من ، در آن لحظه،که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ی ایمان را
در پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه ی مهر
اهتزار ابدیت را می بینم
لحظه اول : به تاریخ آخرین نوشته ام که نگاه میکنم باورم نمیشه که توی این مدت چیزی ننوشته باشم .
لحظه دوم : امسال سال پر سفری داشتیم . آخر های تیر یه سفر یک هفته ای رفتیم قشم .
ماشینمون رو هم بردیم .
خیلی سفر خوب و پر خاطره ای بود .
آیین منو برد سر چاه های نفت و گازشون .
جاهای تاریخی قشم رو دیدیم .
خیلی خوش گذشت . تصمیم گرفتیم یه برنامه دیگه بذاریم و توی زمستون هم بریم و دوباره یه چند روزی بمونیم .
لحظه سوم : اوایل مرداد یه سفر 17 روزه داشتیم من و آیین و مامان و بابا و آتنا .
لحظه چهارم : پارسال تولدم رو مشهد بودیم ، کنار دو تا دوست خوب .
اون تولد یکی از بهترین تولد هام بود .
یادش بخیر. چقدر دلم براتون تنگ شده دوست های خوب و مهربونم .
امسال رو تولدم توی راه بودیم . از سنندج به تبریز می رفتیم .
تولدم رو هم سقز گرفتیم .
امسال تعداد بیشتری تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتند .
لحظه پنجم : قرار بود شهریور با آتنا و علی به یه سفر بریم که به خاطر ترس از آنفولانزای خوکی کنسل شد .
لحظه ششم : ماه رمضون امسال خیلی خیلی خوب بود . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ، ولی نمی دونم چرا ماه رمضون امسال رو خیلی دوست داشتم .
کلی غذاهای خوشمزه و جدید درست کردم .
امسال رو شب های قدر نتونستیم بریم بوشهر .
روزهایی که عزاداری ها زیادند خیلی سختمه که بندر عباس باشم ، یه جورایی دلگیر تر میشه و حس غربتش بیشتر .
ولی امسال رو کاری کردیم که بهمون سخت نگذره . سه شبش رو با دوست هامون دور هم جمع شدیم .
شب آخر رو هم رفتیم لب دریا نشستیم و دعا و قران خوندیم تا نزدیکی های سحر .
خیلی حس خوبی داشت ، نمیدونم ، توصیفش سخته ولی یه آرامش خاصی داشت .
لحظه هفتم : با آیین ساعت های باشگاه رفتن هامون رو هماهنگ کرده بودیم که توی یه ساعت بریم باشگاه . این جوری خیلی خوب بود و مجبور نبودیم همدیگه رو تنها بذاریم .
لحظه هشتم : عید فطر مامان و بابا و آتنا و علی اومدند بندر عباس .
با اینکه هر سال عید فطر رو ما بوشهر بودیم ولی میشه گفت امسال بهترین عید فطری بود که داشتم .
لحظه نهم : اواسط مهر آیین یه دوره تهران داشت و باید میرفت .
با وجود اینکه کلاس داشتم تصمیم گرفتم باهاش برم .
مامانم هم زنگ زد که برو .
دلم برای میگل و گلچه و یک مامان و دایی هم کلی تنگ شده بود و خیلی دوست داشتم برم ببینمشون .
اما روزی که آیین سفارش کرده بود برام بلیط بگیرند ، زنگ زدم و گفتم که نمیام .
دوست داشتم که دیگه از تنهایی نترسم . میخواستم تنها بودن رو تجربه کنم .
به این فکر کردم ممکنه یه وقت هایی پیش بیاد و یا یه جاهایی آیین بخواد بره ماموریت که اصلا امکان نداشته باشه من رو ببره ، اون موقع خیلی بده چون توی یه کار انجام شده قرار خواهم گرفت .
دوست داشتم یه سریه دیگه با هم بریم تهران که آیین هم بتونه همه وقتش رو باهام باشه و دوره و همایشی نباشه .
کلاسم هم خیلی برام مهم بود .
خلاصه اینکه خودم رو کشتم تا آیین رو راضی کردم .
تجربه خیلی خوبی بود .
بدون هیچ ترسی و دلهره یی.
کلاسم رو می رفتم . با دوستهام بیرون رفتم ، گاهی هم دوست هام می اومدند و بهم سر میزدند .
ولی امان از دلتنگی .
توی اون 5 روز خیلی دلم تنگ شده بود . مثل دلتنگی های دوران نامزدی.
احساس سال 82 رو داشتم وقتی دانشجو بودیم و از هم دور.
