستان شام می رفتیم بیرون (یکی از دلایلی که بیماریم خوب نمیشد همین بود) خیلی خوب بود .شام رو میخوردیم میرفتیم لب دریا تا ساعت حدودای 12. جمعه هم شام خونه ما بودند. البته امشب هم شام خونه ما هستند. خیلی به من خوش گذشته . و خوشحالم از اینکه آیین این دوست ها رو خیلی دوست داره و با اونها خیلی خوشحاله و وقتی با اون ها هستیم آیین خیلی کیفش کوک میشه . این من رو از همه چیز خوشحال تر میکنه. لحظه سوم : از کلاس هایی که میرم ، کلاس زبانم رو بیشتر از همه کلاس ها دوست دارم . به دو دلیل : 1.اینکه آیین استاد کلاس زبانم هست . 2. بچه های خیلی خوبی هستند . کلاسمون میکسه . دختر و پسر با هم هستیم و الان دوستان ما اینجا همین بچه های کلاس هستند . خیلی خوب هستند . با معرفت ، با ادب ، شاد و پر انرژی و ... خلاصه کلی خصوصیات خوب دارند . توی این کلاسمون همه شادند . کلی سر به سر هم میگذاریم.و همه شون عاشق زبان و استادشون. بچه ها رفته بودند با مدیر آموزشگاه صحبت کرده بودند که تا ترم آخر استاد ما رو عوض نکنید .آیین رو خیلی دوست دارند وآیین هم اونها رو خیلی دوست داره. البته توی دوست داشتن آیین هیچکس به پای من نمیرسه . حتی در قالب استاد و شاگردی. لحظه چهارم : یکی از دختر های کلاس که خیلی هم از من کوچکتره ، آخر کلاس اومد و به من گفت : مریم : آیینه جون میتونم یه چیزی بهت بگم ؟ من : آره عزیزم بگو مریم : من فکر میکردم خودم خیلی شیطونم ولی تا به امروز دختری به شیطونیه تو ندیدم من : تازه کجاش رو دیدی . اینجا که من نمیتونم شیطونی کنم ، اگر توی خونه من رو ببینی چی میگی لحظه پنجم :آیین جونم ،ممنونم به خاطر اون د و تا شعر خوشکل . خیلی ناز و دوست داشتنی بودن . مرسی به خاطر این همه فیلم . یه برنامه ریزیه خاص باید انجام بدم واسه دیدن فیلم ها . که قراره از امروز شروع کنم . لحظه ششم : یکی ،دو روز پیش آتنای گلم ، همه زندگی من زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم . یهو دیدم گلکم حرف نمیزنه . فهمیدم داره گریه میکنه منم دلم گرفت . دوتایی پشت تلفن کلی گریه گردیم . دلمون تنگ شده بود واسه هم . وقتی آیین اومد خونه و چشم های قرمز و پف کر ده من رو دید . فوری پرسید: دلت تنگ شده ؟ منم با تکون دادن سرم بهش گفتم آره . همون موقع مرخصی رو از اداره جور کرد و با توجه به اینکه تا آخر هفته هم کلاس زبان هاش تموم میشه . گفت: پاشو چمدون رو آماده کن که جمعه میخوایم بریم بوشهر. ومن که انگار دنیا رو بهم دادن اون لحظه. مرسی آیین جونم . لحظه هفتم: آیین سمبلی از خصوصیات خوب و مثبته برای من . البته مثل همه آدم ها بی نقص نیست . اما این خوبی هاش اینقدر زیاد هستند که اون چیزهای ریز ی که شاید از ضعف ها ی هر آدمی باشه توی چشم نمیاد و همین خوبی های بزرگش باعث شده که همه دوستش داشته باشند . خانم دکتر اسدی همیشه به من میگه آیین نمونه یک مرد واقعیه . کمتر چیزی که