تبليغاتX
لحظه های ناب




چه روزگار غم انگيز زندگي سوزيست

 

 لحظه  تلخ : خيلي ناراحتم براي جوون هايي كه كشته شدند.

لحظه اول : نه اشتباه نكنيد ، ما هنوزز تلفن دار نشديم .

لحظه دوم : ما ديروز عصر رسيديم بوشهر .

لحظه سوم : هفته پيش مامان اينها اومدند بندر عباس كه آتنا  توي وبلاگش در موردش توضيح  داده .

لحظه چهارم : پنج شنبه صبح برمي گرديم بندرعباس ، آخه جمعه  قراره از شيراز برامون مهمون بياد .

لحظه پنجم : حدود 1 ماه پيش اسباب كشي كرديم و رفتيم خونه ي جديد و از اونجايي كه من اصلا خانوم نازك نازرنجي نيستم پا به پاي آقايون  اسباب كشي كردم ، هر چي ايين مي گفت نكن ، كمرت درد ميگيره يا صبر كن خودمون انجامش ميديم ، من اصلا گوشم بدهكار نبود كه هيچي تازه بهم هم برميخورد ، ميگفتم : يعني چي به من ميگي نكن ؟ مگه من چمه كه نمي نونم اين كارها رو انجام بدم .  خلاصه اينكه اينجا هم آيين خان رو تنها نذاشتيم .

لحظه ششم :  از وقتي كه ازدواج كرديم  زتا حالا اين سومين خونه اي كه ميريم توش و من هر سه تا خونه رو خيلي دوست داشتم ، برام خيلي اندازه خونه مهم نبوده اما مدل خونه و اينكه توي چه محلي باشه خيييييييييلي مهم بوده و خدا رو شكر هميشه جاي خيلي خوب نشستيم . اين خونه مون نزديك درياست و بهترين جاي بندرعباس ميشه . تا دريا پياده 3 دقيقه است .و خلاصه خيلي خوبه . قدم همه تون  هم روي چشم ، تشريف بياريد .

لحظه هفتم :مقاديري چاق شديم و به كلاس ورزش روي آورديم . كلاس ورزشم خيلي عاليه . هم محيطش و هم مربيش . خيلي كلاس شادي هستش و همه با هم خوبند و كسي براي كسي كلاس نميذاره .

لحظه هشتم : لحظه هاي ناب خيلي زياد هستند ميام و دوباره مينويسم .

عاشقانه :

گل هاي خنده اي كه به لب داري

زيبا تر از هزار بهاران است

در موج خنده هاي دل آويزت

يك اسمان ستاره ي درخشان است

 

+ ارسال شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388و ساعت 12:1  توسط آیین و آیینه  | 

delam baraye khonevadam kheili tang shodeh. az doorishoon daram degh mikonam , 61 roozeh ke nadidameshoon, digeh kam avordam, khoda...
+ ارسال شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388و ساعت 11:31  توسط آیین و آیینه 

دلم برای همه تون تنگ شده . خونه ی جدید تلفن نداره . اما با ایرانسل میام و وبلاگ همه تون رو  می خونم . وقتی هم میام کافی نت وقتی برای نظر گذاشتن ندارم . ولی به فکرتون هستم و دلم برای همهههههههههههه تون کلی تنگ شه .

+ ارسال شده در  جمعه هشتم خرداد 1388و ساعت 19:35  توسط آیین و آیینه  | 

ز دستم بر نمي خيزد كه يك دم بي تو بنشينم

به جز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم

تو  دوست مي دارم خلاف هر كه  در عالم

اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دينم .

                                                 سعدي

لحظه اول : 5 فروردين ، صبح زود به طرف بوشهر حركت كرديم . هوا خيلي خوب بود، ابري و با كمي بارون نم نم .

درياي لنگه ايستاديم و صبحانه خورديم وبا آتنا  تني زديم به آب و تا تونستيم جيغ كشيديم .

بالاخره من تونستم يه جاي خلوت كنار دريا پيدا كنم و با تمام وجودم جييييييييييغ بكشم .