وقتی آیین برگشت . بهش گفتم : میدونی الان چه حسی دارم ؟ الان که کنارمی حس تمام اولین ها رو دارم .
اولین دوستت دارم گفتنت ، اولین نگاه های عاشقونه ، اوین باری که دستم رو گرفتی ، اولین باری که بوسیدیم .
خدا رو شکر کردم از داشتنت ، از بودنت ، از عشقت .
لحظه دهم : چهارشنبه 22 مهر رفتیم شیراز .
خونه ی فیروزه و حامد .
آخ که دلم برای فیروزه یه ذره شده بود . 12 ساله که فیروزه بهترین دوستمه و 2 ساله که ازدواج کرده و شوهرش هم مثل خودش خوب ومهربونه.
5 روز رو شیراز بودیم .
تقریبا هر روز رو هم با محمد مهدی و نجمه و هومن بیرون می رفتیم .
لحظه یازدهم : تخت جمشید و نقش رستم . بستنی و شام جیوانی . قلیون کشیدن هومن .
باغ دالاهو بام شیراز . دست زدن و رقصیدن های توی ماشین . دنبال ماشین عروس رفتن و واسشون کل زدن و رقصید .
یادته محمد مهدی؟
غذاهای خوشمزه فیروزه . ناهار توی باغ فیروزه . آخر شب ها .و چمران با فیروزه و حامد . کافی شاپ هتل هما و زنده کردن خاطرات نامزدی . حافظیه .
با فیروزه تنهایی نشستن و حرف زدن . شب آخر و گریه کردن های من و فیروزه توی بغل هم .
لحظه دوازدهم : از پیش دانشگاهی یه دوست دیگه به جمع من و فیروزه اضاف شد . "اسما " . دختری مهربون و دوست داشتنی و آروم .
یه روز رو با فیروزه رفتیم خونه ی اسما . تازه نامزد کرده بود و من کلی خوشحال .
چه روز خوبی بود . چقدر سه تایی با هم دردل کردیم . از اون حرف هایی که فقط میشه به بهترین دوست ها گفت . حرف زدیم ، شیطونی کردیم ، خندیدیم ، دوچرخه سواری کردیم و با یاد آوری بعضی خاطرات هق هق گریه سر دادیم .
لحظه سیزدهم : یه شب که با آیین دو تایی رفته بودیم بیرون .
آیین یه جایی رو نشونم داد و گفت ازینجا چیزی یادته ؟
گفتم : نه . کجاست ؟
گفت : شاید چون یه کم تغییر کرده یادت نمیاد ، یه کم بیشتر دقت کن .
گفتم : یادم نمیاد...
گفت : اینجا جاییه که اولین بار بوسیدمت .
لحظه چهاردهم : بعد از شیراز 5 روز هم بوشهر بودیم .
تولد آتنا بود .
روز تولدش مثل ماه شده بود . بردمش عکاسی و کلی عکس های خوشگل گرفت .
عکس های سالگرد ازدواج خودمون هم چاپ شده بود .
یه روز هم رفتیم یه جایی کنار دریا پیدا کردیم که بشه بدون و مانتو و روسری باشیم .
من و آیین و آتنا . کلی عکس های با حال و دوست داشتنی و خنده دار و مهربونانه .
لحظه پانزدهم : وقتی رسیدیم بوشهر علی خواب بود . رفتم بوسیدمش و از خواب بیدارش کردم . وقتی داشت بغلم می کرد دست هاش رو دیدم ، شوکه شدم . گفتم چی شده ؟
پاهاش رو هم نشونم داد.
گفتم : تور و خدا بهم بگین چی شده ؟ تصاف کردی؟ افتادی؟ چی شدی؟
پوست دست و پاش همه قرمز و پوسته پوسته بود . داشتم قالب تهی میکردم . بغض کرده بودم . علی گفت : دو هفته پیش رفته بودم خونه دوستم ، رفتم چایی دم کنم ، پاهام لیز خورده و آب جوش ریخته روم .
نمیدونید چه حالی شد . همه اش راه میرفتم و میگقتم الهی قربونت برم که چقدر درد کشیدی .
خدا رو صد هزار مکرتبه شکر که سوختگیش سطحی بود ه و مامان هم خیلی بهش رسیده بود و باعث شده بود که اثر سوختگیش از بین بره .
شب آخر که بوشهر بودیم . کنار مامان نشسته بودم که علی اومد کنارم نشست و شروع کردیم باهم صحبت کردن . بعد اومد سرش رو گذاشت روی پاهام و دراز کشید .
توی اون لحظه همهی وجودم دوست داشتن علی بود . تنها برادرم . دلیل زندگیم .