من توی این دوره زمونه دیدم . و من هم این حرف خانوم دکتر رو کاملا قبول دارم. یکی از این خصوصیات که من عاشقشم اینه که من هر لحظه اراده کنم و بگم دلم برای ماما ن اینها تنگ شده بدون هیچ درنگی منو میبره و این برای من خیلی ارزش داره . که کار و مسائل بیرونش روی زندگی و تصمیم گیری های شخصیش تاثیر نداره . با توجه به اینکه بندر عباس به بوشهر هواپیما نداره و فقط ا توبوس هست و راهش خیلی طولانیه و خطرناک ،آیین جون اجازه نمیده من خودم برم و بیام من رو میرسونه اگر مرخصی داشته باشه میمونه اگرم که نه بعد دوباره میاد دنبالم . "تمام شکوه و عظمت خداوندی را در دنیا به تو نثار میکنم ، ای عزیز با شکوه همیشگی من ..." لحظه هشتم : خدای دوست داشتنی من ،ممنونم از اینکه به ما کمک کردی و قسمتی از مشکلات ما حل شد و ممنون و سپاسگذارم از اینکه به من و آیین و خانواده ام سلامتی و خوشبختی دادی و شکرگذارم به خاطر همه نعمت هایی که به ما دادی و ما رو ببخش که شاید بعضی اوقات فراموش میکنیم این همه لطف و ببخشش و مهربانی رو . وممنون به خاطر تمام لحظاتی که به ما دادی.
عاشقانه: تو را میبینم و میدانم تنها عشق دلگرمی ماست بر اینکه دنیا زیبا خواهد ماند از تو متشکرم که دنیای مرا زیبا کرده ای. |+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:37 بعد از ظهر عشق در یک نگاه
"Nobody has ever measured, not even poets, how much the heart can hold" لحظه اول : قبل از هر چیز باید از آیینهء قشنگم به خاطر زحماتش توی وبلاگ تشکر کنم .منو ببخش که بعضی وقتها تنبلی می کنم و تو نوشتن کمکت نمی کنم . لحظه دوم : دیروز روز خلیج همیشه فارس بود این روز رو به همتون تبریک میگیم . باور کنید اصلا نمی تونم هیچ اسمی رو به غیر از این ، واسه این خلیج زیبا که در کنارش زندگی میکنیم قبول کنم .
لحظه سوم : امروز می خواهم که یه داستان از کتاب Chicken Soup واستون بنویسم . این کتاب که به زبان انگلیسی نوشته شده مجموعه ای از داستانهای واقعی است. داستان" عشقی مثل این " نوشته لیندا الربی اینه : "بیست و سه ساله بودم . توی راه بیمارستان تمام حواسم به این بود که به مامان قبل از اینکه واسه عمل جراحی قلب به اتاق عمل ببرنش چی بگم . اونم قلبی که همیشه خودم رو درست در مرکزش احساس میکردم . با اینکه اون بارها بهم گفته بود که من مهمترین چیز توی زندگیش بودم . همینجور که توی راهروهای بیمارستان راه می رفتم با خودم اولین جمله رو تمرین می کردم ، جمله ای که باید مهمترین و تاثیرگذارترین باشه و بهش قدرت و اعتماد به نفس بده . آخه آخرین چهره ای رو که قبل از عمل باید می دید من بودم و آخرین کسی رو هم که باید می بوسید اونم من بودم . .. از یک راهرو پیچیدم و مادرم رو در حالیکه روی تخت چرخدار اتاق عمل دراز کشیده و آماده عمل بود دیدم . پدرم اونجا کنارش ایستاده بود . یه چیزی توی توی اونا دیدم که باعث شد بایستم