جاتون خالي ،خيلي كيف داد.

ساعت 5 عصر رسيديم بوشهر .

خاله سيمين و همسرش و دخترش هم خونه ي ما بودند و  داشتند خونه رو آماده ميكردند براي فردا كه مامان مي خواست از سفر بياد .

شب هم همه ي  خاله ها و دايي ها ( حدود 30 نفر بوديم ) رفتيم اخراجي هاي 2 .

البته من و آيين  بار سوممون بود . بار اول رو كه جشنواره رفتيم . بار دوم رو بندر عباس ،آتنا رو برديم و بار سوم هم بوشهر با جمع رفتيم .

لحظه دوم : 6 فروردين ساعت حدوداي 6 عصر مامان از سفر مكه برگشت . خوشحالي من غير قابل وصفه ، دلم براي مامان يه ذره شده بود .

خلاصه اينكه چند روز رو حسابي درگير كارها و مهمون اومدن و دعا و وليمه و اين چيزها بوديم .

واي سوغاتي هاي خيلي خوشكلي هم مامان برامون آورده بود .

 مامان علاوه بر خودمون ، براي نوه هاي آينده اش هم  سوغاتي آورده بود .

لحظه سوم : 13 به در رفتيم درياي هليله . ما و دو تا خاله ها و  دایی و یک مامان و میگل و گلچه و خانواده ي يك مامان .

باز هم جاتون خالي ، خيلي خوش گذشت.

عيد خيلي خيلي خوبي بود . با تمام حس ها و لحظه ها و آدم هاي خوبش.

لحظه چهارم : شنبه 15 فروردين برگشتيم بندرعباس .

لحظه پنجم :  دوباره فيلم ديدن ها از سر گرفته شده و مثل قبل بالشت ها رو ميذاريم جلو تلويزيون و تخمه  و چايي و نسكافه و ديدن فيلم .

لحظه ششم : براي سال جديدم برنامه ريزي كردم و تصميم هاي خوبي گرفتم . هدف هام رو زياد بزرگ انتخاب نكردم كه بتونم از پسش بر بيام . براي تابستون  برنامه 2 تا سفر رو گذاشتيم كه اگر خدا بخواد و جور بشه بتونيم بريم .

لحظه هفتم :  خوندن كتاب  ذهنم رو  تازه ميكنه  .

لحظه هشتم :  ارتباطم رو با چنين آدم هايي هيچ وقت ادامه نميدم ، يا قطعش ميكنم يا محدود ، بستگي به بقيه خصوصيات اون طرف داره، و يا هرگز نميذارم ارتباطي به وجود بياد :

آدم هاي بدقول .

كساني كه خيلي راحت درباره  افراد  قضاوت ميكنند .

كساني كه روزگارشون به غيبت كردن و تهمت زدن  ميگذره .

لحظه نهم : آيين مهربون من جمعه  براي سه روز داره ميره ماموريت و من باز خودم خواستم كه بندر عباس بمونم .

خيلي راضيم از اينكه ديگه از خيلي چيزها نميترسم و شجاع تر شد م . مرسي خدا .

لحظه دهم : از يك مامان گل ، كلي چيزهاي خوب ياد گرفتم .

ممنون يك مامان دوست داشتني.

لحظه يازدهم :  اين روزها رو داريم دنبال خونه ميگرديم كه جابه جا شيم . قراردادمون تا 15 خرداده ولي دوست داريم زودتر بريم به يه خونه ي بزرگتر .

يه مدته خيلي حس وبلاگ نوسي  رو ندارم و بيشتر با فيس بوك سرگرمم.

لحظه دوازدهم :  آتنای من، خيلي جات خاليه .

لحظه سيزدهم : ديشب با آيين رفتيم جيگركي و جيگر تازه زديم تو رگ داداش . خيلي حال كرديم جون شوما . جاي تمومه بر و بچ مجازي خالي بود .

لحظه چهاردهم : آيين مهربون من ، ممنون به خاطر كتاب هايي كه بهم هديه دادي . عاشقانه امروز رو يه قسمت از يكي از كتابهايي كه هديه دادي مينويسم .