دستم رو توی موهاش کردم و نوازشش کردم . توی اون لحظه فقط و فقط از خدا خوشبختی علی رو خواستم .
تمام وجودم حس دوست داشتن خانواده ا م شد و بغضی که نمی خواستم اشک بشه و اونها رو ناراحت کنم.
وقتی آتنا خواب بود هر چند دقیقه ای یه بار میرفتم و پتو رو از روی صورتش کنار میزدم و لپاش رو می بوسیدم .
بیشتر مامان و بابا رو نگاه کردم . بیشتر از هر شب کنارشون نشستم و باهاشون حرف زدم .
الانم که دارم مینویسم اشکام سرازیره و دلم براتون یه ذره شده .
لحظه شانزدهم : همه چیز عالیه . زندگی اون جوریه که من می خوام . تلخی هاش رو هم به پای یه تجربه جدید و یاد گرفتن صبوری بیشتر میذارم .
هر ماه توی ماهگرد ازدواجمون وقتی میشینم و خاطرات خودم و آیین رو مرور میکنم . به این نتیجه میرسم که خوشبخ تر از ماه قبل و حتی روز قبل هستم .
خدایا شکرت به خاطر تمامی لحظه های نابی که به من و آیین دادی .
عاشقانه :
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی ،هر چه تو گویی و تو خواهی
همه ی پست هاتون رو می خونم ولی به خاطر نداشتن تلفن نمی تونم همیشه بهتون نظر بدم .
اگر بدونید الان با جه کیبورد داغونی دارم می نویسم به حالم گریه می کنید .
بندرعباس نیستم .
میام و مینویسم .
نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت ،
نخستین کلامی ، که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و ،
به مهمانی عشق برد ،
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی ، که دزدانه، از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !
چه خوش لحظه هایی که( می خواهمت ) را
به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم !
دو آوای تنهای سرگشته بودیم،
رها در گذرگاه هستی،
به سوی هم از دورها پر گشودیم.
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق،
چو یک نغمه ی شاد ، با هم شکفتیم!
چه شب ها ، چه شب ها ، که همراه حافظ
در آن کهکشان های رنگین ،
در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن،
یاس و نسرین،
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم .
تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی.
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا ،
بر ان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی ،
چه مغرور بودم ...
چه مغرور بودم ....!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.
من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم .
من و تو، ندانسته ، دانسته ،
رفتیم و رفتیم و رفتیم ،
چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا ،
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم !
دریغا ، دریغا ،ندیدیم
که دستی در این آسمان ها ،
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !
دریغا ، در آن قصه ها و غزل ها نخوانیدم،
که آب و گل و عشق ، با غم سرشته ست !
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست ،
من کور بودم ...!
*
از آن روزها – آه – عمری گذشته ست
من و تو دگر گونه گشتیم ،
دنیا دگرگونه گشته ست!
درین روزگاران بی روشنایی،
درین تیره شب های غمگین ، که دیگر
ندانی کجایم ،
ندانم کجایی !
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو راپیش رو مینشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها ، می فشانم :
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دل های ما را،
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد ...
پر از مهر بودی ،
پر از نور بودم ....
به یاد 1/ مرداد / 1383 که ما رو از هم جدا کردند و ما زهر عشق را چشیدیم و درد عشق را کشیدیم و چه شادیم امروز 1 / مرداد / 1388 .
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو ، وز هستی ما
خاسترکی سپرده بر باد خوش است .
لحظه اول : جمعه صبح ( 5- تیر ) از بوشهر برگشتیم بندرعباس و ساعت 9 شب مهمان هامون از شیراز رسیدند .
مهمان هامون نجمه و محمد مهدی، خواهر و برادر آیین بودند که ما بعد از 5 سال می دیدیمشون .
5 سال پیش ... خدای من ... چه بر من و توگذشت آیینم ...
وقتی محمد مهدی و نجمه رودیدم باورم نمیشد این قدر بزرگ شده باشند . اون موقع محمد مهدی دبستان بود و نجمه راهنمایی .
نجمه الان برای خودش خانمی شده بود . زیبا و متین .
محمد مهدی هم بزرگ شده بود ، خوش تیپ و با صدایی دورگه .
نجمه مثل همون موقع ها ساکت و آروم بود .
محمد مهدی هم مثل همون موقع ها شیطون و شیطون .
و هنوز هر دو مثل اون موقع ها دوست د اشتنی بودند .