و بهشون نگاه کنم و فاصلمو باهاشون حفظ کنم . مثل این بود که دیواری دوراونهاست که به هیچ کس اجازه ورود نمیده و هیچ چیز دیگه ای هم بین اونها نیست فقط مامان بود و بابا . مامان اصلا منو ندید ، نه من نه هیچ کس دیگه رو . اونها با هم صحبت نمی کردند . بابا دست اون رو گرفته بود و اون به چشمای بابا نگاه میکرد و لبخند میزد . می نونم قسم بخورم اونها با زبانی با هم صحبت می کردند که بعد از بیست و سه سال من هیچ چیز از اون نمی فهمیدم . ولی میتونستم جملات عاشقانه و عشقی رو که توی اون نگاه به هم هدیه میدن رو با تمام وجود حس کنم . جلوتر رفتم در حالیکه شگفت زده ، هیجان زده بودم و از اینکه عاشق شده بودم ، ازدواج کرده بودم ، طلاق گرفته بودم و حتی یک لحظه چنین حسی رو توی زندگیم نداشتم احساس حسادت می کردم . پیش خودم گفتم از این به بعد اینجوری عاشق میشم . " لحظه چهارم : بعضی وقتها آدما به هم نمیگن که چقدر همدیگرو دوست دارن ، ولی اینه میشه از نگاه ، رفتار و حتی یه لبخندشون فهمید . گفتن بهترین کاره ولی اگرم کسی اینو نگه دلیل نمیشه شما رو دوست نداره . آخه بعضیها توی ابراز احساسات کردن خجالتی هستن . لحظه پنجم : آیینه گلم بخاطر همه زحمتهایی که توی روزهای گذشته کشیدی سپاسگزارم . گلم مرسی که واسه ماندگاری و بیشتر شدن عشقمون اینقدر تلاش می کنی. تنبلیهای منم ببخش . قول میدهم از حالا به بعد منم از تنبلیهام کم کنم . عاشقانه : من دوست دارم از تو بگویم را ای جلوه ای از به آرامی من دوست دارم از تو شنیدن را تو لذت نادر شنیدن باش. تو از به شباهت ُ از به زیبایی بر دیدهء تشنه ام تو دیدن باش
|+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 5:35 بعد از ظهر آلبوم خاطراتم (1)
سلام ای مه سپید چه زود میگذری من از کویری می آیم که به هنگام مهرگان خواب باران میبیند و گیاهی در آن می روید که در ، وهم از تیره گیاهان آبزی است سلام ای مه سپید آوند این نبات تشنه،تو را می خواند
لحظه: امروز آلبوم ها را بیرون آوردم و نشستم با دقت به عکس ها نگاه کردم . به تغییراتی کردم . به کسانی که باهاشون عکس دارم . لحظه اول : عکس های دوران نامزدی : یادش به خیر چه دوران خوبی بود . چقدر لاغر بودم . خوبه الان مثل اون موقع نیستم . لحظه دوم: عکس های پاگشا . خا له های گلم چه غذا های خوشمزه ای درست کرده بودن . با دیدنشون ضعف کردم. لحظه سوم : عکس هایی که بعد از ازدواج وقتی اومدیم بندر عباس گرفتیم .توی خونه اولمون . اون خونه رو خیلی دوست نداشتم و خوشحالم که الان توی اون خونه نیستم . یاد دلتنگی های اون موقع افتادم که چقدر سخت بود جدایی از خانواده ام و اینکه باید بندر عباس بدون اونها زندگی کنم . و یاد شیرینی اون لحظات که با آیین همراه شده بودم و یه زندگی جدید با کسی که میخواستمش رو شروع کرده بودم. لحظه چهارم: وای هر چی ورق های آلبوم جلوتر میرن میبینم که چقدر چاق تر میشم . خدا