Lovely Heart by kodiyan

 

عاشقانه :

اما من و تو ، دلدارم ،

 مرا با هميم ،

پيوند خورده از تن پوش تا ريشه

پيوند خورده به پاييز و آب و گويج هاي گل سرخ،

تا كه پيوسته بمانيم ، فقط تو ، فقط من .

+ ارسال شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388و ساعت 12:0  توسط آیین و آیینه  | 

حالا مستی بهار را

می نوشم

طلای ناب پاییز را

می فروشم

از زمستان

معبدی از برف

می سازم

از تابستان لباس عریانی

می پوشم

و سر به دریا میگذارم .

لحظه اول : چند روز قبل از شروع بهار این قدر گرفتار بودم که دیگه داشتم از پا در می یومدم ُ شبها ساعت ۱۰ مثل جنازه پهن میشدم روی تخت و خوابم میبرد .

لحظه دوم : شب آخر تازه یادم افتاد سفره ی هفت سینم رو درست نکردم و خیلی هم خسته بودم .

فقط تونستم ۲ ساعت وقت بذارم برای درست کردن سفره .

لحظه سوم : قبل از تحویل سال با آیین و آتنا کلییییییییی رقصیدیدم و  جیغ کشیدیم و هوار و کلی تخلیه انرژی و خوشی .

لحظه چهارم : ساعت ۱۵ و ۱۳ دقیقه . دعاهای پای سفره . دلتنگی واسه مامان و بابا و علی . شادی شروع یه سال جدید . تموم شدن سالی که گذشت با تموم خوبی ها و بدی هاش . اشک ها و خنده ها . بیماری . سلامتی دوباره . حس کردن لطف های اونی که اون بالاست و هیچ وقت ما رو تنها نذاشته . کارهای انجام شده و کلی کارهای ناتموم . همه ی اینها توی ذهنم وول میخورد  و با بوسه ی آیین و آتنا و تبریک هاشون همه اش پراکنده شد و دوباره دعاهام رو تکرار کردم و با بوسه و لبخند و تبریک وارد سال جدید شدم .

لحظه پنجم : جای مامان و بابا و علی خیلی خالی بود . وقتی باهاشون حرف میزدم بغض عجیبی از دوریشون داشتم.

لحظه ششم : ۴ یا ۵ ساعت بود نمیدونم ولی فقط گریه بود و گریه و گریه .

یادآوری گذشته و ترس از آینده .

و فردا تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم .

لحظه هفتم : دوباره رقص و قر و دیوونه بازی .

لحظه هشتم : وااااااااااااااااااااایییییییییییییییی که چقدر اینجا شلوغ شده . نمیشه نفس بکشی . اصلا جای سوزن انداختن نیست . غلغله شده .

دیشب با آیین و آتنا بستنی خریدیدم و گفتیم بریم پاتوقمون لب دریا که همیشه خلوته خلوته . وقتی رفتیم چشمام شده بود ۸ تا . جا نبود که ما بتونیم از بین مردم و چادر ها رد شیم .

ما هم عین مجسمه رفتیم یه جایی ایستادیم و بستنی ها رو خوردیم و برگشتیم خونه .

حالا قراره امروز ظهر بریم ببینیم میشه رفت لب دریا یا نه .

لحظه نهم : دیشب یه فیلم خیلی وحشتناک دیدیم . من که داشت قلبم از توی دهنم میزد بیرون .

آخه یکی نسیت به من بگه وقتی میترسی مگه آزار داری فیلم وحشتناک میبینی .

البته بهم گفتند ولی من گفتم : یعنی چی ؟ خودتون میترسید . من میخوام فیلم ترسناک ببینم .

ولی با همه ترسش خیلی حال داد .

من و آیین و آتنا سه تا باشلت گذاشتیم روی زمین و هر سه تامون چپیدیم توی بغل هم . کلی هیجان داشت .آی حال داد .

لحظه دهم : قراره یه دوست جون وبلاگی بیاد بندرعباس و من ببینمش.