لحظه دوم : صبح ها رو من و بچه ها تو خونه با هم بودیم و روزمون رو با حرف زدن و شیطنت و اگر بازی میگذروندیم . عصر هم با آیین و بچه ها تا ساعت 11 – 12 شب می رفتیم بیرون .
هر روز عصر رو میرفتیم یکی از مرکز های خرید .
شب که میشد بسته به میزان گرسنگیمون انتخاب میکردیم که کجا بریم .
یه شب همگی به اضافه سعید رفتیم آیس پک و شام رو اومدیم خونه خوردیم .
یه شب رفتیم صوفی و سوسیس بندری گرفتیم و رفتیم لب دریا شام خوردیم و حرف زدیم و کلی خندیدیم .
یه شب رفتیم پیتزا سنگی سون .
یه روز هم صبح رفتیم قشم و غروب برگشتیم که کلی خسته شدیم ولی خیلی خوش گذشت .
یه شب هم رفتیم ساحل هتل هما و تا دلتون بخواد عکس گرفتیم و خندیدیم و اذیت کردیم و بعدش هم رفتیم بسکین رابینز و بستنی خوردیم و دوباره کلی عکس های متشخصانه و کلی هم عکس های خنده دار گرفتیم.
یه شب هم رفتیم خیابون ساحلی و صدای آهنگ روکردیم هوا و تو ماشین زدیم و رقصیدیم و برگشتن هم محمد مهدی پشت ماشین نشست و با سلام و صلوات رسیدیم خونه .
شب ها که بر می گشتیم خونه تا ساعت 2- 3 می نشستیم به ورق بازی کردن .
لحظه سوم : روهای خیلی خوبی بود . بهمون خیلی خوش گذشت .
بچه ها پنج شنبه ساعت 9شب پرواز داشتند که برگردند شیراز اما پروازشون 2 ساعت و نیم تاخیر داشت که دوباره رفتیم بیرون و شام خوردیم و بعد برگشتیم فرودگاه و بچه ها رفتند .
روزهای خیلی خوبی رو باهاشون گذروندم و آیین هم خیلی خوشحال بود .
از اینکه میدیدم آیین کنار خواهرش میشینه و نوازشش میکنه و کنار برادرش میشینه و دستش رو دور گردن برادرش حلقه میکنه و برق شادی رو توی چشماش میدیدم خوشحال بودم .
لحظه چهارم :دوشنبه ( 15- تیر) تولد آیین بود . کیک درست کردم و شام هم لازانیا .
موزیک گذاشتیم و دو تایی باهم رقصیدیم ، از بندری گرفته تا تانگو .
ساعت 8 بود که سعید زنگ زد و گفت که داره میاد خونه مون .
آیین شمع ها رو فوت کرد و 28 ساله شد .
قبل از شام هم هادی زنگ زد و گفت داره میاد و ما منتظر موندیم و شام رو 4 نفری با هم خوردیم .
آیین وقتی هدیه اش رو دید اصلا باورش نمیشد ، واقعا سورپرایز شد . آخه کلی فیلم بازی کردم تا متوجه نشه که هدیه اش چیه .
محمد مهدی و نجمه قبل از اینکه برند ، هدیه آیین رو به من دادند تا روز تولدش بهش بدم .
مامان و بابا هم هدیه شون رو قبلا داده بودند .
سعید و هادی هم که خیلی لطف کرده بودند .
بعد از اینکه کیک خوردیم نشستیم و یه دست حکم بازی کردیم و بعدش هم سعید و هادی رو رسوندیم و برگشتیم خونه .
لحظه پنجم : توی هفته هم یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم .
لحظه ششم :چهارشنبه( 24 تیر ) خاله سیمین و عمو رسول اومدند بندرعباس و جمعه برگشتند بوشهر .
پنج شنبه هم شام مهمون نا خونده داشتیم که البته باهاشون خیلی راحتیم . ساعت 9 زنگ زدند که دارند میان و ما هم با خاله اینها سیتی سنتر بودیم . بدو بدو رفتیم خرید کردیم ور فتیم خونه و شروع کردیم به شام درست کردند . ساعت 10:30 بود که اومدند ، اگر خاله و عمو نبودند اصلا نمیتونستم همه چیز رو به موقع آماده کنم . مرسی خاله و عمو مهربون و دوست داشتنی .
ساعت 12 شام خوردیم ، خاله خسته بود و رفت خوابید . عمو هم نشست با بچه ها تا ساعت 2 ورق بازی کردند و بعد هم رفت خوابید .
ساعت 3 بود که همه نشستیم به فیلم دیدن . و مهمون هامون ساعت 5:30 رفتند . و خاله اینها هم ساعت 9 صبح حرکت کردند به سمت بوشهر .