رو شکر که رژیم گرفتم و الان اونقدری نیستم . توی این عکس های آخری دیگه یه جورایی وحشتناک شده بودم. لحظه پنجم: عکس های کنار دریا توی زمستون و کنار دریا روز سیزده بدر رو از همه عکس هامون بیشتر دوست دارم . به نظر من هیچ ساحلی به زیباای ساحل و دریای بوشهر نیست . مهمتر از همه اینه که توی تمام عکس ها تو کنارمی. چقدر دلم تنگ شده واسه شهرم . لحظه ششم: عکس هایی رو که با مامان و بابا و علی و آتنا گرفتیم. این ها رو هم خیلی دوست دارم . مخصوصا اون عکسی رو که وقتی 1 ساله بودم با مامان دارم . چقدر این عکس دوست داشتنیه . عشق و حس مادری از نگاه و حالت مامانم که منو بغل کرده و صورتش رو به صورتم چسبونده کاملا مشخصه ، جایی که مامان ایستاده ،پشت به د ریا توی یه غروب قشنگ توی جزیره خارک عکس رو خیلی رمانتیک کرده. کاش مامانم اینجا بود توی این دو، سه روزه به وجودش در کنارم خیلی نیاز داشتم ولی حرفاش از پشت تلفن یه نیروی خیلی زیاد به من داد برای حل مشکلی که به وجود اومده بود،همین طور دلگرمی های بابا . شمارش معکوس من برای رفتن به بوشهر شروع شده . ویتامین بوشهرم داره تموم میشه . پس مامان و بابای گلم به زودی میام . امروز آتنا کلی سرم غر زد که خیلی وقته رفتی پس کی میای ؟ من از این دلتنگی ها هم انرژی میگیرم. لحظه هفتم: عکس های سالگرد های ازدواجمون . آیین جون یادته چقدر توی عکاسی خندیدیم . و اون فیگور خوابیده روی زمین چقدر برای من سخت بود و دوتایی چقدر خندیدیم بیچاره خانومه کلافه شده بود . ولی عجب عکس هایی شده بود . توی این لباس سبزه تو چقدر دوست داشتنی تر شدی. آخی ، چرا الان کنارم نیستی ؟ دلم تنگ شد. لحظه هشتم: ای وای، چرا من از دوران دانشجوییم با بچه ها عکس ندارم . خیلی حیف شد . چه دوران شیرینی بود . چه لذتی داشت . امروز مهدی اس ام اس داد که استاد (ش) یه کار آماده کرده واسه اجرا . یهو دلم گرفت و رفتم به اون دوران... عاشقانه: عشق عبارت از این آرزوست که آنچه را که خود داری از آن دیگری کنی و لذتی را که او حس میکند از آن خودت .
|+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:23 بعد از ظهر گریه کرده بود...
و نبود دیگری آغاز میشوند که:یکی بود ،یکی نبود! یکی رفته بود و یکی مانده بود! مانده بود و گریه کرده بود ...
امشب نوشته ام لحظه نداره. چون تقریبا همیشه شاد و خندونم ، وقتی ناراحتم یا غصه دارم اطرافیانم شدیدا در مقابلم جبهه گیری میکنند و این من رو آزار میده . امشب کلاس نرفتم و امشب لحظه شماری میکردم که ساعت 7 شه و آیین بره کلاس. دلم پر از غصه است . و وقتی آیین هست دوست ندارم غصه ام رو بروز بدم ،چون این جوری اون رو هم غصه دار میکنم. دوست ندارم بخندم ، دوست ندارم با کسی حرف بزنم یا حتی کسی باهام حرف بزنه. دوست ندارم حتی چراغی روشن باشه. دلم میخواد فریاد بکشم ، دلم میخواد داد بزنم ، نه به یه جیغ خیلی بلند بیشتر نیاز دارم. دوست