اینقده خوشحال شدم از شنیدن صداش .

منتظرم منتظرم .

لحظه یازدهم : آتنای ناز نازی خیلی خوشحالیم که تو پیش ما هستی . مرسی که عید رو کنار ما گذروندی و قبول کردی مهمون ما باشی . بهترین من .

لحظه عشق : آیینم به خاطر اون کاری که انجام دادی ممنونم .

سال خیلی خوبی رو با هم پشت سر گذاشتیم . با تموم خنده هاش و گریه هاش .

پر از عشق بود و مهربونی .

سفر های خوب و به یاد موندنی .

حرف های دلگرم کننده ات و امید به آینده و دلگرمی هات واسه رسیدن به هدفم .

ممنون به خاطر همه ی مهربونی هات . به خاطر عشقی که بی بهونه نثارم میکنی .

به خاطر تموم چیزها یی که خودم میدونم و خودت .

Crazy in Love by {J.}

عاشقانه :

فصل حقیقی عشق لحظه ای است که دریابیم

که تنها ماییم که عاشقیم

و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است

و هیچ کس دیگری نیز چون ما عاشق نخواهد بود .

+ ارسال شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388و ساعت 10:21  توسط آیین و آیینه  | 

ممنون بهتربن داداش دنیابه خاطر عیدی که بهم دادی .

قالبم خیلی خوشگله و خیلی دوستش دارم عزیزم.

 

     Happy Life Under The Rainbow Umbrella Mosaic With Rainbow Quotes by Pink Sherbet Photography

 

+ ارسال شده در  شنبه یکم فروردین 1388و ساعت 14:55  توسط آیین و آیینه  | 

+ ارسال شده در  جمعه سی ام اسفند 1387و ساعت 16:51  توسط آیین و آیینه 

مامان شنبه ظهر رفت مکه جايي که براي رفتنش لحظه شماري ميکرد و الان وقتي باهاش تلفني صحبت ميکنم صداش غرق شادي و آرامشه .

ديروز بهم ميگه دو تا لباس نوزاد خريدم برات يکي دخترونه و يکيش هم پسرونه .ميخوام دوتاشون رو هر جا که رفتم طواف بدم و  من کلي عشق کردم .

مامان که رفت آتنا و علي با ما اومدند بندرعباس و علي ديروز برگشت بوشهر پيش بابا  و آتنا هم که اينجاست .

بابا با ما نيومد بندرعباس . گفت که خيلي کار داره و قبل از اينکه مامان بياد بايد کارهاش رو انجام بده و حالا فهميدم که بابا داره حسابي خونه تکوني ميکنه و ميخواد وقتي مامان مياد همه چيز عالي باشه .

باباي گلم هم بالاخره بازنشسته شد . بهترين باباي دنيا باز نشستگيت مبارک .

با آتنا اينجا کلي خوش ميگذره .

پ.ن : نوشتم که اين اتفاق هاي مهم رو يادم بمونه و توي لحظه هاي زندگيم ثبتشون کرده باشم .

اين روزها خييييييييييييييييييييييييييليييييييييييييييييييي سرم شلوغه .

+ ارسال شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387و ساعت 9:35  توسط آیین و آیینه 

 

از اون عروسک های قدیمیم یه کم خسته شدم .

دلم یه عروسک باربی جدید میخواد با کلی لباس

+ ارسال شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387و ساعت 13:6  توسط آیین و آیینه  | 

To My Mother

For as long as I can remember

You were always by my side

To give me Support

To give me confidence

To give me help

 

For as long as I can remember

You were the person

I looked up to

So strong

So sensitive

So pretty

  

For as long as I can remember

And still today

You are everything

A mother should be

  

For as long as I can remember

You always provided stability

Full of laughter

Full of tears

Full of love

  

Whatever I be come

                 Is because of you

                             And I tank you

                                      Forever for our

.  relationship

  Happy women's day to you the best mother & wife of the world

 

 RussianHolidayWomensDay.jpg

+ ارسال شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387و ساعت 11:53  توسط آیین و آیینه  |