جاشون خیلی خیلی خالیه .
خاله هام رو ( هر دوشون ) خیلی خیلی دوست دارم .
خاله زهرا حالا دیگه نوبت شماست که بیاید بندرعباس.
لحظه هفتم : چمعه ساعت 3 ظهر از خواب بیدار شدیم که دیدیم هر دومون کلی میس کال داریم .
یکی از میس کال ها دایی نبی بود که حدس زدم بندرعباسه .
زنگ زدم و گفت که می خواسته ناهار بیاد پیشمون که ما جواب نداده بودیم و قرار شد عصر بیاد .
ساعت 7:30 بود که دایی اومد .
به دایی گفتم که : دایی امشب سالگرد ازدواجمونه و از قبل تصمیم داشتیم شام بریم بیرون . اگر دوست دارید میریم بیرون ولی اگر حس و حالش رو ندارید توی خونه شام رو درست میکنم .
و دایی گفت که نه ، بریم بیرون بهتره ، چون این دو سه روزه که اومده بندر همه اش توی محیط کاری بسته بوده خسته شده و ترجیح میده بره بیرون یه چرخی بزنه .
اول دایی رو بردیم سیتی سنتر ، می خواست برای بچه هاش خرید کنه و من که اولین بار بود با دایی می رفتم خرید، فهمیدم که دایی فوق العاده خوش سلیقه است .
یه روسری خیلی خوشگل هم برای من گرفت که خیلی دوستش دارم.
یه هدیه خیلی خوشگل و شیک هم برای هدیه سالگرد ازدواجون گرفت .
شام رو رفتیم پرتقال که دایی از محیطش خیلی خوشش اومده بود . یه چند تا عکس با دایی گرفتیم که شماره مون رو خوندند و آیین رفت شام رو بگیره .
من کنار دایی نشسته بودم که یکی از گارسون ها اومد یه جعبه گذاشت روی میزمون و گفت این مال شماست و گفتند که بیارم برای شما .
من هم گفتم که اشتباه میکنید ، همسرم رفته شام رو بگیره این مال ما نیست .
ولی به حرفم گوش نداد ورفت .
من هم جدی نگرفتم و دست به جعبه نزدم تا آیین اومد . جعبه رو برداشتم بدم به آیین که بره تحویل مسئول اونجا بده و بگه که اشتباهی آوردند سر میز ما .که احساس کردم چیزی داخل جعبه است . درش رو باز کردم ، دیدم یه جعبه کوچولوی روبان پیچی شده است . وقتی دیدمش شوکه شدم به آیین نگاه کردم دیدم داره لبخند میزنه بازش کردم و دیدم یه انگشتر خیلی خوشگله پر از نگین .
انگشتر رو ازم گرفت و دستم کرد . خیلی خوشگل بود و من حسابی شوکه شده بودم از سورپرایزش. وقتی انگشتر رو دستم کرد کسایی که میزهای کناریمون بودند برامون دست زدند که البته چون من توی شوک بودم خیلی متوجه نشدم اما دایی دیده بود .
دایی انگشتر رو نگاه کرد و گفت که خیلی خوشگله .آیین تو این قدر خوش سلیقه بودی و ما خبر نداشتیم .
من هم گفتم : دایی اگر خوش سلیقه نبود که من رو انتخاب نمی کرد .
خلاصه که دیشب شب خیلی خیلی خوبی بود و مثل همه ی سالگرد ازدواج هامون به یاد موندنی .
لحظه هشتم :آیینم ، به خاطر تموم این سال هل و روزها و لحظه هایی که کنار هم بودیم و خوشبخت هستیم خدا رو شاکرم .
خدا رو سپاس میگم از اینکه تو رو دارم . از اینکه سراسر وجودت عشقه و مهربونی و با تمام وجودت عشق رو نثار من می کنی .
از اینکه تکیه گاهمی . از اینکه خوشبختم کردی و کنارت احساس آرامش میکنم .
به خاطر همه چیز ازت ممنونم .
خدای مهربون من ، شکر میکنم از اینکه آیین همسر من شد و از اینکه عشق ما رو بی جواب نذاشتی و ما رو قسمت هم کردی .
خدایا ممنون از اینکه این چهار سال ما خوشبخت بودیم و میدونیم تو هیچ وقت تنهامون نخواهی گذاشت و ما همیشه خوشبخت خواهیم بود .
لحظه نهم : ممنونم از کسانی که دیروز رو به یادشون بود و به من و آیین تبریک گفتند .