دارم گریه کنم بلند بلند . دوست دارم با صدای بلند با خدا درد و دل کنم. برای انجام دادن این کارها تا قبل از ساعت 9 وقت دارم . چون ساعت 9:30 آیین میاد خونه و نمیخوام از سرخی چشمام گریه و از لحن صدام غصه رو بفهمه . هر چند اون خیلی باهوش تر از این حرفاست و همیشه میگه: آیینه من، نگاهت همیشه تو رو لو میده. پس تا ساعت 9 وقت دارم. |+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:55 بعد از ظهر دلتنگ نگاتم
حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی ، وقت رفتن است . باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه باخبر شوی ، لحظه عزیمت تو ناگریز میشود . آی – ای دریغ و حسرت همیشگی ! ناگهان چقدر زود دیر میشود. لحظه اول : دیروز نشستم و فیلم مادر رو دیدم . خیلی این فیلم رو دوست دارم ، از بس دیدم شمارشش از دستم در رفته . این بار که این فیلم رو دیدم ، یاد مادر جونم افتادم که دیگه بین ما نیست و من خیلی دوستش داشتم ودارم . هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و نبودنش رو بپذیرم . خیلی دلم براش تنگ شده . لحظه دوم : امروز صبح مهمانامون رفتن . خیلی جاشون خالیه . منم و همین یه عمه . با اینکه یه اخلاق های خیلی خاصی داره ، اونم به خاطر شرایط زندگیش بوده ، اما من خیلی دوستش دارم . امید وارم که بهشون خوش گذشته باشه . لحظه سوم : هفته ای که گذشت پر از مشکلات روز مره زندگی بود . اما واسه من مهم نبود . میدونم خدایی هست که با تلاش خودمون کمک میکنه و این مشکلات حل میشه . آیین جون بعضی اوقات این زیادی امید وار نودن منو منیتونه هضم کنه البته اونم همیشه امیدواره انا یه ذره کمتر از من . توی هفته ای که شروع شد کلی از اون ها حل شد . از خودم کلی راضیم که یه ذره هم غصه نخوردم و لحظه های خوب زندگیم رو خراب نکدم . تازگی ها احساس میکنم دارم میشم علی بی غم. لحظه چهارم : برنامه ریزی ها خوب پیش میره . لحظه پنجم : خیلی پر انرژی شدم . از اینم راضیم. لحظه ششم : قبل از ورود : احساس ترس ، غریبگی ، نتونستن و خلاصه کلی احساس های بد و منفی . بعد از ورود : احساس سر زندگی ، راحتی ، گرفتن انرژی ، محیط شاد و خیلی خوب . حالا یکی می خواست بیاد منو به زور بیاره بیرون . نه به اون اولش که دو هفته با خودم کلنجار رفتم تابتونم برم ،نه به حالا که روز شماری میکنم واسه رفتن دوباره . چیه این آدمی زاد؟ لحظه هفتم : از شنبه همین جوری اتفاقات خوب خوب داره میافته و رحمت الهی رو داریم توی زندگیمون میبینیم . لحظه هشتم : این کلاس زبانم رو خیلی دوست دارم .آخه استادش خیلی ماهه. من عاشق استاد زبانم هستم . مهربون ، دوست داشتنی ، هر چی بگم کم گفتم از خوبی هاش . واسه روز معلم نمیدونم چی بگیرم واسه اش؟
عاشفانه: راهی که در فریاد گم لحظه های لخت جمعه پیمودیم به نیت دو سه درخت بود · از آن پس ما را آواز دانستند
ما را شنیدند و ما آبی شدیم.