از مامان و بابا و آتنا و علی ممنون که به یادشون بود و بهمون تبریک گفتند و ممنون به خاطر هدیه شون .
خوشحالم از اینکه دعای خیر مامان وبابا بدرقه راهمونه .
مامان وبابا ممنون از اینکه هیچ وقت ما رو تنها نذاشتید و پشتمون رو خالی نکردید از اینکه توی سختی و راحتی ، توی شادی و غم کنار ما بودید و حمایتمون کردید و هیچ وقت ما نمی تونیم محبت های شما رو جبران کنیم . شما همیشه برای الگو بودید توی زندگی ازتون عشق و مهربونی و صداقت یاد گرفتیم .
از تون سادگی یاد گرفتیم .
یک مامان مهربون ممنون از اینکه به یادمون بودید. ممنون از آرزوهای قشنگی که برامون کردید .
شما هم همیشه برای ما الگو بودید .
رضوان جان از شما هم ممنون به خاطر همه آرزوهای قشنگی که برامون کردید .
عاشقانه :
دستان یکدیگر را بفشارید و در چشمان هم بنگرید .
هر سال رازهای نوتری از یکدیگر کشف می کنید و
عمیق تر از گذشته به هم عشق می ورزید .
من تو باشم . تو .پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود . بار دیگر تو . بار دیگر تو .
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد؟
با تو زین سهمگینی طوفان
کاش یارای گفتنم باشد .
بس که لبریزم از تو
می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو
می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم. آرام
به سبک سایه تو آویزم.
آری . آغاز دوست داشتن زیباست .
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست .
بهترین بهترین من
لمس بودنت مبارک .

چه روزگار غم انگيز زندگي سوزيست
لحظه تلخ : خيلي ناراحتم براي جوون هايي كه كشته شدند.
لحظه اول : نه اشتباه نكنيد ، ما هنوزز تلفن دار نشديم .
لحظه دوم : ما ديروز عصر رسيديم بوشهر .
لحظه سوم : هفته پيش مامان اينها اومدند بندر عباس كه آتنا توي وبلاگش در موردش توضيح داده .
لحظه چهارم : پنج شنبه صبح برمي گرديم بندرعباس ، آخه جمعه قراره از شيراز برامون مهمون بياد .
لحظه پنجم : حدود 1 ماه پيش اسباب كشي كرديم و رفتيم خونه ي جديد و از اونجايي كه من اصلا خانوم نازك نازرنجي نيستم پا به پاي آقايون اسباب كشي كردم ، هر چي ايين مي گفت نكن ، كمرت درد ميگيره يا صبر كن خودمون انجامش ميديم ، من اصلا گوشم بدهكار نبود كه هيچي تازه بهم هم برميخورد ، ميگفتم : يعني چي به من ميگي نكن ؟ مگه من چمه كه نمي نونم اين كارها رو انجام بدم . خلاصه اينكه اينجا هم آيين خان رو تنها نذاشتيم .
لحظه ششم : از وقتي كه ازدواج كرديم زتا حالا اين سومين خونه اي كه ميريم توش و من هر سه تا خونه رو خيلي دوست داشتم ، برام خيلي اندازه خونه مهم نبوده اما مدل خونه و اينكه توي چه محلي باشه خيييييييييلي مهم بوده و خدا رو شكر هميشه جاي خيلي خوب نشستيم . اين خونه مون نزديك درياست و بهترين جاي بندرعباس ميشه . تا دريا پياده 3 دقيقه است .و خلاصه خيلي خوبه . قدم همه تون هم روي چشم ، تشريف بياريد .
لحظه هفتم :مقاديري چاق شديم و به كلاس ورزش روي آورديم . كلاس ورزشم خيلي عاليه . هم محيطش و هم مربيش . خيلي كلاس شادي هستش و همه با هم خوبند و كسي براي كسي كلاس نميذاره .
لحظه هشتم : لحظه هاي ناب خيلي زياد هستند ميام و دوباره مينويسم .
عاشقانه :
گل هاي خنده اي كه به لب داري
زيبا تر از هزار بهاران است
در موج خنده هاي دل آويزت
يك اسمان ستاره ي درخشان است
ز دستم بر نمي خيزد كه يك دم بي تو بنشينم
به جز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم
تو دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دينم .
سعدي
لحظه اول : 5 فروردين ، صبح زود به طرف بوشهر حركت كرديم . هوا خيلي خوب بود، ابري و با كمي بارون نم نم .
درياي لنگه ايستاديم و صبحانه خورديم وبا آتنا تني زديم به آب و تا تونستيم جيغ كشيديم .