|+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:55 قبل از ظهر این جوری دوستت دارم
چگونه دوستت دارم؟ بگذار بگویم: دوستت دارم تا ژرفا و پهنای همه بلندایی که روانم به آن میتواند رسید
انگاه که حسش تا ورای کرانه های وجود و زیبایی ارمانی پر میکشد . لحظه اول: هفته خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم. یکشنبه خانم دکتر اسدی رو دیدم و این خودش خیلی موثر بوده ، خیلی هم دلم واسه اش تنگ شده بود . لحظه دوم : جای مامان و آتنا اینجا خیلی خالیه . لحظه سوم : پنج شنبه با آقا جلال و رضوان ناهار رفتیم رستوران شهرک گاز و بعد از مدتهای زیادی تونستیم همدیگر رو ببینیم . خیلی خوش گذشت . لحظه چهارم :آخر هفته رو اختصاص دادیم به برنامه ریزی واسه سال جدید ، توی این مدت فرصت نکرده بودیم که برنامه ریزی کنیم . برنامه ریزی خوبی بود من که خیلی راضیم ، مخصوصا برنامه مسافرت هامون که خیلی خوبه. اما حسابی سرم شلوغ شده و میترسم فرصت کم بیارم . لحظه پنجم: دو تا از کلاسها دارن تموم میشن اواخر اردیبهشت هم امتحاناتشون هست و من از حالا غصه گرفتم آخه دوست دارم تاپ بشم . لحظه ششم : سریال شهریار رو خیلی دوست دارم و تنها سریالی هست که من باید حتما اون رو ببینم . این قسمتش رو بیشتر از همه قسمت هاش دوست داشتم . مخصوصا اون شعر آخرش رو : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا . آیین میگه هر وقت فیلمش او مد توی بازار میخرمش تا بچه ام حتما بتونه ببینتش.(به این میگن آینده نگری.) لحظه هفتم : دیروز واسه مون مهمون اومد . عمه و شوهر عمه و دختر عمه که اولین بار تشریف آوردن خونه ما و من خوشحالم .فکر کنم تا آخر هفته باشن ولی من نمیتونم باهاشون برم گردش و تفریح وخرید آخه تا 9 شب کلاس دارم. عاشقانه: با کسی رازی ندارم مرد و مردانه جز بازی در عشق بی اندازه دیوانه میبویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش گل دارد و گل دارد و این گل گلستانه دوشیزه ای که وصف او با آن همه خوبی در روزگاری این چنین مانده به افسانه آبادی ام از اوست ور نه بی زلا ل او ویرانه روحی زنده تر دارد از این خانه در انتظار فصل خرمن ساز می مردم بر آیش من گر نمی افشاند او دانه با این همه ما را به کام خویش می خواهد این روزگار این اشتهای مار بر شانه یک روز از هم میدرم این پیله را آخر با اشتیاق پر زدن با بال پروانه لحظه ناب: این شعر رو در دوران نامزدی برای من نوشته بودی و من همیشه از خوندنش احساس عشق و غرور میکردم و میکنم و خیلی دوستش دارم . مینویسمش برای یاداوری لحظه های شیرین و به بهانه ماهگرد ازدواجمون و هزار و دومین روز زندگی عاشقانمون که لحظه به لحظه اش رو دوست دارم.
|+| نوشته شده توسط آیینه و آیین در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 4:59 بعد از ظهر 1387
گر تو از نهان گام بر نهی به سوی نام من آفتاب شسته را به جان من روانه کرده ای آسمان رفته را بر مدام من نشانه کرده ای .
لحظه اول : مامان و آتنا و دختر خاله جون از بوشهر اومدن بندر عباس تا سال جدید رو کنار هم باشیم. لحظه دوم : امسال اولین سالی بود که لحظه تحویل سال رو خونه خودمون بودیم ،خونه ای که من خیلی دوسش دارم . سا ل های قبل واسه سال نو میر فتیم بوشهر و سفره هفت سین رو خونه مامان و بابا پهن می کردیم و خیلی بهمون خوش می گذشت ، اما امسال که خونه خودم بودم فهمیدم چه لذتی داره که آدم این لحظه رو توی خونه خودش باشه یه حس شیرین و خیلی خوب. لحظه تحویل سال رو با دعا واسه خانواده ام و آیین جونم شروع کردم و سلامتی واسه همه . لحظه سوم : من با مامان و آتنا و محدثه چهارم فروردین رفتم بوشهر و آیین جون هم فرداش اومد ، توی این یه روز که نبودی کلی دلم واسه ات تنگ شد ه بود عزیزکم . لحظه چهارم : جای بابا و علی خیلی خالی بود ، خیلی دوست داشتم اونها هم میتونستند بیا |