بالاخره من تونستم يه جاي خلوت كنار دريا پيدا كنم و با تمام وجودم جييييييييييغ بكشم .
جاتون خالي ،خيلي كيف داد.
ساعت 5 عصر رسيديم بوشهر .
خاله سيمين و همسرش و دخترش هم خونه ي ما بودند و داشتند خونه رو آماده ميكردند براي فردا كه مامان مي خواست از سفر بياد .
شب هم همه ي خاله ها و دايي ها ( حدود 30 نفر بوديم ) رفتيم اخراجي هاي 2 .
البته من و آيين بار سوممون بود . بار اول رو كه جشنواره رفتيم . بار دوم رو بندر عباس ،آتنا رو برديم و بار سوم هم بوشهر با جمع رفتيم .
لحظه دوم : 6 فروردين ساعت حدوداي 6 عصر مامان از سفر مكه برگشت . خوشحالي من غير قابل وصفه ، دلم براي مامان يه ذره شده بود .
خلاصه اينكه چند روز رو حسابي درگير كارها و مهمون اومدن و دعا و وليمه و اين چيزها بوديم .
واي سوغاتي هاي خيلي خوشكلي هم مامان برامون آورده بود .
مامان علاوه بر خودمون ، براي نوه هاي آينده اش هم سوغاتي آورده بود .
لحظه سوم : 13 به در رفتيم درياي هليله . ما و دو تا خاله ها و دایی و یک مامان و میگل و گلچه و خانواده ي يك مامان .
باز هم جاتون خالي ، خيلي خوش گذشت.
عيد خيلي خيلي خوبي بود . با تمام حس ها و لحظه ها و آدم هاي خوبش.
لحظه چهارم : شنبه 15 فروردين برگشتيم بندرعباس .
لحظه پنجم : دوباره فيلم ديدن ها از سر گرفته شده و مثل قبل بالشت ها رو ميذاريم جلو تلويزيون و تخمه و چايي و نسكافه و ديدن فيلم .
لحظه ششم : براي سال جديدم برنامه ريزي كردم و تصميم هاي خوبي گرفتم . هدف هام رو زياد بزرگ انتخاب نكردم كه بتونم از پسش بر بيام . براي تابستون برنامه 2 تا سفر رو گذاشتيم كه اگر خدا بخواد و جور بشه بتونيم بريم .
لحظه هفتم : خوندن كتاب ذهنم رو تازه ميكنه .
لحظه هشتم : ارتباطم رو با چنين آدم هايي هيچ وقت ادامه نميدم ، يا قطعش ميكنم يا محدود ، بستگي به بقيه خصوصيات اون طرف داره، و يا هرگز نميذارم ارتباطي به وجود بياد :
آدم هاي بدقول .
كساني كه خيلي راحت درباره افراد قضاوت ميكنند .
كساني كه روزگارشون به غيبت كردن و تهمت زدن ميگذره .
لحظه نهم : آيين مهربون من جمعه براي سه روز داره ميره ماموريت و من باز خودم خواستم كه بندر عباس بمونم .
خيلي راضيم از اينكه ديگه از خيلي چيزها نميترسم و شجاع تر شد م . مرسي خدا .
لحظه دهم : از يك مامان گل ، كلي چيزهاي خوب ياد گرفتم .
ممنون يك مامان دوست داشتني.
لحظه يازدهم : اين روزها رو داريم دنبال خونه ميگرديم كه جابه جا شيم . قراردادمون تا 15 خرداده ولي دوست داريم زودتر بريم به يه خونه ي بزرگتر .
يه مدته خيلي حس وبلاگ نوسي رو ندارم و بيشتر با فيس بوك سرگرمم.
لحظه دوازدهم : آتنای من، خيلي جات خاليه .
لحظه سيزدهم : ديشب با آيين رفتيم جيگركي و جيگر تازه زديم تو رگ داداش . خيلي حال كرديم جون شوما . جاي تمومه بر و بچ مجازي خالي بود .
لحظه چهاردهم : آيين مهربون من ، ممنون به خاطر كتاب هايي كه بهم هديه دادي . عاشقانه امروز رو يه قسمت از يكي از كتابهايي كه هديه دادي مينويسم .
عاشقانه :
اما من و تو ، دلدارم ،
مرا با هميم ،
پيوند خورده از تن پوش تا ريشه
پيوند خورده به پاييز و آب و گويج هاي گل سرخ،
تا كه پيوسته بمانيم ، فقط تو ، فقط من .
می نوشم
طلای ناب پاییز را
می فروشم
از زمستان
معبدی از برف
می سازم
از تابستان لباس عریانی
می پوشم
و سر به دریا میگذارم .
لحظه اول : چند روز قبل از شروع بهار این قدر گرفتار بودم که دیگه داشتم از پا در می یومدم ُ شبها ساعت ۱۰ مثل جنازه پهن میشدم روی تخت و خوابم میبرد .
لحظه دوم : شب آخر تازه یادم افتاد سفره ی هفت سینم رو درست نکردم و خیلی هم خسته بودم .
فقط تونستم ۲ ساعت وقت بذارم برای درست کردن سفره .
لحظه سوم : قبل از تحویل سال با آیین و آتنا کلییییییییی رقصیدیدم و جیغ کشیدیم و هوار و کلی تخلیه انرژی و خوشی .![]()
لحظه چهارم : ساعت ۱۵ و ۱۳ دقیقه . دعاهای پای سفره . دلتنگی واسه مامان و بابا و علی . شادی شروع یه سال جدید . تموم شدن سالی که گذشت با تموم خوبی ها و بدی هاش . اشک ها و خنده ها . بیماری . سلامتی دوباره . حس کردن لطف های اونی که اون بالاست و هیچ وقت ما رو تنها نذاشته . کارهای انجام شده و کلی کارهای ناتموم . همه ی اینها توی ذهنم وول میخورد و با بوسه ی آیین و آتنا و تبریک هاشون همه اش پراکنده شد و دوباره دعاهام رو تکرار کردم و با بوسه و لبخند و تبریک وارد سال جدید شدم .![]()
لحظه پنجم : جای مامان و بابا و علی خیلی خالی بود . وقتی باهاشون حرف میزدم بغض عجیبی از دوریشون داشتم.![]()
لحظه ششم : ۴ یا ۵ ساعت بود نمیدونم ولی فقط گریه بود و گریه و گریه .
یادآوری گذشته و ترس از آینده .
و فردا تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم .![]()
لحظه هفتم : دوباره رقص و قر و دیوونه بازی .![]()
لحظه هشتم : وااااااااااااااااااااایییییییییییییییی که چقدر اینجا شلوغ شده . نمیشه نفس بکشی . اصلا جای سوزن انداختن نیست . غلغله شده .
دیشب با آیین و آتنا بستنی خریدیدم و گفتیم بریم پاتوقمون لب دریا که همیشه خلوته خلوته . وقتی رفتیم چشمام شده بود ۸ تا . جا نبود که ما بتونیم از بین مردم و چادر ها رد شیم .
ما هم عین مجسمه رفتیم یه جایی ایستادیم و بستنی ها رو خوردیم و برگشتیم خونه .
حالا قراره امروز ظهر بریم ببینیم میشه رفت لب دریا یا نه .
لحظه نهم : دیشب یه فیلم خیلی وحشتناک دیدیم . من که داشت قلبم از توی دهنم میزد بیرون .
آخه یکی نسیت به من بگه وقتی میترسی مگه آزار داری فیلم وحشتناک میبینی .
البته بهم گفتند ولی من گفتم : یعنی چی ؟ خودتون میترسید . من میخوام فیلم ترسناک ببینم .
ولی با همه ترسش خیلی حال داد .
من و آیین و آتنا سه تا باشلت گذاشتیم روی زمین و هر سه تامون چپیدیم توی بغل هم . کلی هیجان داشت .آی حال داد .
لحظه دهم : قراره یه دوست جون وبلاگی بیاد بندرعباس و من ببینمش.
اینقده خوشحال شدم از شنیدن صداش .
منتظرم منتظرم .![]()
لحظه یازدهم : آتنای ناز نازی خیلی خوشحالیم که تو پیش ما هستی . مرسی که عید رو کنار ما گذروندی و قبول کردی مهمون ما باشی . بهترین من .![]()
لحظه عشق : آیینم به خاطر اون کاری که انجام دادی ممنونم . ![]()
سال خیلی خوبی رو با هم پشت سر گذاشتیم . با تموم خنده هاش و گریه هاش .
پر از عشق بود و مهربونی .
سفر های خوب و به یاد موندنی .
حرف های دلگرم کننده ات و امید به آینده و دلگرمی هات واسه رسیدن به هدفم .
ممنون به خاطر همه ی مهربونی هات . به خاطر عشقی که بی بهونه نثارم میکنی .
به خاطر تموم چیزها یی که خودم میدونم و خودت .

عاشقانه :
فصل حقیقی عشق لحظه ای است که دریابیم
که تنها ماییم که عاشقیم
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچ کس دیگری نیز چون ما عاشق نخواهد بود .



